|  |   |  |   |

بعضی زندگی ها اسم ندارند



بعضی زندگی ها اسم ندارند
از دیروز تب دارم. شکمم هم خوب کار نمی کند. واسه همین اصلا حسش نیست یعنی حال و حوصله اش را ندارم که برم توی اتاقش و بهش یادآوری کنم که ساعت نه شب است و قراره که بری دنبال مامانت.
دلم برای پیرزن می سوزد، که امیدش به این تک پسر احمق و بیشعورش است. تا حالا نشده که پیرزن یا هر کس دیگری به این آقازاده یک چیزی را بگه و ایشان آن را سروقت انجام بدهد. از دستش عصبانی هستم. آنقدر که بعضی وقتها دلم می خواهد بکشمش. البته اول به اندازه کافی زجرش میدادم، بعد می کشتمش. البته همه اینها را توی خیالم تصور می کنم. می گید چرا تو خواب؟ چون من بزدل هم خواهر اون احمق هستم. تنها توی خواب و خیالم عرضه این کارها را دارم. ساعت نه و ربع شده، اما هنوز نرفته دنبال مامان. تلویزیون را خاموش می کنم، به طرف اتاق اش میروم. آقا بیدار شده و دارد آماده می شود. توی چارچوب در می ایستم و تماشایش می کنم. جوری نگاهم می کند که انگار تقصیر من است. بدون اینکه نگاهم کند، می گوید:
"عمدا بیدارم نکردی، نه"
پیراهن کشی سیاهش را تنش می کند. خوب، این چیزها توی خونه ما مسئله ای نیست. نیمه لخت دیدن آدمها، به خصوص مردها. پیرهنش را که پوشید باز حس خوش تیپی اش برگشت. صورت بچگانه و شادش این رضایت را به نحو زیبایی نشان می دهد. درست مثل اولین باری که مامان گفته بود:
" این پیرهن بهت میاد. جوونتر نشونت میده".
من که اصلا آبم با برادرم توی یه جوب نمیره گفتم:
"مامان ترا خدا بی خیال، نه دیگه برای این سن"
مامان چشم غره ای به من رفت، مهدی هم در جواب من گفت:
" داری از حسودی می ترکی بدبخت. فکر می کنی همه مثل توأند دلم برات می سوزه. چهل سالته. هنوز هم دوهفته یکبار میری حموم"
زیادی غلو میکرد. هرهفته میرم حموم. مگه خودش که هر روز میره حموم و این همه لباس داره، بیست نوع ادکلن داره، هر روز خدا تخم مرغ و سیب زمینی آب پز با یک عالمه پروتیئن میخوره که بازوهاشو گنده تر کنه، کجا را فتح کرده که من نتونستم.
"لباسات که مال عهد بوقن. دختر این همه سال کار کردی برای کی، برای چی، ترشیدی رفت. اگه عرضه داری خرج کن وگر نه خودم تا گرون آخرشو خرج می کنم."
این کار را می کرد. جداً تو این کار استاد است. من خودم هم درست و حسابی نفهمیدم که کارش چیه. یک مدت تو آژانس املاک کار می کرد یک دوره ای هم مغازه کیف و کفش بازکرده بود. حالا به چی مشغوله؟ راستش خودم هم نمی دونم. من برعکس اون از همون اول توی یه شرکت نیمه خصوصی صادرات و وادرات بودم. اول به عنوان منشی، ولی بعده پنج سال بهم ترفیع دادند، رفتم تو قسمت بایگانی. حالا هم سرپرست همون قسمت هستم.
تا حالا هر دوتامون ازکیسه مامان می خوریم، از بس که کیسه اش گشاده. هنوز تو خونه ای اون لنگر انداختیم. مهدی علاوه بر عایدی خودش مال مامان را هم می گیره و تا آخر همون ماه هم خرج می کنه.
در را پشت سرش می کوبد و میرود.
مامان نیم ساعت توی ایستگاه اتوبوس منتظر نشسته بود. قرار بود قسمتی از مسیر را با اتوبوس بیاد، بقیه راه را مهدی بره دنبالش. می پرسم:
" حال دایی چطوره؟"
نفس زنان می گوید:
"بذار نفسم جا بیاد. والله خسته شدم از بس توی ایستگاه نشستم. میگه تو عمدا بیدارش نکردی، واسه همین دیر شد"
"والله تقصیر من نیست، آقا فکر می کرد می خواد بره عروسی."
"راستی عروسی گفتی یک چیزی یادم افتاد. اون دختره را دیدم ماشاا... چقدر خانم شده - تلاش می کند که اسمش را به خاطر آورد- اسمش چی بود همون خواهر زاده ترلان - نام زن دایی ام است – را میگم."
"امینه را میگی. اون که شوهر کرده بچه هم داره. عروسی اش هم رفتیم، یادت نیست."
از اینکه به فراموشی متهمش می کنم دلگیر می شود. ابرو درهم می کشد و می گوید:
"معلوم که یادمه، امینه را نمی گم اون یکی خواهر زاده اش. اونی که ناتنیه ( بلند و عصبانی داد می زند)".
اگر مهدی اینجا بود، حتما نیشگون می گرفت. چون باز بدون اینکه بفهمم ناراحتش کرده بودم. آروم و شمرده می گم:
"سپیده را میگی. اون که بیست سالش هم نشده."
"مگه مهدی چند سالش، مرد باید یک چند سالی از دختره بزرگ باشه"
صداش یواش یواش بلندتر از حد معمول می شود. این حالت دفاعی مادرم است در برابر هر چیزی که دوست ندارد بشنود - راست و دروغش هم فرق نمی کند - نمی دونم چه حسی توی درونم مجبورم می کند این حالت دفاعی مادرم را بشکنم. "مامان مهدی از من هم بزرگتره، چهل و پنج شیرین داره."
خودش را از پشتی جدا می کنه و اصرار دارد که هیکل چاق و سفیدش را بدون کمک گرفتن از پشتی بلند کند.
"والله مهدی راست میگه که هر کی خواهری مثل تو داشته باشه نیازی به دشمن نداره. نمی دونم چی کار کردم که خدا دو تا اولاد مثل شماها به من داد."
مهدی در را باز می کند و با شنیدن حرفهای مادر آرام و بی سر و صدا به اتاق خود میرود.
"همسن و سالهای شما علی و ربابه هستند ( بچه های دایی) واسه دختر علی خواستگار اومده و پسر ربابه هم خدا را شکر، داره دانشگاه می خونه. اون وقت شماها ور دل من لونه کردید که چی، که خدای نکرده من میگوزم و شماها احیانا صداشو نمی شنوید"
سر درد دلش که باز می شود گشنگی و تشنگی از یادش می رود. اگه شنونده داشته باشه تا خود صبح فک میزند.
"اون از مهدی که دو بار نامزد کرده و اون همه هم براشون خرج کرد آخرش هم هیچ کدوم حاضر نشدند زن این اسکول بشن. حق هم داشتن خدایش، حق داشتن. دختر شوهر میکنه که یکی بارشو بکشه نه اینکه، استغفرالله، استغفرالله. خدا یا ببین این بچه ها با من چه کار میکنند. دارم کفر میگم."
نفسی تازه می کنه و باز هم ادامه میدهد:
"تویه خر چرا داری مثل مورچه جمع می کنی. خاک تو سرت دختر. یه ذره به خودت برس، آرایش کن، عشوه خرکی بیا. خدا یا من چیکار کرده ام که جای دختر، پسردادی جای پسر، دختر. عوض تو، اون خرج می کنه. این روزها هم خوب خرج می کنه از کجا میاره نمی دونم. خیلی وقته طلبکاراش نیومدند دنبالش. با این شانس گهی که من دارم این روزها اونها هم پیداشون می شه. خسته شدم از بس به خاطر شما به ملت دروغ گفتم. ربابه میپرسه عمه چرا مهری نیومد. ماشالله آنقدر اینها را گفتم که ازبر شدم سرکار بود ،کارش زیاده، تازه از سرکار رسیده بود، خسته بود،کارت تو سرت بخوره دختر. خودم هم خسته شدم از بس شنیدم حوصله ندارم مامان، خسته ام مامان، سرم درد می کنه مامان، اوه خیلی دوره مامان، درد مامان، زهر مار مامان."
کلمات را آرام و شمرده با صدای بم و رسایش مثل پتک به سرم می کوبد. به حد کافی گوش کرده بودم حالا وقتش بود که من هم مثل مهدی به اتاقم بروم. مامان بعد از فوت بابا وقتی که دیگر بچه هاش بزرگ شده بودند یا به قول خودش ترشیده شده بودند. یه خونه بزرگتر گرفت که هر کی واسه خودش یه اتاق داشته باشد. من یه بار خواستم که از این خونه بروم ولی مامان نذاشت که تنهایی زندگی کنم. مامان وضع اقتصادیش بهتر از ماست. خودش یک اعیان زاده به حساب میاید و یک مقدار هم از بابا رسیده است.
در اتاقم را که باز کردم، مهدی روی تخت من ولو بود. چندشم شد. می دونست دوست ندارم کسی روی تختم بخوابه. نیم خیز شد ولی باز دوباره به حالت قبل برگشت. مادرم به حد کافی گذشته پر افتخارم را به رخم کشیده بود و حالا پسرش تختم را مصادره کرده ... . چیزی نمی گویم این را از زندگی با آنها یاد گرفته ام، صبوری را یاد گرفته ام و پوستم کلفت شده. دوست دارم بدونم آنها از زندگی با من چی یاد گرفته اند. مهدی را می پایم. حال بلند شدن ندارد نگاهش را از سقف اتاقم می گیرد و رو به من می گوید:
"بابا را این دق مرگ کرد"
با پوزخندی که صورتم را بازتر نشان میدهد می گویم:
" نه اینکه من و تو اولادهای خوبی براش بودیم"
"چه ربطی به ما داره"
"ربطش را نمی دانم. اینطوری حس می کنم."
چیزی نمی گوید. او هم مثل من است. حرفش را با ربط و بی ربط می زند، منتظر جواب هم نمی شود. من هم پیش او روی تخت دراز می کشم.
"چیه، چرا نمیری تو اتاق خودت؟"
"دختر تو اتاقت خیلی تمیزها. باور کن فکرش را هم نمی کردم."
لحن فیلسوفانه و بزرگ منشانه ای به صدایش می دهد و در ادامه می گوید:
"اینجاست که میگن از ظاهر آدمها نباید قضاوت نکرد، از تمیزی اتاقشان باید قضاوت کرد."
هرهر خنده هایش بلند شد و کل فضای اتاق را گرفت.
"چه فیلسو فانه، گم شو برو تو اتاقت. صبح باید برم سرکار "
هر روز صبح، ساعت شش و نیم بلند می شم. شش و چهل و پنج دقیقه سرویس میاد دنبالم. تمام شب خودم را خاراندم. درسته که دیر به دیر حموم میرم ولی نه دیگه تا این حد، که مثل میمون بیدهای کله مو بخورم. قبل از اینکه ساعت زنگ بزند، مثل جن زده ها روی تخت نشسته بودم و خودم را می خاراندم. ولی تا حالا هیچوقت بدنم اینقدر خارش نداشت، حتی زمانی که سه هفته هم حمام نرفتم. از گردن به بالا را آنقدر خارونده بودم که وقتی خواستم مقنعه ام را سرم کنم گریه ام در اومد.
بیش از اندازه تحملم، پوست سرم سوزش دارد. پشتم را از بس خارونده ام زخم شده است. روی شکم و گلویم هم تاول های کوچکی زدند. باید یک دوش می گرفتم. ساعت سه بامداد بود که می روم حمام. دوش یک کم سوزشم را کمتر می کند ولی همچنان کله ام می خارد. صورتم را هم زخمی کردم. صورتم ککی مکی بود ولی جای زخم و جوش نداشت. مادرم بیدار شده است. حتما صدای دوش را که شنیده، نگران شده است. ناف این مادرها را با نگرانی بریده اند. می پرسد:
"چی شده این وقت صبح داری دوش می گیری؟"
"هیچی بابا برو بگیر بخواب، فکر کنم به چیزی حساسیت پیدا کردم. بدنم کهیر زده"
"در و باز کن ببینم"
نشونش میدم. به دقت که نگاه می کند می گوید:
"اینها که کهیر نیستند. ببین سرشون سفید و آبداره"
رنگ صورتش می پرد، نگاهش بالا می آید و به صورتم که می رسد می گوید:
"آبله مرغان گرفتی"
از هول، آب توی دهنم را که می خواستم خالی کنم قورت میدهم و می گویم: "تو این سن؟"
با اطمینان از تشخیص خودش ادامه می دهد:
"اکثر افراد اگه تو بچگی آبله مرغان نگیرند توی پیری زونا می گیرند. خوب شد که ابله مرغان گرفتی. زونا هم دردش بیشتره هم دوره اش طولانیه"
صبح با مهدی رفتیم دکتر. تشخیص مامان درست بود. تب و کار نکردن شکمم هم مال آبله مرغان بود. یک آب مایع بنام دالیبور برای زخمهام داد. یک بسته قرص هیدروکسی زین برای حساسیت، البته قبلش دو تا آمپول زدم که اسمشان را نخوندم. انصافا داروها اثرشون را نشان دادند. با اینکه هر روز تعداد تاولها و زخمهام بیشتر می شد. ولی آب دالیبور که روی زخمهام میزنم دیگه مثل قبل سوزش ندارد. دکتر یک چیز دیگر هم تجویز کرد که خنده را بر لبان مهدی آورد. هر روز دوبار با آب ولرم دوش بگیرم. سر راه برگشت مهدی گفت:
" ببین خدا چقدر منو دوست داره. همین دیروز بهت گفتم دو هفته یکبار میری حموم "
" نشنیدی دکتر چی گفت آبله مرغان بیماری ویروسیه، ربطی هم به تمیزی نداره"
"شاید هم ربط داشته باشه. ده روز، هر روز خدا میری حموم و ما مجبور نیستیم بوی نحس تو را تحمل کنیم. میگن اگه یک کاری را یک هفته پشت سرهم انجام بدی عادتت میشه"
توی خیالم سعی می کنم که ببینم به این چیزی که مهدی میگه میتونم عادت کنم یا نه. از دنیای خیال جدا می شوم و آرام می گویم:
"عادت حمام رفتن هر روزه، مسخره است"
الان ده روزه که، هر روز میرم حموم. مهدی راست میگفت زندگی آدمها به عادت هاشون بستگی داره. صدای مامان را می شنوم که می گوید:
"مهری دوشت که تموم شد،حوصله داری یه سر بریم بازار. میخوام یکی دو تا لباس واسه تابستون بخرم"
"باشه مامان بریم. من هم میخواهم یه چیزای بخرم"

93/1/ 20 چهارشنبه یک دو دقیقه بامداد



نویسنده : فریبا زلالی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل