|  |   |  |   |

گروگان

مرا در كيسه‌اي پيچيده بودند، وقتي چشم گشودم. وقتي به‌هوش آمدم. يا بيدار شدم. همه‌جا تاريك بود و صداهايي مبهم مي‌شنيدم. گاهي از وراي پرده سايه‌هايي بزرگ و ترسناك عبور مي‌كردند. يك حس ناشناخته در تنم مي‌فهميد: دشمن. دشمن. دشمن.
خوابم مي‌بُرد. بي‌آنكه بخواهم. هميشه تاريك و بيداري محدود. هيچ نمي‌دانستم. خالي ـ خالي ـ خالي.
اينجا كجاست؟ چرا اينجايم؟ چرا دراين وضعيت ناخوشايند گرفتارم آورده‌اند؟
سرم از هيچ هم خالي بود. توان دسترسي به مفهوم سابقِ ثبت‌شده‌اي نداشتم. فقط ترس بود و ترس و ترس.
مرا در كيسه‌اي پيچيده بودند و صداهايي نامفهوم مي‌شنيدم. هربار سايه‌اي مي‌رسيد، چيزي درسينه‌ام باشدت بيشتر تكان مي‌خورد و مي‌فهميدم: ترس.
بارها موجودات بزرگ و ترسناك، سايه‌هاي كم‌رنگ تاريكي آمدند و رفتند. بار نخست، يكي در كورسوي پيرامونم ايستاد و برويم آرام فشرد. وقتي سايه‌ها پيدا مي‌شدند، آرام مي‌گرفتم. تكان خوردنم بي‌اختيار مي‌ترسيد. و آرام مي‌گرفتم تا متوجه من نباشند.
براي هيچ اتفاقي دليل و برهاني نداشتم. واكنش‌هايم بي‌اختيار صورت مي‌گرفت و ترس هميشه بود. چيزي دربخش مياني تنم تند مي‌زد. تكان مي‌خورد و بزودي دريافتم: رابطة مستقيم با ترس دارد. هرگاه مي‌ترسيدم: تندتر. تندتر. تندتر.
سايه‌ها مي‌دانستند، كجايم. وقتي اولين‌بار بروي كيسه دست گذاشتند، فرق ترس و وحشت را فهميدم. ولي بارهايي مي‌گذشت و به‌آهستگي عادت مي‌كردم. يكي‌‌يكي نزديك مي‌شدند و آرام و بااحتياط روي كيسه دست مي‌كشيدند. بزرگ و ترسناك. موجوداتي عجيب، مبهم و ناشناخته.
يكبار، بار بيست و چهارم، نه بار بيست و ششم كه دست بر جدار زندانم نهادند، جسارت را فهميدم. مي‌خواستم كاري كنم. و ازاين هيچ‌گاه و هيچ‌جا رهايم سازند. شايد خودرا نشانم دادند؟ كيستند؟ و چرا بي‌رحمانه اسيرم گرفته‌اند؟ چگونه سرم از همه‌چيز خاليست؟ نه سابقه‌اي، نه كيستم؟ چيستم؟ هيچ...
گاهي صدا مي‌كردند و مي‌رفتند. ناآشنا. نامفهوم.
بار بيست و ششم بالگد به دست سايه زدم. بسرعت عقب كشيد. دريك لحظه. بلند و نامفهوم صدا كرد و رفت. نمي‌دانستم، چطور ازآنها بپرسم: چرا رهايم نمي‌كنيد؟ چه منظوري داريد؟
ولي هرچه گذشت، كمتر خوابم گرفت. كمتر مي‌ترسيدم و مفاهيمي تازه در درك من جاي گرفت. جسارت، شجاعت. دومي و سومي بودند كه نمي‌دانم ازكجا آمدند و من فهميدم. شايد بخاطر همان لگد بيست و‌ششمين بار بود. انگار ترس جا باز مي‌كرد. وقتي كم مي‌شد، بقيه مي‌آمدند و در ذهنم مي‌نشستند. ولي وحشت با كمترين مقدار هم وجودداشت.
گاهي تاريكي كمرنگ بود و از وراي پرده كورسويي به‌چشم مي‌آمد. دراين فاصله دست‌هايم را ديدم. نخستين تصويري كه در ذهنم نشست. دست، اولين ريخت ادراكم شد.
مرا پاك كرده بودند. خالي بودم. خالي.
زمان مي‌گذشت و بيشتر و بيشتر بيداري. ولي عبور چيزي در روشناي محدود، يك اتفاق درون دستم ديدم. و به يادم ماند. هربار كه تاريكي اندكي مي‌دويد، دستها را مي‌ديدم. تنها همدمي كه دركيسة اسيري داشتم.
آن فضاي بي‌معني و شناور درآن زمان بي‌پايان بهانه‌اي براي دانستن نشد. نبود. و خواب تنها سلاح من براي ناديده انگاشتن زمان. ذهنم جز يك تصوير رنگ‌پريده از دست وچند مفهوم ناتمام، سفيد مانده بود و گرسنه. گرسنه بود. گرسنه.
براي اتفاقي تازه، يا سرگرمي، هركاري مي‌كردم. گاهي به جدار كيسه لگد مي‌زدم. گاهي انگشت‌ها را دردهان مي‌فشردم وحتي باتمام قدرت مي‌‌غلتيدم. شايد....
درخواب بودم، يكبار كه نوري عجيب و بي‌سابقه درفضاي كيسه ريخت. با آنچه آزموده‌هايم فرق داشت. ابتدا ترسيدم. و بر ترس خود آگاه شدم. حيرت و اشتياق بجايش آمد. نور تازه يعني: اتفاق تازه. يعني موضوعي براي ذهن گرسنه. ادراك تشنه.
سردم شد. ترسيدم. سرما ذوق‌زده‌ام كرد. پس، مي‌توان لرزيد. پيش‌از ترسيدن. آنگاه چيزي ناشناخته پايم را ماليد. ولي فضايي براي ديدنش نداشتم. هرچه كردم، نديدم. نديدم. نديدم.
دست بردم كه لمس كنم. اما نشد. دستم نرسيد. و من اندوه را فهميدم. و قُل همراهش: حسرت. اينك سردي، نور تازه، اندوه و حسرت مفاهيم تازه‌ام بودند. بادقت و وسواس، همچون گوهري ناياب در ذهن خود جاي دادم. باتركيب همين چند داشته‌ام، زمان راحت‌تر مي‌گذشت و ازفكر تكرارشدة موجودات بزرگ، سايه‌هاي بي‌معني همه‌گير رها گرديدم. رها. رها. رها.
شجاعت را با ترس تركيب كردم. به سختي. بارها. بارها. بارها.
ازهم دور مي‌شدند و نمي‌فهميدم. و زمان مي‌گذشت. به سايه‌هايي كه بر من مي‌گذشت، دست بر من مي‌كشيد، پاي را فشردم. چون شجاعت را بكار بستم. اما يك تكانه بر كيسه مي‌رسيد، سينه‌ام بالا مي‌گرفت و چيزي درمن مي‌جوشيد. نشان ترس. كشف كردم. كشف تازه. كشف.
يعني: شجاعت را خود برمي‌دارم و لگد مي‌زنم. ترس خودش مي‌آيد و بر سينه‌ام مي‌ريزد. تفاوت و يكسان نبودن را فهميدم. گمان تازه‌ام. يافتة مهم: اختيار.
اين يكي كار خودم بود و مهم‌تر از اندوه.
از همانجا شروع شد. راهش را يافتم. ديگر منتظر نمي‌ماندم و در كتابخانة خالي ذهنم بيكار نبودم. وقتي اختيار را در بالاترين جايگاه گذاشتم، يكي ديگر آمد. دوباره يافتم: ارزش.
وقتي اختيار نداشتم، اندوه و سردي را بهترين دارايي خود پنداشتم. با آمدن اختيار سرم گرم ميهمان تازه بود: ارزش. هيچكدام با ديگري يكسان نيست. هركدام بالاتر از يكي و پايين‌تر از ديگريست. و اين ارزش است.
بزودي درگير تركيب و تجزيه اين‌همه موضوعات شدم. ديگر مشت و لگد به سايه‌ها نمي‌زدم. نه حتي سايه را نمي‌ترسيدم.
سردي با دست، حسرت و اختيار، ارزش و ترس را آميختم و ذوق‌زده، تكان خوردم.
ترس و ارزش، عقل را زائيدند. تا يكي را با ديگري حفظ كند. ارزش را با ترس نگاهباني كند. و آن عقل است.
از حسرت و اختيار عجيب‌ترين عضو معني زاده شد. و اين تركيب سبك و ماندگار، آرزو را بيرون داد. همين‌كه دست به آن زدم، لرزيد و عشق را پيش انداخت.
دراين مدت سرگرمي، هيچگاه به اندازة يافتن عشق و آرزو سرمست نبودم. و اينها بر بلندترين جايگاه ذهنم نشستند. هرگاه بهم چسبيدند، لذت و خوشحالي بجا ماند و چون جدايشان كردم، يأس و دلخوري.
سردي و دست جدايي شدند. و اندوه با يأس، مرگ را آفريدند. ازاين يكي مي‌ترسيدم و بي‌دليل. كاري به كارم نداشت. به هيچكس كار نداشت. ولي مي‌ترسيدم. هرگاه نزديكش رسيدم، ترس مي‌پريد و بي‌هوا برشانه‌ام مي‌نشست. دور مي‌شدم و ترس هميشه كنار مرگ مي‌خوابيد.
همهمة سايه‌ها همچنان برقرار و من سرگرم دارايي خود. آنچنان كه به‌زحمت خواب مي‌رفتم. و پايداري مي‌كردم. زمان برايم ارزش يافته بود و از كم‌دانستن‌اش، پيش‌از آن پشيمان بودم. حيف مي‌آمدم آنرا به خواب بسپارم. با اينهمه ماجراجويي‌هاي پيش‌رو، براستي خواب ترس داشت. بزرگ. بزرگ. بزرگ.
وزمان مي‌گذشت و من هم.
يكبار سردم شد. دوباره و باز بي‌دليل ترسيدم. تا سرم چرخيد، روبروي سرم پرده تاريكي پاره شد. در خطي راست. و من شجاعت را بيرون كشيدم و بكار بستم.
تيغه‌اي از نور وارد كيسه شد. و نترسيدم. فقط سردم بود.
همان چيزي كه درسينه دارم، تند مي‌زد. تند.
گمانم، نور خيرة تيز كيسه را هم دريد و تاريكي از همان شكاف جستي زد و فرار. حيرت را آوردم و اين كشف تازه را به او سپردم تا جايي مناسب حفظ باشد.
و يكباره ازهمان شكاف تازه، دست پديدار و روشن موجودات بزرگ داخل شد. بسوي من مي‌جست. نمي‌خواستم، اما باز ترس آمد و از سر بازش كردم. دست سرم را گرفت و سمت شكاف كشيدم. همانجا قدرت را يافتم تا بسرعت جايگاهي برايش دست و پا كنم. دست مرا كشيد و از شكاف به بالا آمديم. بالا.
شجاعت در دستم بود و تصميم همراهم. قرارداشتيم براين موجودات بيرحم و سنگدل اعتراض كنم. بخاطر ربودنم. براي زنداني كردنم. بخاطر تنهايي و ترس كه هميشه بهانة حضور آنها را گرفت و آزارم داد.
نور چشمهايم را مي‌خورد. و نديدم كجاست؟ كه نخستين اتفاق رُخ‌داد: سرم را كه بيرون كشيدند، چيزي سبك و سيال وارد دهانم شد و توانستم بر موجودات بزرگ بلندترين فرياد خودرا حواله دهم. فريادِ اعتراض.
بزودي نور آرام گرفت و چشم گشودم. فرياد مي‌زدم و آنها توجهي به ناتواني من نكردند. بخشي‌از تنم را بُريدند. تكه‌اي دراز كه از پايين سينه‌ام بيرون مي‌آمد.
همه‌چيز تازه بود. رنگ بود.
ذهن گرسنه‌‌ام كشف‌هايي فراوان كرد و سير شد. درهمان لحظه.
مرا به يكي‌از موجودات سپردند و چيزي بزرگ و نرم در دهانم فروكردند. نوشيدم و خوشحال شدم. آرام گرفتم. با من مهربان بود و بويي آشنا مي‌داد. مادرم بود. مادر. مادر. مادر.
و من زاده شدم....

نویسنده : حمیدرضا میرمعزی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل