|  |   |  |   |

کلبه و طوفان

هوهوی باد ستون های کلبه را می لرزاند;باد با تمام قوا شلاق پولادینش را به شیشه می کوبید اما شیشه چون سپری آهنین در برابر ضربات سهمگین باد مقاومت می کرد.
سپاهیان ابر ها با چوب های جادویی درخشان خود کلبه را محاصره کردند و یکی پس از دیگری کلبه را هدف قرار می دادند اما انگار کلبه قصد تسلیم شدن نداشت;آری او قصد تسلیم شدن نداشت شاید چون روح پاک زمین در او جریان داشت و مهر و محبت خود را از مادر مهربان طبیعت به ارث برده بود .
صاعقه ها یکی پس از دیگری بر اطراف کلبه فرود می آمدند اما با مقاومت کلبه ابر ها چوب جادویی خود در جیب قرار دادن و به سراغ سلاحی دیگر رفتند .
ناگهان صدایی مهیب در دشت پیچید و بعد از آن گلوله های تگرگ چون تیر های رها شده از کمان بر سر و روی کلبه پیر فرود آمدند اما باز هم این پیر با تجربه با مقاومت خویشتن ابر ها را مجبور به تسلیم شدن کرد.
ابر ها که ناامید شده بودندسر تعظیم فرود آوردند و دانه های برف ،معصومانه باریدند;دشت لباس سفید پوشیده بود .برف ساعت ها بارید و بارید و فرشی سفید به دشت هدیه داد.
باد که دیگر حوصله اش سر رفته بود نافرمانی کرد و تمام هم پیمانانش را از صفحه آبی دشت بیرون برد;خورشید بار دیگر تابید و گرمای روح بخشش را به زمین بخشد .

نویسنده : علی زنگنه

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل