|  |   |  |   |

گزیده از دفتر"مرگ تو را میخواند"(5)

...خودشان را پاره پاره میکند،ولی افسوس نمیدانند ،آدمی که خود خواسته دروغ میگویید پیوسته از حقیقت دم میزند،باور کن آنقدر دروغ گفتیم که دیگر هیچ آوایی از سوی راستی نمانده،جهانمان لال شده...



انسانی که به وجود خدا اعتقاد دارد،...
اما در عین حال صدای جنایت هایش ،خواب را از چشم سگ هار و موش فاضلاب ربوده است،هر پستی و کثافت کاری را به پای سرنوشت و خواسته طبیعت میداند...


وقتی بنیادگرایی بر محبت و عشق ورزی پیروز بشود، آتش غضب و تعصب خرد و اندیشه که هیچ زمین آسمان را نیز به تل خاکستر تبدیل میکند،و آنجاست که قلب از خشم و وحشی گری سرشار می شود.........


اگر به گفتار این جمعت گوش فرا دهی دچار عذاب خواهی شد آنها تو را گناهکار و عصیان گر میخوانند و باید تاوان پس بدهی........

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سه سال پیش که خودکشی کردم هیچ چیزی جلو دارم نبود

ولی وقتی تو عید تصادف کردم نه اشک های مادرم نه نو عروس خونه ام نه بچه ی که هوز سه ماه مانده تا دنیا را ببنید گرفتارم نکرد جز یک نگاه گاهی واقعا مردن سخت تر از زندگی کردن میشه...متاسفانه هنوزم زنده ام تا عهدی که با رنج و فلاکت بستم پا برجا بماند.

نویسنده : حسین ایرانی (عارف اللهی)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل