|  |   |  |   |

معلم وحافظ

کلاس چهارم ابتدایی اول صبح زمستان سرد1347خرم آبادلرستان،سرزمین جنگلهای بلوط،شقایق های سرخ وبیشمار،نیلوفرهای زیبا،سرزمین لاله های واژگون،شیرهای سنگی،آبشارهای زیبا ،کوهای سربه فلک کشیده وطبیعتی بکر.................
معلم:به دستورمدیریت مدرسه خیام هرکس از3موضوع زیربه دلخواه یک موضوع راانشاء کند.
1-بهار،راشرح دهید؟
2-علم بهتراست یا ثروت؟
3-درباره..........
.....وبتواندبه مرحله انتخابی برسدجایزه میگیرد؟!
خیلی تقلا کردم چه بنویسم چه ننویسم...بالاخره تصمیم گرفتم.
دربــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاره بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار
بهارخیلی زیبا است
بهار.....
بهار.....
یادجمله ای ازپدربزرگم افتادم که همیشه می گفت:(بهاروتوسو بوه ژاروفقیره)
ترجمه:بهاروتابستان پدر فقرا است.آنرابه سطر آخرقبل از شعر اضافه کردم
آن موقع رسم بوددرپایان نامه ،انشاو......شعریاجمله ای می نوشتند
مثلا:درپایان نامه می نوشتندملالی نیست جزدوری دیدار شما.
نمک درنمکدان شوری نداره دل من طاقت دوری نداره
مرکب درقلم مانند آب است دلم ازدوریت خیلی کباب است
خلاصه بعداز تمام کردن انشاء درپایان به رسم روزگار خودمان نوشتم:
بهار آمد، بهارآمد،بهاروبرگ دار آمدو..............
معلم:قلمها بالا.....................................
انشائ ها جمع آوری شد.
بعداز چند دقیقه،قلب همه توی سینه بیقراری میکرد،معلم سربلند کرد وگفت
فولادونـــــــــــــــــــــــــد،نزدیک بود غش کنم، ازرنگ رخساره ام فهمیدبدجوری ترسیده ام.
معلم:بالحنی کاملا مهربان گفت بیا جلو پسرم،احسنت برشما.....شما اگرجایزه هم نگیریدیک جایزه پیش خودم داری،بیا جلو وبرای دوستانت بخوان
یه مقدارخودم راجمع وجورکردم،سکاملا بالا رفتم جلو کلاس پ
شتم رابه تخته سیاه تکیه دادم که پس نیفتم،باصدای بلندشروع به خواندن کردم بهار..............درپایان شعر راخواندم،بهارآمدبهار آمدبهاروبرگ دارآمد......
بقیه اش یادم نیست.
درپایان پیشانیم عرق کرده بود،معلم دستی به سرم کشیدوگفت بچه ها تشویـــــــــــــــــــــــــــق
صدای دست بچه هارانمیشنیدم
که ناگهان صدای شلیک خنده بچه بلند شد.هه...........
نمیدانستم چرامیخندند؟!هاج و،واج به بچه ها نگاه میکردم
معلم:ســـــــــــــــــــــــــــــــــاکت
همه سکوت کردند،معلم روبه منکردوگفت پسرم کتت ردربیاور وتمز کن گچی شده.
شب تاصبح نخوابیدم،انتظارم خیلی طولانی شد،بالاخره صبح شدطبق معمول تکه نانی ازظرف مسی (جانونی)برداشتم ودوان دوان به سمت مدرسه رفتم.
نمی دانم چطور رسیدم،ثانیه شماری میکردم صف شروع شود.
باصدای زنگ به خودم آمدم،هرکس سرجایش رابلد بودهمه سرجای خودشان ایستادند.
سرود شاهنشه ما......وپرچم باریتم آهنگ بالا میرفت تمام شدوبعد،دعای صبحگاهی:خدایا چنان کن سرانجام کارتوخشنود باشی ومارستگار.......آمین
بعدازصحبتها تهدیدآمیزناظم نوبت به مدیزمدرسه رسیدکلی صحبت کردبچه ها ازسرما میلرزیدند،اماکسی جم نمی خوردوگرنه نیمکت فلک و..........بماند
مدیرباصدای بلند:محمدرضافولادوند،بیا جلو..........کف بزنید
وبعد ثانیه های بسیارطولانی ملعم جلو آمدسرم رابوسیدوکتاب رادستم داد...
کتاب کوچکی که ابیات حافظ درآن میرقصیدندوخودنمایی میکردند.
ناخودآگاه به پشت جلدکتاب نگاهی گذرا انداختم معلم سریع متوجه شد،لبخندی زدام چیزی نگفت.
به معلم گفتم آقاچیزی به عنوان یادگاری برام بنویس.
نوشت :پسرم به قیمت کتاب نگاه نکن به قیمت اشعارش نگاه کن
واینچنین بود که عاشق حافظ شدم.
یادمعلم عزیزیم آقای بیرانوندبخیرنمی دانم کجاست هرکجاهست خدایا درپناه خودت نگاهش دار.
پایان





نویسنده : محمدرضافولادوند

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل