|  |   |  |   |

سایه

در اعماق تو در توی ذهن خویش چمباته زده بودم...بی صدا...حتا بال زدن مگس هم فکرم رو خط نمیزد...آرام
ناگاه سایه ای بر بالای سرم ،من رو به خویش آورد...از جا بلندم کرد...دستی بر شانه ام زد...خاکهای سر و صورتم را تکاند/...و به مبارزه طلبیدم...به زمین پرتم کرد...خواستم بلند شم که دوباره بیشتر و با شدت مکرری شانه هایم رو به زمین مالوند...تسلیم نشدم...بلند شدم دوباره زد تو سرم و به زمینم کوبید...پر طمطراق و بی ابایی یواش بلند شدم...سایه بهم میخندید...دوباره.../ولی تسلیم نشدم...شانه هایم رو بالا کشیدم...آب دهنم رو قورت دادم...به سایه نگریستم( کمی دور شده بود) شلوارم رو با دست خراش خورده و خواب رفته ام سر سری بر باد گرفتم...روی دوش گزاردم....سایه کاملا دور شده بود/
سرم رو بالا گرفتم...خرامان خرامان...به دشت روبه رو سرازیر شدم...بوی تنوره ی نان مادرم و نوای زنگوله های ده بالایی کمی از دور هنوز کاملا محو نشده بودند.به دشت رسیدم نه صدایی نه روزمره گی / به خویش رسیدم...سایه هنوز بالای سرم بود....
گم شده بودم/

نصراللهی....1394/2/31

نویسنده : عیسی نصراللهی (تیرداد)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل