|  |   |  |   |

خانه خدا

خدایا مرا ببخش اما دیروز عصر دختربچه یتیمی را گریه کنان دیدم که سراغ آدرس تو را از من رهگذر گرفت .. چهره ای زردرنگ و اندامی تکیده ولاغر داشت .. با چشمانی معصوم و پر از اشک بیکسی پرسید : آقا خونه خدا کجاست ؟ دلم لرزید وبا کنجکاوی جواب دادم : واسه چی .. صدای هق هق اش بلندتر شد وگفت : دو روز چیزی واسه خوردن نداریم .. داداش کوچکم شیرخشک میخواد و نمیدونم چرا بابام مثل قدیما پیشمون نمیاد و واسه مون خوراکی نمیاره .. مامان میگه بابات رفته پیش خدا .. میخوام برم آنجا و بگم برگرده خونه .. بگم اگه تو نباشی کسی به ما غذا نمیده .. خدایا با اشک آسمان را نشانش دادم .. از دیروز نشانی خودم را هم گم کرده ام ..
دلگیرم ازآدمهایی که صدای الله اکبرشان گوش فلک را کر میکند ولی هر وقت صدای ناله مستمندی را می شنوند آن را به وعده تو حواله میدهند .. خدایا این مردم شبی یکبار مرگ را در خوابشان تجربه می کنند وصبح وقت بیدارشدن باز مثل کور زندگی می کنند .. بعضی ها وجدانشان را خفه کرده اند و روی انسانیت پا گذاشته اند .. عده ای برای سهم بیشتر حق صدها نفر را بالا می کشند .. کسانی هستند که از دین واسلام فقط ظاهر وزبان عربی اش را بلد هستند ومعنی آیاتی را که میخوانند نمیدانند ونمی فهمند .. حکمت این همه صبرت چیست ؟ خدایا بعضی از بندگانت دیگر منتظر مرگ نمی مانند .. زودتر از موعدشان برمیگردند .. راز این همه سکوتت را فقط خود میدانی .. میدانم گوشهایت پر از درخواست و دعاست .. بجای باران بر دلهای خشک و تشنه مردمانت رحمت و ایمان ببار ..
عبدالله خسروی

نویسنده : عبدالله خسروی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل