|  |   |  |   |

نوشیدنی

مرد: می‌تونم بشینم؟
زن: البته
مرد: هوا سرد شده
زن: برف بیاد بهتر می‌شه. سوزو می گیره.
مرد: اینم بد نیستا، یه قلپ بزن
زن: نه. من مایعات نمی‌خورم.
مرد: می‌فهمم. من‌ام شبا کمتر می‌خورم. روزو می‌شه یه کاریش کرد
زن: چطور؟
مرد: خوب دیگه. وسط خواب نازی یهو میاد سراغت. اون بالا بالاها داری یه پیکان گوجه‌ای معامله می‌کنی کاسه کوزه‌تو می‌ریزه به هم. خواب می‌بینی از بانک زنگ زدن که برنده 10 میلیون پول شدی، هنوز پولرو نشمردی که یهو صدات می‌زنه، پوله می‌پره و به جاش چاه مستراح میاد جلو چش­ات. البته ببخشیدا. جسارت نباشه.
زن: چقدر آرزوهاتون کوچیکه
مرد: خوب هر کسی یه ظرفیتی داره. قد ظرفیت‌اش آرزو می‌کنه. همین شما. چرا مایعات نمی‌خوری؟ لابد نمی‌سازه بهت
زن: خوب... خوب... من به خاطر وزن‌ام نمی‌خورم
مرد: عجب. پس این همه آدم که ...
زن: فرق می‌کنه. آخه من سنگین می‌شم. نمی‌تونم برگردم.
مرد: اتفاقا سبک می‌شی خانوم. هر چی درده یادت می‌ره
زن: من که مریض نیستم. اما بهمون گفتن اگه این پایین چیزی بخوریم تا آخرش باید بمونیم همین جا. یه جور درد بی‌درمون می‌گیریم چی بود اسمش؟ غربت؟ غربتی شدن؟
مرد: ما که نفهمیدیم. با اجازه مادام
مرد بلند می‌شود و می‌رود. زن به ته مانده لیوان او زل زده.

نویسنده : آرزو نوری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل