|  |   |  |   |

کابوس

نور آفتاب شدید و طاقت فرسایی به سر و صورتم می تابید ، هوا بسیار خفه و سنگین بود ، احساس ناخوشایند و بدی داشتم!!
یکدفعه بخودم امدم و بخود گفتم من اینجا چیکار می کنم ، دور تا دورم و تا جای که چشمانم میدید بیابان لم یرزعی بود، زبانم گس!! و عرق زیادی ازم تراوش میکرد، چشمانم میسوخت از عرقهای شور گسیل شده از پیشانیم، تمام اندام خیس خیس بود ، لباس هام به تنم چسبیده و بی نهایت از این حالت و وضعیت متنفر بودم.
از دور یک هاله ی سیاه به من نزدیک می شد، نمی توانستم دقیق تشخیص بدم دقیقا چیست؟؟ هی اون هاله نزدیک و نزدیکتر می شد، گمان کنم حیوانی بود، عرق روی چشمانم را با گوشه لباسم پاک کردم، دیگه اون حیوان اینقدر به من نزدیک شده بود که به راحتی می شد تشخیص داد چه حیوانی است ، یک سگ سیاه و کریه و عظیم الجثه ، حیوان با سرعت برق آسا به سمت من گسیل شد، رعشه براندام افتاد و اضطراب بر من مستولی و چیره گشت ، بدون هیچ تاملی فقط دویدم، هرچی توان داشتم به پاهام منتقل و فقط دویدم، و در حال دویدن چند بار به پشت سرم نگاه کردم، تازی لعنتی بر سرعتش افزوده و فاصله ش را با من کمتر کرده بود، به خرابه ی رسیدم ، خوف شدیدی داشتم، از دیوار کاه گلی که روبه رویم بود، سعی کردم بالا بروم که به یکباره دیوار قدیمی فرو ریخت، و من از بالای آن به قعر چاله ی که ان طرف دیوار بود سقوط کردم، برای مدت زمانی بیهوش بودم، همینکه هوشیار شدم درد محسوسی در تمام وجودم حس کردم، بلند شدم و لباس هایم را از گرد و غبار پاک کردم، به بالای چاله نگاه کردم یکدفعه صورت قبیح سگ اسود را بالای چاله دیدم، از طرز نگاهش حالم بد شد، گیج و منگ گوشه چاله دو زانویم را بغل کردم و مثل بچه ها گریستم ، زمانی بگذشت و انگار از سگ خبری نبود، آرام بلند شدم دستم را به کنارهای چاله گرفتم و پایم را به دیوار درگیر کردم و یواش یواش از دیوار بالا رفتم ، همینکه به سطح زمین نزدیک شدم ، به یکباره سگ به سمتم هجوم آورد و پارس وحشتناکی کرد، دستم از دیواره چاله وارست و به سمت پایین سقوط کردم.......
یکهویی از خواب پریدم، تمام بدنم میلرزید ، تپش قلبم بشدت میزد، زبانم مثل چوب خشک شده بود، احساس ناخوشایندی داشتم، پتو را از روی خودم پس زدم و لبه تختم نشستم، داغون و ملتهب و با افکاری ژولیده به قاب پنجره زل زدم و این چمله را زمزمه میکردم !!!.....
من چه کردم با خودم!!!..... بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم تا گلویی تازه کنم، هنوز تو حال و هوای اون کابوس لعنتی بودم....
*********************************************
مورخه 94/09/08 – مرتضی حاجی اقاجانی – بافت کرمان
*********************************************


نویسنده : مرتضی حاجی اقاجانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل