|  |   |  |   |

جمعه ی سیاه هفده شهریور 57

( جمعة سياه 17 شهريور 57 )
فردا جمعه بود همان جمعه ی خونين و جمعه ی سياهرویی خاندان پهلوی ؛ بعد از صبحانه به منزل دوستم خسرو رفتم , منزل ايشان در ايستگاه قاسم آباد بود و حدود ساعت نُه به منزل ايشان رسيدم و ساعتی با هم بوديم و از دور صدای تظاهر کنندگان را شنيديم و من با خداحافظی از ايشان به همراه تظاهرکنندگانی که از سمت امام حسين و در خيابان دماوند به طرف تهران نو در حرکت بودند ملحق شدم , همه شعار می دادند تا به هزار متری ایستگاه سرپُل رسيديم ؛ بلا فاصله سربازان اسرائيلی که سوار بر جيپ های تقريباً سياه رنگ بودند سر ایستگاه پُل موضع گرفتند و با شليک گاز اشک آور به سمت ما در صدد متفرق کردن تظاهر کنندگان بودند ولی با توجه به آلودگی فضای خيا- بان دماوند و سوزش شديد چشمهايمان نتوانستند ما را متفرق کنند و با آتش زدن مقوا و کارتن چشمهايمان را التيام می داديم و به مسير خودمان ادامه داديم و سربازان اسرا- ئيلی از ترس ما سوار بر جيپهایشان شدند و پا به فرار گذاشتند.
مردم برای ادامه راهپيمائی مسمٌم تر شده بودند از چهار راه پُل به سمت سه راه سمنگان عبور کرديم و شيشه های بانک صادرات که مايملک يهوديها بود شکسته می شد و در واقع مظاهر اسرائيل و صهيونيستها را پاک سازی می کرديم.
صهيونيستها به توسط خائنين داخلی شان همچون هويدا (هم فراماسونر بود و هم سردمدار دينِ دست ساخته بهائيت ) که به غارت بيت المال و انتقال سرمايه های اين ملت به اسرائيل (اين فرزند نامشروع آمريکا و انگليس) اقدام می کرد همواره از انتقال پيام رهائی مردم فلسطین جلوگیری کرده و به کشتار فلسطينيان نیز اقدام می نمودند.
به هر صورت به مجيديه و پُل نظام آباد رسيديم و خيل جمعيتِ تظاهر کننده, عظمت وحدت و پيروی از امام را به نمايش گذارده بود و تزلزل پايه های حکومت شاهنشاهی کاملاً مشهود بود و ديگر وجود منحوسشان , توان ماندن نداشتند ومن با تمام وجودم تحقق آية جاء ا لحق و ذهق ا لباطل انّ ا لباطل کان ذهوقا را حس می کردم .
از مسافتهای قبل به همراه عده زيادی در جلوترين صف بودم و دستها را به هم قلاب کرده بوديم تا نظم بيشتری ايجاد شود و زيبائی و عظمت راهپيمائی کاملا مشهود بود از پل مجيديه سرازير شديم و پس از چندين قدم من علاقه مند شدم تا تمام راهپيمايان را يکجا ببينم و اين منظور محقق نمی شد مگر برگردم و با گذشت راهپيمايان از پُل مجيديه و ايستادنم بر روی پل همه راهپيمايان را يکجا ببينم دستهايم را از دستهای دو طرف در آوردم و از لابه لای جمعيت خود را به پل رساندم در آن لحظه همه ی مردم از پل عبور کرده بودند و من تمامی راهپيمايان را يکجا می ديدم و بسيار لذت بردم.
چند دقيقه ای نگذشته بود که صدای فريادهای مرگ بر شاه در صدای تيراندازی گارديها گُم شد و شلّيک گلوله ها فضای امن راهپيمائی را شکست و من فرار مردم و دستپاچگی آنان را ديدم و برای چندين لحظه وسط خيابان نظام آباد بی اراده ايستاده نظاره گر تهاجم وحشيانه ارتشيهای خائن بودم چادر های افتاده زنان و دمپائيهای ريخته شده بر کف آسفالت خيابان و فرار مردان و زنان و کودکان و افتادن مردم در جوبهای کناری و افتادن کوچک و بزرگ بر روی زمين و فريادهای مردم هنوز هم در ذهنم مانده است و من حرکت ناگهانی مردم به سمت عقب را به صورت حرکت کُند می ديدم و صدای رگبار مسلسلها را در عمق وجودم می شنيدم و اظطراب , سراپايم را فرا گرفته بود و در آن لحظه به خود آمدم و خیابانی که من در وسط آن مات و متحیر مانده بدم خالی از مردم شده بود گویا این حالت شوکه شدنمدقایقی طول کشیده بود و کوچه ای که در روبرويم بود را ديدم و با سرعت از عرض خيابان گذشتم و وارد کوچه شدم و با سرعت بسيار به سمت انتهای کوچه نسبتا طولانی می دويدم کوچه خالی بود و دربهای خانه های شمالی و جنوبی همه بسته بودند و من تنها فردی بودم که در کوچه می دويدم , به انتهای کوچه رسيدم و ناگهان کوچه را بن بست ديدم و نمی دانستم چه کنم ؟
نفسهايم خيلی تندتر شده بود و صدای قلبم را می شنيدم و نگا هم به آخرين درب خانه جنوبی افتاد و درب باز بود و من بدون توقف به داخل خانه پريدم چون از پشت حضور ارتشيها را حس کردم و آنان چند بار با شليک تير هوائی از خروج اها لی خا نه ها از خانه ها مما نعت می کردند.
آن خانه تک واحدی و چهار طبقه بود و به محض ورود به راهرو آن , متوجه دهها نفر از بچه های تظاهر کننده شدم و همه با اضطراب و نگران در تمامی راهروهای طبقات منتظر زمان فرار از اين خانه بودند خوشبختانه يکی از هم محليها که هم اسم من هم بود ديدم و با سلام و عليک مقداری روحيه گرفتم و بچه ها دائماً می رفتند کنار درب ورودی تا در اولين فرصت فرار کنند چون حکومت نظامی از ساعت چهار برقرار می شد و در آن لحظه ساعت حدود 3 بعد از ظهر بود بعضی ها توانسته بودند فرار کنند و اکثراً مردد بودند و هر فردی که حتی سرش را از لای در بيرون می کرد با فريادهای ارتشيها و تير اندازی به ديوارهای ساختمانها مواجه می شد و عده ای تا کنار ماشينهای پارک شده داخل کوچه می رفتند ولی موفق به خروج از کوچه نمی شدند و با فرياد ارتشيها و تيرا ندازی , به سمت خانه می دويدند و طول کوچه بلند بود و اطراف کوچه ارتشيها پراکنده بودند و گشت می زدند.
هيچ کس با کس ديگر حرف نمی زد و همه به فکر فرار از اين خانه تا قبل از ساعت 4 بودند ولی امکانش کم و کمتر می شد و به تعداد نظاميان هم افزوده می شد دنبال هم محلی ام گشتم و متوجه شدم که او توانسته از خانه و کوچه برود ترس بيشتری احساس کردم و مسمم شدم تا شانسم را امتحان کنم با زيرکی خاصی از درب خارج شدم و دولا دولا از کنار ماشينهائی که در کوچه پارک کرده بودند تا وسط کوچه رفتم ولی سر کوچه سه نفر از نظامی ها ايستاده بودند , کمی منتظر شدم و در ان حال صدای قلبم را می شنيدم و با جلو آمدنم به سمت ابتدای کوچه , با فرياد يکی از آنها روبرو شدم و با گلن گدن کشيدنش پا به فرار گذاشتم , آنها می دانستند عده زيادی در اين کوچه آمده اند و اهل اين محل نيستند پس مراقب خروج ما بودند , به هر صورت برای بار اول موفق نشدم و راستی يادم رفت تا اين موضوع مهم را بگويم و آن اينکه به محض ورودم به راهرو خانه متوجه شدم که اين خانه از طريق يک پنجره 40/60 که با ميل گرد تهيه و محصور شده بود به مغازه آهنگریِ بزرگی راه داشت و جالب اينکه کرکره آن مغازه حلقه ای بود و ما از اين پنجره هجوم نظاميان شاه ملعون را می ديديم و صدای الله و ا کبر , خمينی رهبر راهپيمايانی که تا آخرين نفس به استقامت و ماندن در خيابان و شعار دادن بر عليه مفسدين اقدام مینمودند را شاهد بوديم و به عظمت ايمان آن عده حسرت می خورديم و به عمق ظلم استکبار واقف می شديم و اين امر ضرورت رفتن از خا نه را برای همه ما مشخص کرده بود و در صورت ماندن دستگيری شکنجه و مسائل ديگر را به همراه داشت , همسايه روبروی اين خانه در فرصت مناسب هندوانه برايمان آورد و من با حال و روزی که داشتم و با توجه به تعداد بچه ها نخوردم.
بار ديگر شانس فرار را امتحان کردم و می دانستم نظاميان هم مثل ما خسته شده اند و هنوز بسياری در راهروها قدم می زدند و از اين طبقه به آن طبقه می رفتند دوباره درب را به حداقل عرض باز کردم و دولا خارج شدم و تا ماشين چهارمی دولا دولا رفتم سرکی کشيدم و نظامی نديدم و از آن طرف کاملا بی اطلاع بودم خودم را به سر کوچه رساندم و قبل از رسيدنم به سر کوچه پيرمردی با دختر و دو فرزند ديگرش از پياده رو می گذشتند و خوشبختانه در سر کوچه به ايشان رسيدم و مانند فرزند او پابه پای پدر ادامه مسير دادم و چند قدمی از کوچه آنطرف تر , سکوی سيمانی بزرگی بود که نظاميان روی آن نشسته بودند و خشابهايشان را از فشنگ پُر می کردند ( درآن زمان 17 ساله بودم) و از اين پنج يا شش نفر بعضی هم استراحت می کردند و به اتفاق آن مرد و فرزندانش در حال عبور از کنار آنان بوديم و يکی از ارتشيها گفت: بچه ها اين يکی از تظاهر کننده هاست و من هر لحظه در انتظار دستگيری بودم و آرام و چسبيده به آن مرد به حرکتم ادامه دادم و اتفاقی هم نيفتاد و وارد کوچه بالایی شدیم و آن کوچه به سایر کوچه ها راه داشت , از آنها خداحافظی و تشکر کردم و خوشبختانه کفشهای کتانی چینی به پا داشتم با سرعت از آن محل دور شدم ولی نمی دانستم به کجا می رسم و آنجا کجاست ؟
از کوچه پس کوچه ها به سمت مشرق حرکت می کردم و بعد از حدود يک ساعت به اتوبان سيد خندان رسيدم .
حالا ساعت 4 هم گذشته بود و در کنار اتوبان سيد خندان ايستادم و سوار ماشين شدم و از 46 متری پياده به خانه می دويدم در مسير چند دستگاه از ادوات ارتش سوخته بود و معلوم بود 46 متری هم غوغائی بوده است وقتی به خانه رسيدم فقط پدرم در خانه بود چون مادرم برای ديدار خواهرم به شهرستان سبزوار رفته بود و پدر با نگرانی به من گفت کجا بودی ؟ و من چون از صبح تا حدود ساعت 6 در منزل نبودم و او بسيار نگران شده بود می دانستم يک کتک حسابی در ا نتظارم هست و در پاسخ گفتم : خانه خسرو ( دوستم ) بودم او گفت: اين همه کشت و کشتار را نديدی ؟ گفتم : نه و او که می دانست دروغ می گويم فقط يک جمله گفت: مصطفی هيچ حکومتی نيامد که به فکر مردم ضعيف باشد و اضافه کرد من وقتی پا نزده ساله بودم از همدان به تهران می آمدم و در خانه های بلشوايکها با شاه مبارزه می کرديم ولی برای فقرا تا به حال کاری نشده است . ( روحش شاد که درست گفته بود) .
بعد از جمعه ی سياه در شهريور57 و در طول مهر ماه هر روز به وحدت مردم و توجه خاص به فرمايشات امام خمينی ( رحمه الله ) بيشتر می شد و در تمام نقاط ايران فرياد استقلال , آزادی , جمهوری اسلامی طنین انداز بود و شاه خائن با تغيير دولتها سعی در خاموش کردن ندای الهی اُمت داشت ولی تمامی خود فروخته ها يکی پس از ديگری در انجام مأموريتهايشان منفعل و ناکام بودند و ناچاراً شاه با غارت آخرين سرمايه های ملت و دزديدن جواهرات از بيت المال به همراه همسر فاسدش در 26 آبان فرار کرد و هيچ کشوری تقاضای پناهندگی او را نپذيرفت مگر طاغوت مصر ( انورالسادات) که بعد از مدتی فرعون مصر با رشادت خالد اسلامبولی به دَرَک واصل شد و جريمه ی خيانت به فلسطين و مردم خود را داد.
مردم تهران همانند مردم همه شهرهای ايران در راهپيمائی های ميليونی خود نمايش وحدت؛ قدرت؛ و آزادگی را به نمايش تمامی انسانهای عصر خود و نسلهای آينده گذاردند و تصاوير حرکتهای رهائی بخش آن روزها هنوز در ذهن من زنده و جاريست و مادرم بارها مسيرهای نارمک تا ميدان امام حسين و نارمک تا مسجد امام عصر و حتی تا آزادی را تجربه کرده بود ( روحش شاد )
در طول مبارزات حق طلبانه امت اسلامی بهترين عزيزان ما و سرمايه های کشور در زندانهای ساواک شکنجه و به شهادت رسيدند تا ما و همه ی ملتهای تحت ستم با برافراشتن پرچم عدالت و آزادی به تسلّط هزاران ساله ی شاهان و استعمار پايان دهيم و کم کم با هدايت امام مي رفت تا بساط ننگين و سياه شاهنشاهی برچيده شود و تنومندی اين نهال و شکوفائی اين تفکّر محقق گردد و از جا ن گذشتگی امت اين مهم را ميسر کرد.
و انقلاب ما انفجار نور شد.

نویسنده : مصطفی مروج همدانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل