|  |   |  |   |

شهید گمنام

شهید گمنام
نوشته : عبدالله خسروی
مثل همه پنج شنبه ها از مزار شهدای گمنام برمیگشت .. به آنها انس گرفته بود و این بی ربط به مفقودالاثر بودن برادرشهیدش نبود .. کودکی بیش نبود که برادرش برای آخرین بار پیشانی او را بوسید و به جبهه بازگشت و برای همیشه جاویدالاثر ماند .. هیچگاه جنازه اش را نتوانستند پیدا کنند ..
به همین خاطر پنج شنبه ها به مزار شهدای گمنام میرفت و عجیب تر اینکه به یکی از قبرها بی آنکه علتش را بداند آورد بدجور انس گرفته بود و همیشه با او مثل برادر مفقودالاثرش درددل میکرد ..
آن پنج شنبه حال عجیبی داشت .. در فکر فرو رفته بود و داشت از عرض خیابان رد میشد .. تا به خودش آمد صدای بوق ممتد ماشین و بعد ترمز کشداری او را وحشت زده به خودش آورد و قبل از آنکه بتواند عکس العملی نشان بدهد ماشین او را از روی زمین بلند کرد و به کناری انداخت .. ابتدا درد شدیدی را در شقیقه اش حس کرد و سپس با نگاهش مردم را دید که بطرفش هجوم آوردند و بعد انگار سبک شد ..
لحظاتی بعد بر بالای جسم خودش شناور بود و مردمی که هراسان و شتابزده اطرافش جمع شده بودند را بوضوح می دید ..خیلی زود فهمید مرده است و جالب اینکه از مردنش خوشحال بود و احساس شادی میکرد ..
سپس خودش را بر بالای ابرها سوار دید و در امتداد خط نوری بطرف آسمان رفت .. احساس بی وزنی میکرد .. بعد در جایی شبیه به بهشت که درباره اش خوانده بود خودش را یافت .. سرزمینی رویایی و زیبا بود .. در میان آنهمه سرسبزی و
قشنگی جوانی خوش سیرت داشت بطرفش میامد .. احساس عجیبی بهش دست داد و خون در رگهایش به جوش آمد .. جوان جلو آمد و با لبخندی شیرین و صدایی آرام بخش گفت : سلام خواهر گلم خوش آمدی ..
چهره اش بدجور آشنا بود درست شبیه قاب عکسی بود که همیشه بر دیوار خانه شان خودنمایی میکرد .. با تعجب پرسید : شما کی هستین ؟ چهره تون برام آشناست ..
مرد جوان دوباره خندید و جوابداد: من همان شهید گمنامی هستم که همیشه پنج شنبه ها بهم سر میزنی ودرددل میکنی .. همه پنج شنبه ها من و اون شهدای گمنام منتظر اومدن تو بودیم .. تو تنها کسی بودی که در آن دنیا همیشه به ما سر میزدی وفاتحه میفرستادی ..
اشک در چشمانش حلقه زد .. باورش نمیشد داشت با همان شهید گمنام حرف میزد .. هرچی درباره عظمت شهیدان شنیده بود حال برایش به واقعیت تبدیل شده بود .. دختر انگار چیزی به ذهنش هجوم آورد و سریع پرسید : شما که جز شهدای گمنام هستین حتما از داداش من که تو جبهه شهید شده و مفقودالاثره باید خبر داشته باشین .. تو را خدا کجاست ؟
مرد جوان جلوتر آمد و دستی بر سر خواهرش کشید و با آرامش گفت : فاطمه خواهر گلم منو نشناختی .. تو که همیشه عکسمو دستمال میکشی و باهام حرف میزنی چطور منو نشناختی .. خواهرم اون مزار شهید گمنام که همیشه باهاش درددل میکنی قبر داداشته .. من داداش امیرت هستم ..
باور نمیکرد .. دیگر نتوانست طاقت بیاورد و محکم برادرش را در بغل کرد..
در همان حال با گریه شوق گفت : داداش میخوام واسه همیشه پیش تو بمونم ..
تو که اینجا آبرو داری بگو منو از تو جدا نکنند .. برادرش در همین لحظه به زمین نگاه کرد ونگرانی چهره اش را فرا گرفت وگفت : خواهر عزیزم منم دوست دارم پیش من بمونی ولی مادرم تو اون دنیا تنهاست وبه بودن تو احتیاج داره .. تو باید برگردی ومواظبش باشی .. بموقع خودش برمیگردی اینجا .. به مادرم بگو دیگه گریه نکنه .. اینجا دل منم میگیره .. شما شاد باشین منم اینجا خوشحال میشم ..
حرف برادرش که تمام شد احساس کرد با نیرو و سرعتی فوق العاده به طرف جسمش برگشت ..
وقتی که در بیمارستان به هوش آمد اولین کسی که باهاش مواجه شد مادر پیرش با چشمانی قرمز شده و گریان بود .. به گفته همه و تایید دکتر او برای مدتی کوتاه از دنیا رفته بود و دوباره با یک معجزه به زندگی برگشته بود .. مادرش را محکم در آغوش گرفت و آرام بغل گوشش گفت : مامان داداش امیرمو پیدا کردم ..

نویسنده : عبدالله خسروی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل