|  |   |  |   |

فراموشی

با تردید دستم روی گوشی تلفن میرود. مشتی هوا به ژرفای سینه ام میکشم و به بیرون باز میدمم. مدتهاست زنگ تلفن هنگامی که به فریاد میافتد، نه تنها گوشم را میخراشاند، بلکه قلبم را هم از جا می کند. با خودم خیلی کار کرده ام. در و دیوارهای اتاقم را پر از کاغذهایی کرده ام که روی همه آنها آن جمله طلایی را درشت نوشته ام که آویزه گوشم باشد. که آنی آن را فراموش نکنم. بویژه هم اکنون که دستم را بر روی گوشی تلفن گذاشته ام. من اینجوری نبودم. نمیدانم چرا به این روز گرفتار شدم. دیگر از صدای خودم هم می ترسم. از گفته های خودم هم وحشت دارم. از چیزهایی هم که میشنوم لرزه به تنم می افتد. میخواهم شماره را بگیرم. نگاهم را چند باره به روی کاغذها می اندازم و باز و باز آن جمله را میخوانم. گاه با صدای بلند که از راه سوراخ گوشم توی مغزم فرو برود. کمی آرامش میبابم. گوشی را برمیدارم و با ترس و لرز شماره را میگیرم. هنگامی که صدای آنسوی تلفن به گوشم میخورد قلبم به شدت میطپد. چشمم را به سوی کاغذها انداخته آن جمله را با خودم تکرار میکنم. آرام میگیرم. صدایم مهربان و لرزان می نماید. در آن سو نیز صدای ملایم و لرزانی شنیده میشود. گویی او هم دست کمی از من ندارد. میکوشد مهربان بنمایاند. چیزی که من هم به آن بشدت نیاز داشتم. حس میکردم که هنوز یکدیگررا دوست داریم. در من که اینگونه بود. و فکر میکردم که چه زندگیی شده. واژه ها و صداها که گوش و روح و روان ما را پر کرده چه دره ژرفی میانمان ساخته.

آرام آرام پیش میرفتیم و ترن واژه ها را در رفت و برگشت به راه انداخته بودیم. ترن به آهستگی پیش میرفت و گاه با پرتاب تیری شتاب میگرفت. روشن نبود که نخستین تیر از کدامین سو و کمان بدر رفته بود، اما پیاپیِ آن بروشنی قلبهای هر دو سو را نشانه میگرفتند. آرامش آغازین به تندی از بین میرفت و واژه های لرزان و مهربانانه به فریادهای دشنام گونه و هراسناک فرامی رویید و تیرها زهرآگین تر و ژرفتر در دلها فرو می نشست.

چشمهایم سیاهی میرود. از خود بیخود میشوم. گوشیِ تلفن را محکم سر جایش میکوبم. آنگونه محکم که از موج هوایِ کوبش آن یکی از کاغذها از دیوار کنده میشود، و درست در برابر چشمانم به روی میز کنار گوشی مینشیند. گویی آنی آنها را فراموش کرده بودم و آن جمله طلایی نوشته شده رویِ آنها را؛ «به خشمت چیره شو!»

نویسنده : نادر تجدد

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل