|  |   |  |   |

کشاورز

سپیده صبح بردمید . چارقد سفید خود را سر کرد و به دیدار روز شتافت . صدای گنجشک ها و هیاهوی آن ها پرده سیاه را کنار زد و بر آشفتگی را از دل انسان ها زدود . کشاورز خسته و تنها کوله بار غمش را پایین گذاشت تا با شب تنها باشد و کوله ایی از امید و آرزو را برداشت و به طرف صحرای امیدش حرکت کرد ...
هر ذره ایی از خاک زندگی او بود . هر قطره ی آب حیاط او ، سبزی دشت نشاط او ، پینه های دستش و عرق پیشانیش نشان خستگی اوست . پا کوبیدن به زمین و دست بلند کردن به آسمان ، همه رقص زندگی اوست . رقص کنان می رود ؛ آفتاب نظاره گر رقص او با زمین است . پایان رقص ، پایان حیاط روز و بار دیگر برداشتن کوله بار غم تنهایی و شبی دراز و تاریک . تنها اوست که صدای شب را می شنود که می گوید : غمگین مباش که تنهایی و تاریکی پایدار نیست . من هم دوباره خواهم رفت و روز خواهد آمد ؛ اما گرد آن بر چهره تو خواهد نشست ...

نویسنده : حمیده ایزدشناس

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل