|  |   |  |   |

زندگــــــــــی دوباره2...( قصه بارونی : قسمت آخر)

::::::::::::::::::قسمت آخـــر:::::::::::::::::::


دیگه خورشید از دریچه چشمانش به طلوع نشسته بود که زنگ خونه خاله لیلا به صدا در اومد و مهسا هم با صداهایی مبهم بیدار شد. صداهایی می شنید که پدر با غمی ته صداش به لیلا خانم و شوهرش می گفت مریم مرگ مغزی شده و الان تو کماست...
دکترا گفتن اگه راننده ای که بهش زده ؛ فرار نمی کرد و زود می رسوندش ؛ می شد براش کاری کرد
اما الان دیگه دیر شده.....
مهسا با شنیدن این حرف ؛ زد زیر گریه........
پدر بی هوا اومد و در آغوشش گرفت و بوسید و آرومش کرد.
مهسا با همان لحن شیرین کودکانه اش از پدر خواست پیش مریم ببردش .
تو بیمارستان بعد کلی سر و کله زدن پدر با پرستارها ؛ بالاخره اجازه دادن مهسا چند دقیقه ای بره پیش مریم.....آخه مهسا همش هفت سالش بود و مریم سیزده سال.
به اتاق که رسید مریم رو با بدن نحیفش دید که کلی لوله و دستگاه بهش وصله دلش گرفت.
اون طرف راهرو مادرش داشت گریه می کرد و خاله و زن دایی داشتن دلداریش می دادن
مهسا رفت مادرش رو با صورت گریون بوسیدش و گفت : مامان ....آبجی مریم حالش خوب میشه ؟

مادر که کتاب دعاش از قطرات اشک مهسا خیس شده بود با بغضی گفت : آره دخترم...مریم خوب میشه برمی گرده خونه...

دیگه شب و روز همه شده بود نذر و نیاز....
چند روزی همین طور گذشت
دکترا دیگه پیشنهاد اهدای عضو رو به پدر و مادر مریم دادن.این خبر سریع تو فامیل پیچید و مهسا هم با خبر شد...


هر روز به عکس مریم خیره می شد ....با خدا درد و دل می کرد و ازش می خواست مریم رو برگردونه و قول میده خواهر خوبی براش باشه و حرفاشو گوش کنه...
داشت به یه ماهی می کشید که مادر یک شب خواب مریم رو دید ؛ صورتش خیلی نورانی شده بود می گفت نگرانش نباشن اگه بخوان معجزه ای بشه و برگرده ؛ عذاب می کشه....
ازشون خواست که زندگی شو ببخشن...
مادر اون شب با گریه از خواب پرید بعد که آروم شد واسه پدر تعریف کرد هر دو گیج و منگ شده بودند موندن تو دوراهی که چه تصمیمی بگیرن....
صبح فرداش مهسا به همراه پدر و مادر به بیمارستان رفت تا واسه آخرین بار مریم رو ببینه....تا تمام حرفای نگفته اش رو بزنه ؛ بگه که چقدر دوسش داره و چقدر نبودنش براش سخته....


مهسا تو هیاهوهای کودکی از این اصطلاحات پزشکی سر در نمی آورد فقط و فقط دعا می کرد.....
ولی سرنوشت چیز بهتری برای مریم تو مشتش داشت و فردای آن روز پدر و مادر مریم به اهدای عضوش رضایت دادند

حالا درسته که مهسا ؛ آبجی مریم شو از دست داده ولی چهار تا خواهر و برادر جدید پیدا کرده.....
حالا مهسا هم دلتنگ نبودن مریم هستش و هم خوشحال از اینکه تنها خواهرش آنقدر بخشنده بوده که تونست از جونش بگذره تا به هفت نفر زندگی دوباره ببخشه....
مهسا پشت پنجره خیره مانده بود به غروب....


و


مرور آن خاطرات خوشش .....


با


مریم...........




*******************
به قلم بارونیم- " زِلفِشــه "


این قصه به قلم ساده ای سالها پیش برای جشنواره نفس نوشته شده بود که خیلی دوسش داشتم چون خاطرت تلخی را در بر داشت

از همگی سپاسگزارم و پوزشم را پذیرا باشید بابت همه چیز

در پناه خدای زلال آدم ها....

نویسنده : زهرا محمدزاده

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل