|  |   |  |   |

ادبیات تا خورده

با یه ها مه رو به شیشه تزریق کرد... یه دایره کشید، دوتا بعلاوه که شد چشماش... صورتشو چسبوند به شیشه و به بیرون خیره شد زیاد طول نکشید که مادرش گفت امین ، پسرم ، پاشو رسیدیم.. راننده ی می نی بوس بدون اینکه به من و تموم آدمای سرپا وایستاده وسط ماشین توجه کنه سرعتش رو با ترمزای ناشیانه و تکراری که میزد کم می کرد. بالاخره جلوی ایستگاه ایستاد و بعضی از همسفرای موقتیمون پیاده شدند.

همه مسافرای معطل براشون صندلی خالی پیدا شدو تکیه دادن به صندلی هایی که آدمای زیادی با افکارای مختلف رو مهمون خودشون کرده بودن(چیزی از افکارو به ارث میبرن؟) منم توی نزدیکترین صندلی خالی نشستم راستشو بخوای جای همون پسرک. هنوز از آدمک روی شیشه اثراتی باقی مانده بود شده بود مثه چهره لبخند تئاتر... وسوسه شدم، صورتمو چسبوندم به شیشه و از چهره آدمک به بیرون نگاه کردم که چشمام تار شد با دیدن اولین تصویری که دیدم... توی ذهنم و زیر لب شروع به توصیف کردم اما نمیدونم چرا ادبیاتم تاخورده بود از فرسودگی واژه هام از تکرار ...

برای چند لحظه ذهنمو خفه کردم. توی همین کش و قوس داخلی افکارم چندتا قطره بارون که به گمونم گیج شده بودند به شیشه هجوم آوردنو وارد افکاری که فکر میکردم یه ذره از بیخیالی به ارث بردن، شدند... افکارم نم کشید، به هم ریختن از سستی ایجاد شده که چرا نمیتونم واژه جدید خلق کنم....

سرمو از روی شیشه برداشتم شاید دیگه خدای افکار خودم نیستم، به آدمک نگاه کردم شده بود چهره غمگین تئاتر با خودم گفتم برف پاک کن ها پنجره های کناری رو تمیز نمیکنند...

*** ***

توی پیاده رو ، کف پیاده رو تقریبا سفید شده بود... هر از گاهی دستاشو باز می کرد یه دور، دور خودش می چرخید، آزادی رو نشون میداد یا آماده شنش رو برای پرواز نمیدونم ولی اینو میدونم یجورایی مست بود ،آخه بچه بود...

دوباره مادرش دستشو گرفت تا از برخوردای پیاده رویی جلوگیری کنه ... ماشین درحال سرعت گرفتن بود و اونا با پیچیدن توی یه کوچه نگاه منو از خودشون محروم کردن...

یک- دو – سه خسته شدم از شمردن خطهای نیمه ممتد سفید کنار خیابون، درخت های کنار خیابون رو ترجیح دادم، یک – دو – سه (موقع نوشتن ) یه نت فالش شد... حواسم پرت... صدای ناخونگیر ، موتور یخچال جای تیک تاک ساعتارو پر کرده بود، به جز گیتارو و نوشته ها و یا اشعاری و ترانه هایی که قبلا اینجا خونه شده بود خبری از گیج شدنم نبود بهش نگاه کردم. برگشت و گفت : چیه از لحاظ ادبی سردته؟

دوباره ترمزای موقتی منو توی می نی بوس نشوند .. می نی بوس وایمیسته ، یه پیرمرد با یه سلام آروم که غریبه بودنش رو نشون میده کنارم میشینه ... تصویر آدمک رو میبینه که از تماس صورت و افکارم با پنجره حال و روز خوبی نداره . به همدیگه نگاه کردیم شروع یه لبخند دونفره رو رقم زد و بهم گفت به جای اینکه از چشمای آدمک ببینی خود آدمک باش قبل اینکه به حرفش فکر کنم توی پیاده رو بودم ، اینجا پر از بوی بهارنارنجه ...

(پیوست : وقتی توی پیاده رو بودم یه پیامک از طرف مادرم برام اومد : امین من رسیدم کی میای خونه؟ )

نویسنده : فرزاد خدنگ

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل