|  |   |  |   |

زالو.........حجامت گر زنان روستا

با بهار زیستن....

با بهار می توان زیست ،آنگاه که زنان روستا، چادری کوچک به کمر می بندند،
از اذان صبح تا غروب آفتاب برای کار در تکه زمینی که آب تا زانو می آیدو پاها زیر گل فرو می رود،آماد ه می شوند....

آنگاه که زالو،خونهایشان را می مکد، بدون کوچکترین وحشتی روی مرزهای مابین دو تکه زمین زراعی می نشیند و خونش را پاک می کنند...

نشای برنج در دستش ،دستهایش آب و گل را به هم می زند،نوازشی بر جان زمین زراعی و قسمی با ذکر یا خدا...

گاه شعرهای دسته جمعی زمزمه می کنند و ذکر معشوقه های اساطیری این سرزمین چون لیلی و مجنون که شاید خستگی را از تنشان به در کند لحظه ای همه ی درد را فراموشند....

سویی دیگر....
زنی که کودک شیر خواره اش را برایش روزی چند بار برایش می آورند،خود گرسنه است اما با چه شوقی کودکش را در آغوش می گیرد ....
لحظه ای سرمست از شور مادرانه،شیره ی جان به کام کودک می نهد،روی مرز می نشیند،کودکش را سیر می کند....

مادر که رمق از جانش کاسته شده دوباره باید به کار ادامه دهد...

غروب ،نگاهش به دست صاحب مزرعه است پولی در می آورد به او خدا قوت می گوید.

روانه ی خانه می شود، به کدامین فرزندش باید پول را بدهد،آنکه کفش می خواهد یا آنکه کتاب درسی ....
یا به شوهر بیکارش که بناست و فصل بهار بیکارست...
پول سیگارش را از زن می گیرد به او قول می دهد تا ماه دیگر کارش آماده شود سر کار برگردد....

پول بین دستانش است، چشمانش خسته از بس به زمین و گل و جوانه های نشای برنج نگاه کرده،
دنیا را سبز می بیند،زیبا...
امید به زندگی در چشمانش موج می زند....

چشمانی خسته،پلکهایش بی اختیار به روی هم می افتد و به خوابی عمیق فرو می رود.....
فرزندان با حسرت نگاهش می کنند،کاش مادر خسته نبود...

روزهای بهاری را دوست نداشتند چرا که دیدن چهره ی خسته ی مادر خانه آزرده اشان می کرد.....

نویسنده : رقیه امیدی چماچایی(آسوده)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل