گنجشک و خورشید و البته من

نوشته شده در . ارسال شده در داستان های کوتاه

گنجشک و خورشید و البته من چشمامو بسته ام و زیر سایه درخت،دراز کشیده ام. نور آفتاب که از لای شاخه ها به چشام میرسن، نور سرخ خوشایندی میبینم...اصلا اینجا میام که این نور و سوت برگا رو گوش بدم.وقتی هم که میخوابم تمام خستگی از تنم در میره...غرق لذت بودم،چشمامو باز کردم که آفتاب دوید تو چشمم. یه گنجشک اومد رو پام نشست، تمام تلاشمو کردم که فراریش ندم،یادم نیست کی و چطور ولی خوابم برد...وقتی بیدار شدم،یه کششی به بازو هام دادم،خواستم بشینم که دیدم گنجشکه هنوز رو پامه،همونطور خوابیده بود...دلم نیومد زا به راه اش کنم،همونطور موندم...دیگه شب شده بود و هوا سرد، دیگه لذت ظهر رو نداشت و سوزو سرما بود که استخون رو میمکید...پاهام میلرزید ولی گنجشک تو خواب سبکی بود...میترسیدم بخوابم و گنجشکه بیدارشه...موندم،قائدتا باید همین نزدیکیا بیدار میشد...بیدارموندم ولی اصلا متوجه گذشت زمان نبودم،فقط به عشق جیک جیک سرخوشانه ی صبح اش بودم...هوا روشن شد و هنوز خواب بود،خورشید که به وسط آسمون رسید،چشماشو واکرد،خیلی رنجور و خسته بهم نگاه کرد و دوباره خوابید...کمی ناراحت شدم ولی وقتی به بال های کوچیک و ضعیفش نگاه کردم،دلم براش سوخت...همینطور بیدار موندم و نگاش کردم،تشنگی و گرسنگی پا رو گلوم گذاشته بودن ولی من گوشم بدهکار نبود...هوا همون هوای مستانه ی دیروز بود ولی من مستش نمیشدم...من مست اون نگاه رنجور و خسته ی چند ثانیه ای بودم...چشمام میسوخت ولی قصد خوابیدن نداشتم،نشیمنم بی حس شده بود...چشمامو ازش بر نمیداشتم که یهو دیدم یه گربه ی هنایی دوید تا بخورتش،با هر بد بختی ای که بود بی صدا و حرکت فراریش دادم...هوا داشته تاریک میشد که یه دسته مورچه سمت پاهام میومدن،نفسمو بیرون دادم و شروع کردم دورشون کنم ولی هر لحظه بیشتر میشدن...چند تاشون تو لباسم بودن و چندتایی تو کفشم...شروع کردن به گاز زدنم و من با عذاب ولی بی صدا و حرکت و آذار تحمل میکردم...دستامو دور تنه ی درخت حلقه کردم و مشتامو چنگ گرفتم...یه دسته اش چسبیدن به گنجیشکه...هر کار کردم جدا نشدن...حالا پشه هام اضافه شده بودن...اینقدر گازم زدن و پشه ها نیشم زدن که بدنم به زور تکون میخورد...گنجشکه هم که روش پر مورچه و پشه بود...با ته زورم تا شدم و گنجشکو برداشتم و تکوندمش...ولی هرکاری کردم بیدار نشد...هوا دوباره تاریک شده بود و من هنوز تلاش میکردم جداشون کنم...به زور جداشون کردم و از لای پیراهنم گذاشتمش رو سینه ام...تمام بدنم کوفته و سرخ شده بود و همه جامو نیش زده بودن...کل بدنم خارش شدیدی داشت ولی تکون نمیخوردم...سرما به اوج خودش رسیده بود که ترسیدم سردش باشه هنوز...درش آوردم و هو کردم...وقتی بخار نفسم بهش چسبید،یه بوی گندی به مشامم رسید...از درون خالی شدم...اینهمه موجود ریزوضعیف بوی گند رو شنفته بودن ولی من چیزی نفهمیدم...میلرزیدم از سرما...با دستام زمین رو کندم و گذاشتمش تو خاک...نوکش بی رمق و پراش شکسته بود...دستی بهش کشیدم و خاک روشو برگردوندم...دیگه نه سرما و نه تشنگی و نه گرسنگی و نه خواب و نه کوفتگی و نه درد آذارم نمیداد...بلند شدم ولی یه قدم که برداشتم پخش زمین شدم.....چشامو باز کردم...آتیش کنارم تق و تق صدا میداد...پیرمردی سپید پوشی داشت چایی میریخت...نگاش کردم...یه چیزایی گفت که نفهمیدم...گفتم آقا ببخشید متوجه نمیشم چی میگید؟؟ولی صدایی در نیومد...داد زدم ولی صدایی در نیومد...لبم تکون مبخورد ولی صدایی نبود...صدام گم شده بودم...از فرداش نه من صدای کسی رو میشنیدم و نه کسی صدامو میشنید...چشام تاریک و تاریک تر میشد که به سیاهی مطلق رسید...دیگه چیزیرم نمیدیدم...تو خودم گمشده بودم...داد خودم رو نمیشنیدم...پاهام گر میگرفت و خنک میشد...مدتی همینطور گذشت تا اینکه دیگه بدنم هم چیزی حس نمیکرد...تو یه دنیای تاریک تاریک قدم میزدم...هیچ نوری بود،و هیچ صدایی و هیچ حسی و هیچ چیزی...اونجا فقط من بودم... خودم...بار ها دور کره ی وجودم چرخیدم ولی هیچ چیز نبود...یه جایی نشستم و چشمامو بستم و توی خودم گشتم...اونجام مثل اینجا یه کره ی تاریک بود ولی بزرگتر...نمیدونم اینکار رو چند بار تکرار کردم که به یه کره ی بسیار نورانی رسیدم... گرم شدم،خون تو رگام دوید،صدای سوت میشنیدم...چشمامو باز کردم و آفتاب تو چشام دوید...زیر سایه ی سیب بودم،یه گنجیشک اومد و رو پام نشست....آروم گذاشتمش تو دستامو بوسیدمش و گذاشتمش کنار دستم.بلند شدم و را افتادم...باد آروم گرفته بود،پای گربه ی هنایی ای که کنار پرچین بود از تله جدا کردم و رفتم ببرون از باغ...آسمون نارنجی شده بود...باد دوباره برگشت و به سرم دست کشید....

نویسنده : امیرحسین داودپور

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ