|  |   |  |   |

پرده آبی

کتابم؟ ؟ ؟ "نه ببین اصلا شبیه این داستای غم انگیز نبود... پر از نفرت یا پر از حسرت...
هیچ کسی تو داستان ما آرزوی مرگ کسی رو نکرد ،کسی رو نفرین نکرد... درسته یه وقتایی آدماش گریه کردن،دلشون شکست... ولی گذشتن."

می شنوی صدای چیه؟آره بارونه ...به نظرم صداش قشنگ تر از خودشه...
تا حالا روز بارونی منتظر کسی نبودم ولی نمی دونم چرا وقتی بارون میاد حس انتظار به خودم می گیرم!!!!
این پلیوری که جدید خریدم اینقدر گرمه که نیازی به بخاری ندارم .... یه جور صرفه جویی تو مصرف برقه خو...
چیه ؟ آره آینه ی اتاق خیلی کثیف شده ... دختر همسایه عادت داره هر موقع میاد خونمون جلو آینه وای میسته و خودشو نگاه می کنه؛ نگاه کردن که نه، انگاری توش داره فیلم پخش میشه ...اینقد جذبش میشه و زل میزنه!!! وقتی هم می خواد بره خونشون بعد از اینکه با من خداحافظی کرد میره جلوی آینه و آینه رو می بوسه و میره...ولی مشکلی نیست بوسه های اون جلوی دیدن چهرمو نمی گیره!
جای لبای کوچولوش خیلی محو روی آینه مونده...اون دفعه ای رژ منو رو میز توالت دید با حسرت گفت بابام اجازه نمی ده که من بزنم .... خدا باباشو خیر بده وگرنه تمیز کردن آینه درد سر داشت!!!!!!
صدای ویبره گوشی میاد ... کجا گذاشتمش...روی اون میزه که تو کاغذا غرق شده یا روی اون تخت که روتختیو پتو به هم بافته شدن...شایدم کف اتاق زیر اون همه لباسو کیف و حولست....
این روزا یه پیشنهاد جدید کاری دارم.یه کار متفاوت از کاریی که تا الان انجام میداد؛پر از ابهام و سردرگمی ام..هیجان کار جدید خوشاینده اما قدرت ریسک داشتن هم می خواد...
همسایمون وقتی گوشیشو می زنه به شارژ من صدای رفتن دوشاخه تو پریز رو می شنوم....نکنه صدای موزیک های بلندی که من میذارم اونا می شنون و آزرده می شن؟؟؟....نه ... فکر نکنم خونه ی اونا به اندازه ی اتاق من خلوت و ساکت باشه...
....


دختر کوچولویه همسایمون تک فرزنده...شاید اون تو آینه واسه خودش یه دوست پیدا کرده ...که آینه رو می بوسه
مث من که انگاری با همه ی این اتاق ...لوازمش ...پنجره ،کاغذا... دیوارا ...دوستم که حرفامو با ها ش می زنم!

چقدر خوبه که اتاق پنجره داره و چقدر خوب که پرده آبیه اخه بعضی روزا آسمون آبی نیست...

نویسنده : نگار جمالی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل