|  |   |  |   |

اسکناس ها راه می روند

شاید خنده دار باشد ولی یه عالمه اسکناس توی خیابان، در حال رفتن بودند پدرم برای جمع کردن این اسکناس ها صبح زود از خانه بیرون می رفت .
کارو کاسبی پدرم از این راه بود او می گفت: از ماه شهریور اسکناس های بیشتری توی خیابان راه می روند من باید برای جمع کردن این اسکناس ها ظهرها به خانه نیایم. درست زمانی که مردم به خانه می روند شاید کم و بیش اسکناسی خسته گوشه ی خیابان ایستاده باشد. اگر بتوانم بیشتر از بقیه اسکناس جمع کنم تا قبل از اول مهر پول کیف و کفش مدرسه علی را جور می کنم که با کیف و کفش پاره ی پارسال به مدرسه نرود.
گاهی میشد از شدت گرمای بی اندازه اسکناس زیادی در خیابان راه نمی رفت و گاهی هم اسکناس های هزارتومانی به 5000 تومانی تبدیل می شدند که برق خوشحالی را در چشمهای خسته پدرم می نشاند.
پدرم از خسته گی هایش، از آرزوهای بزرگش برای ما،از مایحتاجش و گاهی هم از سیاستهای دولت که زیاد چیزی هم سر در نمی آورد برای اسکناس ها حرف میزد.
نیمه ی شهریورهمانطور که پدر حرفش را زده بود خیابان پر از اسکناس شد دیگر ظهرها به خانه نمی آمد، من با حسرتی آمیخته به بغض با خودم گفتم کاش بزرگ بودم تا پدرم را در جمع کردن این اسکناس ها کمک میکردم و او می توانست ظهرها به خانه بیاید و اخبار را گوش کند.
پدرم قبل از باز شدن مدرسه ها توانست برای برادر کوچکترم کیف و کفش بخرد و از این بابت خدا را شکر کرد شاید پدر شما هم از این اسکناس ها جمع کرده باشد پدر من را بشناسد پدر من راننده یک تاکسی است و اسکناس ها مسافرهایش

نویسنده : حدیث دهقان شوروئیه

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل