|  |   |  |   |

مرد رفتگر

مرد رفتگر آهی بلند از ته دل کشید وجارویش را به زمین کشید . صدای خش خش جارویش صدای گذر زندگی او بود وجارویش ، تنها یار تنهایی اش ، با او زمان را گذرانده بود و سوار بر سایه های شب شده بود . سیمای او همیشه خسته وشکسته بود و دستهای پینه بسته ی او می رفت تا غبار را از کوچه های تاریک بزداید . صدای هلهله پرده افکارش را پاره کرد . لبخندی زد . او با شادی مردم شاد می شد وبا لبخندش شادی آنها را می ستود . شادی و پایکوبی ، نورافشانی وبازی نور چشمانش را نوازش می داد . خستگی را فراموش کرده بود ودلش پر از شادی شده بود . .شب ، رنگ شب نداشت و شور وشوق زندگی داشت . رقص نور چشمانش را به بازی گرفته بود . رنج ودردش دیگر رنگی نداشت . با سیاه تر شدن شب شور و هلهله هم کمرنگ تر می شد . نور جایش را به شب داد وسکوت همه جا را فرا گرفت . مرد رفتگر که دسته جارویش تکیه گاهش شده بود چشم باز کرد و لبخند روی صورتش خشکید . بار دیگر به دنیا ی خودش بازگشت . نگاهی به اطرافش انداخت . دیگر اثری از نورو نورافشانی و شادی وهلهله نبود . اما آثارش برای او به جا مانده بود . آهی بلند کشید و جارویش را به حرکت درآورد تا صورت خیابان و کوچه را تمیز کند . صدای پاها وجارویش در کوچه های خالی طنین انداز یک روز دیگر از زندگیش بود . چین بر پیشانیش نشست و با تنها یارش راه پیمود

واین بود زندگی آن مرد خسته وتنها ...

نویسنده : حمیده ایزدشناس

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل