|  |   |  |   |

روح سرگردان

او ماها رادر یک جعبه جادویی درست کرده بود و بزرگ کرده بود، تا جایی که به تخم هم افتاده بودیم و روزانه برایش کلی تخم میگذاشتیم. هر روز با شادی می آمد و تخمها را از زیر ما جمع میکرد و میبرد. مرا از سایر خواهر و برادرهایم با بستن حلقه سرخی به پاهایم جدا کرده بود تا به سادگی از میان آن همه که شبیه هم بودیم، بتواند بشناسد. نمیدانم چرا به من بیشتر از سایرین علاقه داشت. هر گاه می آمد جلویِ ما سبزی یا دانه پخش میکرد با چشمانش مرا دنبال میکرد تا ببیند چه حرکتی از من سر میزند. راستش خودِ من هم به این نتیجه رسیده بودم که رفتارم کمی با سایرین فرق میکند. همیشه احساس میکردم که کمی شجاعتم از سایرین بیشتر است. هر خوردنی تازه ای که او جلوی ما میریخت، این من بودم که پا پیش میگذاشتم و آنرا برای نخستین باز آزمایش میکردم و میخوردم. دیگران هم بدنبال من جراتشان بیشتر میشد و نُکشان را به خوردنیها میزدند ومیخوردند. یا جابجایی تازه ای که در کاشانه ما میشد وچیز تازه ای برایِ ما میساخت باز من بودم که آنرا پیش از همه آزمایش میکردم. یک بار پله ای درست کرده بود که میشد از آن بالا رفت و خود را به اشکوبه بالا رساند. همه با شگفتی و شک به آن نگاه میکردند و نمیخواستند به طرفش نزدیک بشوند. باز من بودم که از آن بالا رفتم و در آن بالا پیش از سایرین به پایین نگاه کردم و روی پوشالهای نرم اشکوبه لمیدم. چه لذتی داشت! آنهم برای بار اول پیش از همه. راستش به خودم هم میبالیدم. پیشِ آن همه خواهر برادرام یا به قول او مرغ و خروسها من پیشکسوتشان شده بودم. خروسهام با آن همه سرصدا و دبدبه و کبکبه اشان پیش من کم می آوردند. راستش احساس میکردم که من خیلی چیزها میفهمم. یک جور قدرت خدادادی. نه تنها فکر خواهر برادرهایم بلکه فکر او را که ما را بزرگ کرده بود و حقِ پدری و صاحبی به گردنمان داشت را هم میتوانستم بخوانم. حرفهایش را هم با سادگی میفهمیدم، هر چند که با زبان ما مرغها بیگانه بود. هنگامیکه او به لانه یا خانه ما نزدیک میشد و چیزی به زبانِ خودش میگفت، من خوب آنها را میفهمیدم. به دیگران هم با زبان خودمان میفهماندم که او چه میگوید. همین سبب شده بود که به او علاقه مند شویم. خوب او ما را درست کرده بود. چگونه، نمیدانم اما او به ما زندگی داده بود و از ما مراقبت میکرد و خوب به ما میرسید.



دیروز روز وحشتناکی بود. موجود عجیبی سرو کله اش دور و بر لانه ما پیدا شد و تمام زندگی من و خانواده ام را بباد داد. پیشتر هم چند بار کوشیده بود که وارد خانه ما یشود، اما با سروصدایِ آمدن صاحبمان پا به فرار میگذاشت. دیروز خبری از او و سروصدایش نشد و آن جانور موذی از سوراخی که با دندانهاش کنده بود وارد کاشانه شد. همه ما به وحشت افتادیم و به داد و بیداد. با اینکه این همه سروصدا راه انداختیم از هیچ کس خبری نشد که بداد ما برسد. راستش همه خواهر و برادرایم را تار و مار و خفه کرد. ایکاش مرا هم میکشت و پرپر زدنهای آنها نمیدیدم. اینکه چرا تنها من زنده ماندم از میان آن همه، تنها یک چیز بود.آنهم این بود که زود دریافتم هدف آن موجودِ موذی از آمدن به درون لانه ما چیست. چیزی که برایِ دیگران فهمیدنی نبود و بیهوده با داد و بیداد او را هم به وحشت انداخته بودند. براستی که او از رویِ ترس و وحشت به آن واکنشها افتاده بود و برای خاموش کردن آنها راهی جز خفه کردنشان نمیدید. اینکه تا میتواند آنها را از نفس و جنبش بیاندازد. حقیقت خیلی ساده بود و اگر همه متوجه آن شده بودند شاید به این روز نمی افتادیم. آن موجود موذی تنها برای خوردن تخمهایی که دیروز کرده بودیم آمده بود. هر چه میکوشیدم به آنها بفهمانم که آرام باشند و سروصدای بیخود راه نیاندازند، موفق نمیشدم. خودم به گوشه ای رفتم از آنها خواستم همگی آرام آنجا گرد بیاییم و بگذاریم او تخمها را بخورد و برود، اما کسی به گوشش نرفت که نرفت. جانشون هم در این راه گذاشتند.



خیلی گذشت تا صاحبمان رسید و مرا شُک زده و بی رمق و بی جنبش در آن قتلگاه پیدا کرد. در جا خشکش زده بود و شگفتزده و غمگین که دیروز بجای تخمهای ما میبایست جسدهای خویشان مرا از آنجا جمع میکرد. هنگامیکه چشمم به او افتاد بی اختیار گریستم. اما میدانستم که او متوجه آن گریستنم نمیشود. با اینهمه هنگامی که او مرا در آغوش گرفت و نوازش کرد فهمیدم چه عشق بزرگی بین من و او بوجود آمده است.



آهی کشید و دستی به حلقه قرمز دور پایم. و چیزی نگذشت که سردیِ چاقویِ تیزش روی گلویم دلم را لرزاند. شاید از رویِ عشق بود. و سرنوشتِ من هم بی برو برگشت بود. از دیروز تابحال تنها روحِ خودم را میبینم که سرگردان پیرامونِ کاشانه امان در چرخش است. همه جا را پَر گرفته. پَرِ خواهران و برادرانم.



از هیچ کسی در این خانه خبری نیست جز صاحبم که مرا به دندان کشیده. البته با چشمانی پُر از اشگ و حلقه قرمزم در انگشتانش. گویی حس میکند که روحم در بالایِ سرش در چرخش است و مرا در وجودِ خود میابد. چه جایی بهتر از تن او. کاشانه ای برایِ منِ سرگردان.

نویسنده : نادر تجدد

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل