|  |   |  |   |

نامه

عشق به سادگی اش پیچیده و تو در توست .
محبوب من ، مردی اینجا ساعت هاست برای تو کاغذهایش را باطل می کند تا شاید حتی ذره ای از این جوهرهای آبی رنگ خودکار کلمه ای خلق شود و شروع نامه ای باشند برای تو ، مردی که میان دخمه ی چند متری کیوسک تلفن زرد رنگ شمال خیابان زندانی شده و دائم هوای مه آلودی را نگاه می کند که تا چند ثانیه قبل تر از دود سیگارهایش کمتر بودند و بوی نئشگی پسر جوانی را می دادند که از شدت درد ، دخترک قصه خود را فراموش کرده و ناله می کند .
مردی که اینجا سال های اول استوار ایستاده بود و حالا ، زانوهای چرک کرده اش حتی توان سرمای کلمات را ندارند و از هم باز می شوند .

محبوب من ، اینجا نه شهر زیباییست و نه شبیه قصه ها ، اینجا نه آنطور که می گویند مردانش بدند و نه آنطور که می گویند زنانش فاحشه.
و نه حتی این کیوسک زرد رنگ لعنتی که برای شروع قصه ای عاشقانه از من سکه ای چند ریالی طلب می کند .

محبوب من ، نه ، من آنقدر نویسنده : خوبی نیستم که کلمات را پیدا کنم ، کلمات را تمنا می کنم تا روی دفترم جاری شوند و چند خطی برای تو نوشته باشم .

من در اول این برگه ، زیر هوایی سرد ، سردتر از کلماتی که این گوشی تلفن به من هدیه داده ، دفن شده ام و انتظاری بیهوده می کشم ، شکل پسر خمار داستان .



نامه اول .




شاید این پانزدهمین ، شانزدهمین برگه ای باشد که در این اتاق تاریک باطل می شود تنها برای با تو بودن .

اینجا ، اتاقی تاریک ، صندلی آبی رنگ چرخ دار و موسیقی ای ملایم ، نفس می کشند و زندگی می کنند و در هر لحظه از ثانیه و دقیقه ها ، عکس بزرگی از تو را نشخوار می کنند و اشک آسمان بیرون پنجره را در می آورند . اینجا هنوز هم پسرک خمار داستان به دستانم زل می زند و بی هیچ تکان خوردن اضافی ، ساعت ها روی دو پایش می نشیند و درد میکشد ، درد نبودن تو را .

اینجا ، حتی با همین تاریکی که در سطر به سطر نوشته های من معلوم است ، می توان عکس تو را دید ، نگاه کرد ، نفس کشید ، و چای سرد چند روز قبل را که کف های سفید قندهای کوچک روی آن دیده می شود را نوشید . هنوز هم می شود اینجا تلویزیون را روشن کرد و ساعت ها ، برفک هایی که می رقصند و گریه می کنند را تشخیص داد و هنوز هم می شود ، بحث های دیوانه وار مهمان های رادیویی ، نمایش را گوش داد و ته لبخندی تلخ ، مثل شکلات های 80% را تحویل جعبه ای سیاه داد ، که اسمش را رادیو گذاشته اند . اینجا همه کار می شود کرد ، هر چه فکرش را بکنی ، نبودت هیچ تغییری در زندگی ام به وجود نخواهد آورد جز اینکه اینجا ؛ قلم ها و جوهر ها و کاغذ ها با من لج کرده اند ، حتی این دست لعنتی درد می کند از ننوشتن . با من لج کرده اند ، نه خطی ، نه کلمه ای و نه حتی اسمی جز اسم تو را روی برگه های نمی نویسند .

نوشتن حتی مهمتر از هر اتفاقی ست که بالا گفته ام ، نوشتن مهمتر از نفس کشیدن ، و یا حتی گوش دادن است . نوشتن برای تو ، دقیقا روبروی پنجره ای بخار کرده ، که چند چراغ چشمک زن راهنمایی نقش و نگارش می دهند و بوی غلیظ هل ، که میان اتاقم می پیچد ، مهمترین اتفاق این روزهای زندگی من خواهد بود .

خسته تر از همیشه ام ، جانم را به لبم آورده اند کلماتی که اینجا لج کرده اند و با هزاران خواهش روی کاغذ نقش می بندند . خسته تر از همیشه

اینجا دراز کشیده ام و عکس تو را ، که روی این دیوار بزرگ افتاده است را نگاه می کنم و می نگرم و درک می کنم . شکل تمام فیلسوفان جهان .
چه غمی داشتند این فیلسوفها ، وقتی تو آن موقع هیچ جا نبودی ، که تمام معادله ها را به هم بزنی .

نامه دوم
#کسری_ناری

نویسنده : کسری ناری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل