|  |   |  |   |

داستان جغد و خدا

جغد تنها بود تمام خرابه ها را به دنبال جفتش گشت در غارها سرك كشيد از خفاش ها سراغش را گرفت اما او را نيافت
خدا گفت به آغوش من بيا
جغد در پاسخ گفت اگر به آغوش تو بيايم تو مرا به آسمان مي بري و اينگونه بيشتر از جفتم فاصله مي گيرم
خدا دوباره گفت
به آغوش من بيا اگر به من ايمان داري
جغد گفت به تو ايمان دارم اما جفت من در زمين زنده ميكند
جغد دوباره جست و جويش را آغاز كرد
از تمام حيوانات سراغش را گرفت اما او را نيافت
يك شب كه از نا اميدي و اندوه اشك مي ريخت رو به آسمان كرد و گفت
خداوندا ياري ام كن
خدا گفت به آغوش من بيا
جغد گفت آغوش تو دورترين است از او
خدا گفت اگر به من ايمان داري به آغوش من بيا
جغد اما نشنيد
سال ها گذشت جغد اما هرگز به خدا اعتماد نكرد زيرا خواسته ي خدا را دوست نداشت
جغد تنها مرد
و اين را نفهميد كه خدا جفتش را در آغوش گرفته بود...

نویسنده : ريحانه شعيبي

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل