|  |   |  |   |

گمشده

دست هایش میلرزید . به سختی دگمه ی لباسش را بست .دلشوره ی
شدیدی پیدا کرده بود

- اگر پیداش نکنم چه کنم ؟ چه جوری زندگی کنم ؟

سراسیمه از خانه خارج شد . از صدای بلند بسته شدن در خانه چرت کلاغ نشسته روی سیم برق پاره شد و با قارقاری خشمگین از روی سیم پر زد
و رفت .
ماشین در بست گرفت و با عجله سوار شد

- ببپیچ به چپ و برو

راننده نگاه غریبی از آینه بهش انداخت . صورت آشفته با عینک دودی
چسبیده به چشمهایش . پاهایش راچنگ می زد

- می میرم می میرم اگه پیداش نکنم چه کنم ؟

- کیو گم کردین ؟.... بچه ست ؟ ..... بابای آلزایمریه ؟

به راننده نگاه کرد نفهمیده بود چه گقته . شیشه پنجره ماشین را پایین کشید. دستهایش می لرزید.

پیاده رو و خیابان را با دقت نگاه میکرد . خیابان شلوغ و پیاده رو پر ازدحام بود

- حالا بپیچ به راست

راننده بلافاصله به راست پیچید

- بگو کجا میخوای بری آدرس دقیق بده

- فعلا همینجور برو

راننده زیر لب چیزی گفت و سرعتش را بیشتر کرد

- نه آهسته برو

نگاه عصبانی راننده تاکسی روی صورت مسافر میخکوب شد

مسافر تک تک آدمها را با دقت نگاه میکرد. توی ماشینها را هم دید میزد. زیر لب آهسته گفت :

- حالا چه خاکی بسرم بریزم ؟ کجا پیداش کنم ؟

اشکش سرازیر شد. گوله های اشکش تندتند روی پیراهن سیاهش می افتاد

راننده ترمز کرد. و بااشاره ی دست به غابری گفت رد شود . عابر با عجله عرض خیابان را طی کرد

- چرا نگه داشتی ؟چرا نگه داشتی؟

موج وحشت صدایش را رگه دار کرد

- مگه ندید ....

- اصن پیاده میشم نگه دار

قرصت نداد راننده حرفش را کامل کند . پریشان کیفش را باز و زیر و رو کرد و سه اسکناس سبز مچاله در آورد و به راننده داد. راننده تا متوجه شد سه
اسکناس است یکیش را برداشت رویش را برگرداند پس دهد که دید مسافر حواس پریش وسط خیابان از بین ماشین ها در حال عبور بسوی آن سمت
است.صدای ترمز ناگهانی بوقهای بلند و کشیده و دادو قال و فحش خیابان شلوغ را کر کرد. راننده با غرولند دنده عوض کرد راه افتاد.

در پیاده رو مسافر باز سرتا پای آدمها را با دقت نگاه میکرد صورت و چشمها را با وسواس بیشتری نگاه می کرد. وارد مغازه ای شد و یکی دو دقیقه بعد
خارج شد .به سرعتش افزود. تقریبا می دوید

- آخه کجایی ؟ کجایی تو ؟کجا رفتی ؟ چرا پیدات نمیکنم ؟

عابری به اوتنه زد و زمین خورد عینک دودیش از روی چشمهایش افتاد و شکست. عابر بی تفاوت رد شد . توان بلندشدن از زمین را نداشت . پاهایش یاری نمی کرد دستش را

دراز کرد و تنه درخت لب جدول پیاده رو راگرفت و بلند شد. درجا میخکوب شد.

نگاه متعجب و حیرت زده اش به آینه تمام قد درون ویترین مغازه مقابلش

دوخته شد .مات و مبهوت شد .قدمی جلو رفت مقابل آینه خشکش زد.

به سختی دهان باز کرد

- تو .. تو .. این .. این . اینجایی ؟ اینجا ؟

دختر خود را پیدا کردبا ظاهری آشفته و نگاهی گنگ . نفس عمیفی کشید.

- بلاخره پیدات کردم

کلاغی روی شاخه درخت نشست و بلند قارقار کرد.

نویسنده : زهره ساجد

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل