|  |   |  |   |

قصه ی علی

" به نام خدا "

" فکر کنم امروز یه بارون اساسی بباره! خدایا به خیر بگذرون."
این زمزمه ای بود که علی زیر لب ، کنار پنجره ی اتاق با خودش گفت و بعد به سمت در اتاق رفت ... دمپایی های پلاستیکی اش را پوشید و قدم به حیاط گذاشت.
زندگی امروز از همین لحظه برایش شروع میشد . به سمت اتاق اول حیاط رفت ... در زد ...
"اکبر خان ! اکبر خان! ... من آماده ام ... بار این هفته چیه؟ "
" این هفته از جنس خبری نیست ... برو یه لنگ و آب پاش از لب حوض بردار فعلا شیشه ی ماشین پاک کن تا ببینم جنس ارزون چی گیرم میاد پسر جون."
قیافه ی علی در هم شد ... این زندگی ای بود که تا مدتی نامعلوم ناچار بود با آن کنار بیاید ... از وقتی چشم باز کرده بود زیر دست اکبر خان بزرگ شده بود. درکی از مادر ، پدر و خانواده نداشت ... فقط پر از حسرت وتخیل بود. تنها کاری که عملا میتوانست انجام دهد دست فروشی سر چهار راه ها بود.
14 ساله بود ولی همان قدر میفهمید که اکبر 30 ساله میفهمید.
مجالی برای شکایت و تغییر زندگی اش پیدا نکرده بود ... مغرور بود و از گدایی و آه و ناله سر چهار راه ها فرار میکرد. به خودش اینطور دلداری میداد که " دارم جنس میفروشم و پولش رو میگیرم ... من گدا نیستم ... دارم کار میکنم."
کاری که امروز اکبر خان ازش خواسته بود با مرام و روحیه اش سازگار نبود.
اکبر خان برای علی همه کس بود.همه ی خانواده ی نداشته اش... همه ی اعتمادی که میتوانست به یک نفر دیگر داشته باشد ... روی زمین انداختن حرفش را نداشت.
همینطور که در ذهنش در حال جدال با خواسته ی قلبی اش بود به سمت لنگ ها و آب پاش ها رفت و از هر کدام یکی برداشت و از حیاط بیرون رفت .
دنبال راه چاره ای بود که آن ها را زیر لباسش پنهان کند . خجالت میکشید ... ولی نشد که نشد ! وقتی قایم میکرد ، زیر لباسش قلنبه می شد و اوضاع بدتر بود!
سه ساعتی می شد که در خیابان ها پرسه میزد و با قرمز شدن هر چراغ راه می افتاد دنبال ماشین های مدل بالا تا شیشه هایشان را تمیز کند.کاری که اکبر خان گفته بود.
راننده ها دوست نداشتند کسی به ماشین شیک و براقشان دست بزند. با ایما و اشاره سعی در دک کردن پسرک داشتند ...
بعضی هم انگار که دلشان سوخته باشد پول خرد و کهنه ای به سمتش میگرفتند.
علی با خود در جدال بود ... غیرتش این همه خرد شدن را نمیپذیرفت ولی چاره ای نداشت.
هوا کم کم داشت سرد و سرد تر می شد. علی لباس سبکی به تن داشت و آرام آرام طاقتش در قبال سرما تحلیل میرفت. برخورد نم نم باران با پوستش را حس میکرد ولی اهمیتی نمیداد.
چشمش روی دختر و پسری که در پارک کنار خیابان دست در دست هم قدم میزدند ثابت شد ... در ذهنش داشت تعریف خودش از باران را با آن دو و امثال آن ها مقایسه می کرد... فرقش مثل مقایسه ی طعم ته خیار بود با گل هندوانه !
چراغ قرمز شد و رشته ی افکار و تخیلاتش پاره شد... باز شروع شد ... باید به کاری که اکبر خان گفته بود فکر می کرد.
به یک ماشین مدل بالا و خوش رنگ و لعاب رسید ... زنی 30 – 31 ساله پشت فرمان بود و با عصبانیت داشت با کسی آن طرف خط موبایل حرف میزد. علی به سمت شیشه ی ماشین رفت و با یک فشار به آب پاش مشغول به کار شد اما ... مشغول شدن علی همانا و بلند شدن صدای جیغ زن همانا ! ادامه ی عصبانیتش را سر علی خالی کرد ... علی هول شد ... تند تند و پشت سر هم عذر خواهی میکرد و دستانش را به حالت تسلیم بالا برده بود. زن با فخر فروشی دست کرد به داخل داشبورت و چند اسکناس دو هزار تومانی از پنجره به سمت علی گرفت و گفت: " بگیر ... برو رد کارت." علی دلش نمیخواست پول ها را بگیرد... در بین جیغ و داد های زن خیلی تحقیر شده بود . قدم اول را برداشت که برود و فکر میکرد : " ای کاش جفت قلم پام میشکست و سمت این زن نمی اومدم! " ولی یادش آمد که از صبح تا حالا سر جمع 5 هزار تومان هم کار نکرده. با تردید و دو دلی دست اش را بالا آورد تا پول را بگیرد که زن پول ها را روی زمین انداخت و خیره شد به چشمان علی . گفت :" حالا بردار گدای بیچاره!" چراغ سبز شد و ماشین ها شروع به گاز دادن کردند.اسکناس ها زیر همهمه ی باد و باران به این سو و آن سو رفتند و علی بی توجه به آن ها با چهره ای درهم و عصبی به گوشه ی پیاده رو پناه برد . غرورش زیر پاشنه های بلند زن له شده بود! عجیب دلش گرفته بود. دوست داشت مثل کوچکی هایش میتوانست از ته دل گریه کند ولی اکبر خان یک بار گفته بود" تو دیگه مرد شدی... مرد جماعت نباید گریه کنه! "
می لرزید ... نمیدانست از عصبانیت است یا از سرما...
در خودش غرق بود ... دل گیر از زمین و زمان ، که صدای بلند رعد برق غافل گیرش کرد. به خودش آمد... زمان زیادی گذشته بود . رنگ هوا به تیرگی میزد.
بی رمق و خسته بلند شد و به سمت اتاقک کوچک کنار حیاط ، به سمت خانه اش ، راه افتاد. به فردا فکر میکرد ... فردا و هزار فردای دیگر ...
حکایت هر روزش این بود: " روز از نو و روزی از نو! "

نویسنده : دیبا یوسفی زاد

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل