|  |   |  |   |

گناه بزرگ و كوچك من

گناه بزرگ من دل شكستن يك مورچه اي كوچك بود
ان پدري كه دانه اي ريز را براي فرزندش مي برد
از شاخكش ربودم
مرد را شرمنده ي بچه ي بيمارش كردم
و اما گناه كوچكم اين بود كه
همان مورچه را زير پا له كردم
بعد از گرفتن دانه از خدا مرگ مي خواست
به ارزويش رساندم
ولي زمان دست بردار نبود
به مرور گناه كوچكم بزرگ و بزرگ تر شد
بغض در سينه ي طفل دل شكسته اي منتظر نشسته بود

نویسنده : وحید شکری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل