|  |   |  |   |

فضول

روزی عزرائیل جان مردی را که فضول الدین بن پشمک الدوله خنگ آبادی نامیده می شد گرفت ; اقوام وی وسایل کفن و دفنش را آماده کردند و وی را در تابوت قرار دادند;ناگهان از درون تابوت صدایی طنین انداز شد که می گفت :
تابوت در موازات زمین نیست .
اقوام وی به هر بیچارگی بود تابوت را در حالت موازی زمین قرار دادند جسد را به محل قبر رساندند و جسد را در قبر نهادند ;دوباره فریادی از درون کفن بلند شد :یک سمت قبر 0.223 سانتی متر عمیق تر است .
اقوام فضول قبر کن آوردند و و عمق دو طرف قبر را هم انازه کردند ;بالاخره فضول را در قبر نهادند و رویش را خاک ریختند و و تا نزدیکی های غروب در همانجا بودند .
شب شد و اقوام فضول رفتند ،نکیر و منکر آمدند تا نکیر دهانش را باز کرد تا سخنی بگوید فضول الدین گفت :نکیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
چرا در اندازه ناخن هایت دقت نمیکنی ؟!! ناخن انگشت اشاره دست چپت 0.125 سانتی متر از دیگر انگشتانت بلند تر است.
بالاخر شب گذشت و فضول را به جهنم بردند همین که به دروازه جهنم رسیدند فضول به دربان گفت :دربـان چرا کلاهت را کج به سرت گذاشته ای ؟
دربان کلاهش را درست کرد که فضول دوباره گفت :
در جهنم قرینه نیست
دربان بیچاره اره و میخ و چکش آورد و با سختی فراوان درها را به حالت متقارن تغییر داد .
فضول الدین را به داخل جهنم بردند
تا دهان باز کرد مسئول جهنم گفت :
نکند میخواهی بگویی هیزمش تر است؟!؟!؟!

نویسنده : علی زنگنه

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل