|  |   |  |   |

جان بر کف

صدای غرش انفجاری، سکوت شب را شکست. همه اهالی روستا از خانه هایشان بیرون آمدند و مشغول صحبت با هم شدند. علی با وانت خاکی رنگی سر رسید. سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: چند نفر با من بیاین بریم ببینم چه خبره.
رسول جلو و سه چهار نفر دیگر عقب سوار شدند. به سمت محدوده ای که از آن صدا شنیده شده بود، به راه افتادند. در حین حرکت، علی به رسول گفت: حتماً باز یکی تو مرز، پاش رفته روی مین.
- تند تر برو، شاید هنوز زنده باشه.
ماشین، به سرعت در میان جاده های خاکی حرکت می کرد و به دنبال خود، ابری از گرد و غبار می ساخت. کم کم از دور، سوسوی شعله هایی، دیده می شد. راه جایی که از آنجا نور دیده می شد، از جاده جدا می شد. علی ماشین را نگه داشت، چراغ قوه را برداشت و راه افتاد؛ بقیه هم به دنبال او به راه افتادند. در هر چند قدم، تکه های خمپاره و ترکش در جلوی پاهایشان دیده می شد. به سیم خارداری رسیدند، در 50 متری آنها، کسی روی زمین افتاده و ناکه می کرد. علی سیم چنینی را از فانسقه اش جدا کرد و گفت: همگی برید عقب، اینجا میدون مینه. باید یه معبر باز کنم.
سیم خاردار را قطع کرد و روی زمین دراز کشید. از سرنیزه ای را قلاف بسته شده به کمرش، بیرون آورد و آن را در خاک فرو برد. در هر چند باری که این کار را انجام می داد، یک مین ضد نفر، یا یک نین ضد زره در زیر خاک پیدا می کرد، خاک اطراف آن را به آهستگی خالی می کرد؛ سپس با چرخاندن، آن را از میانه باز و با برداشتن چاشنی، خنثی می کرد. اطرافش پر شده بود از مین های خنثی شده. همینطور که جلو می رفت به یک مین والمری رسید که با سیم هایی به چند والمری دیگر متصل شده بود. در حالی که دستانش می لرزید، سیم چین را بالا آورد. می دانست کوچکترین اشتباه باعث انفجار پیاپی آنها خواهد شد. سیم را در میانه سیم چین قرار داد، عرق سردی از پیشانی اش جاری شد، چشمانش را بست و با یک فشار، سیم را قطع کرد. نفس راحتی کشید، سیم چین را برداشت و دوباره به جستجوی زمین با سرنیزه ادامه داد که یکباره خشکش زد. متوجه شد که در زیر آرنج خود، چیزی را فشرده است. فشار آرنج خود را بیشتر کرد و خود را به حالت نیم نشسته در آورد. با سرنیزه، خاک یک سمت آرنج خود را کند و بعد از لحظه ای صدای خنده اش به هوا بلند شد. در زیر دستش تکه ای از خمپاره بود. با آستینش، عرق پیشانی اش را پاک کرد و به کار خودش ادامه داد. یکی دو ساعتی طول کشید تا اینکه معبر او به مصدوم رسید. پاهای مصدوم که مردی میان سال بود، غرق در خون شده بود. دستش را به روی گردن او گذاشت تا نبضش را احساس کند؛ هنوز نبضش می زد. وقتی او را به روی دوشش گذاشت، به هوش آمد و گفت: کیفم، کیفم رو بردار.
- از خونریزی داری می میری، بازم به فکر کیفی؟!
با اصرار زیاد مرد، علی کیف او را هم به روی شانه اش انداخت و آرام آرام به سمت عقب بازگشت. چند متر مانده بود که از میدان مین خارج شود که بند کیف از سنگینی آن پاره شد و با برخورد به سیم یک والمری، باعث انفجار پیاپی آنها و روشن شدن آنجا به مانند روز شد. علی به سرعت خودش را به روی زمین انداخت. انفجارها که تمام شد، سریعاً از آنجا خارج شد. بقیه به کمکش آمدند و مجروح را از دوش علی گرفتند. رسول نبضش را گرفت و به علی گفت: تموم کرده.
- تا الآن که زنده بود.
وقتی او را به پشت برگرداندند، چند ترکش پیراهنش را پاره و غرق در خون کرده بود. علی کنجکاو شد که در کیف چه بوده که آن مرد به خاطرش جانش را از دست داد. با احتیاط برگشت و آن را برداشت. آن را باز کرد؛ درونش پر از طلا و جواهرات بود.

نویسنده : رسول قنبرزاده (سپهر)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل