|  |   |  |   |

كمدى الهى..

همه سيخ واستاده بوديم..
من از همه ديرتر رسيده بودم..ولى معركه نظم نداشت..
چشم انداختم ببينم آشنايى ميبينم..همه قيافه ها آشنا بود..ولى مبهم..مثل اينكه همه رو تار ميديدم..
آقامو كه ديدم..خودمو زدم به نديدن..
از قيافش معلوم بود..بدجورى هُل كرده..مثل همون موقعهايى كه حسابوكتابش جور در نميومد..
دوست نداشتم باهاش همكلام شم..لابد دوباره مى خواست نكرده هاشو توجيه كنه..
حتماً مامان هم..همون طرفاس..
اون بدون اجازه آقام جايى نميره..ولى من نديدمش..
آسمون گرفته..قرمز رنگ شده..انگار خبرى از اكسيژن نيست..كسى حال نفس كشيدن نداره..
همه مات و مبهوتن..زل زدن به يه نقطه..
بدون اختيار همه وجودم ميشه انتظار..انتظار..و بازم انتظار..
تمام عمرم..ناخواسته شده بود..حسرت..
حالا ناخواسته شده انتظار..
يه عمر خودمونو با حكمت خدا گذاشتيم سركار..
همش شد حسرت و انتظار..
يه دفعه..يه صداى بلند..
سور اسرافيل دميده شد..
***
ازخواب پريدم..
كمدى الهى(دانته) تو دستم بود..
لعنت به تو دانته..

نویسنده : الياس خمسه

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل