|  |   |  |   |

فرشته اي به نام مادر

بعد از مدتها دوري از پدر و مادر ،يك شب ، مهمان پدر و مادر شدم
به رسم قديم ...
روي تراس بزرگ حياط منزل پدري ، كه پر از گل و گياه بود، سه نفري دور هم نشسته بوديم و كلي باهم گل ميگفتيم وگل مي شنفتيم .
بوي عطر ياس در هوا پيچيده بود و بهانه اي شده بود تا من هر چند دقيقه يك بار يك نفس عميق بكشم و ريه هام رو پر از عطر گل ياس كنم .
شام اون شب كه چلو كباب مفصل با كلي مخلَّفات بود رو توي همون تراس نوش جان كرديم
اونقدر برايم لذت بخش بود كه نميدونم شام خوردم يا يك مائده ي بهشتي
برق چشمان پدر و مادرم نشون مي داد كه چقدر از اومدن من خوشحال شده بودند
پيش خودم كلي شرمنده شدم كه چرا زودتر از اينها بهشون سرنزدم
زير چشمي بهشون نگاه مي كردم و گذشت زمان و حسرت روزهاي خوش كودكي رو توي ذهنم مرور مي كردم
خداي من! چقدر پير و شكسته شده بودند
آنچه كه غم دنيا را به دلم مي ريخت نه فقط دوري از اونها ، بلكه موي سفيد وچين و چروك دست هاي مهربانشان بود كه تا آن لحظه اينقدر براي من جلب توجه نكرده بود.
يك لحظه پشتم لرزيد!و بغض مهمان گلويم شد
توي دلم گفتم :
خدايا شكرت كه سايه ي اين دوتا فرشته ي مهربون هنوز روي سر منه...
خدايا اين خوشبختي رو هيچوقت از من نگير!
اي خداي مهربون پدر و مادرم رو واسم نگهدار....
آخر شب هم مثل دوران كودكي رخت خوابم رو توي تراس انداختم و به آسمون قشنگ پر از ستاره خيره شدم
يك لحظه احساس كردم كه حال و هواي شعر بهم دست داده
دفتر يادداشتم رو آوردم و شروع كردم به نوشتن شعري در وصف مادر...
هر چي به ذهنم مي رسيد رو روي كاغذ مي آوردم تا نهايتا بتونم يك شعر نو ازش دربيارم
اونقدر مشغول شده بودم كه نفهميدم كي خوابم برد؟
يه خواب عميق وطولاني
صبح با صداي مادرم از خواب بيدار شدم
"پسرم!
قربونت بشم مادر! بلند شو
بلند شو فدات شم!
ديرت مي شه ها!
صبحانه رو روي ميز برات آماده كردم
ناهارم واست گذاشتم...
يه كم سبزي خوردن پاك كردم كه ببري سركار بخوري
يادت نره ها!
حتما با خودت ببر"
سرمو از زير پتو بيرون آوردم و درحالي كه چشمهام رو ميماليدم ، آروم سلام كردم
مادرم بالاي سرم نشسته بود ، به آرامي روي سرم دستي كشيد و گفت:
" سلام به روي ماهت
بلند شو مادر،بلند شو
منم از خدا خواسته دستشو گرفتم وچند بار بوسيدم وبهش گفتم: قربون دستاي مهربونت بشم مادر جان
بهش گفتم: راستي مادر ديشب واست يه شعر گفتم ، يادم بنداز قبل از اينكه برم واست بخونمش
گفت:الهي قربونت برم مادر، واسه من شعر گفتي فدات شم؟! من كه ديگه شعر گفتن ندارم مادر!
گفتم: پس چي! واسه خود خود مادر گلمه
گفت :عزيز دلم وجود خودت براي من بهترين شعر دنياست
ديگه لازم نيست خودتو براي من به زحمت بندازي
گفتم: اصلا اين حرفا رو نزن. تو همه ي دنياي من هستي
با عجله صبحانه رو خوردم و دفتر يادداشتم رو باز كردم وگفتم :شعرمو بخونم؟
گفت: بخون مادر جان
شروع كردم به خوندن شعرم:
"مادرم !
تاج سرم! ..........."
.............
نميدونم چي شد كه بغض راه گلو مو گرفت و صدام لرزيد
چند بار صدامو صاف كردم و دوباره با صداي بلند شروع كردم به خوندن:
"مادرم
تاج سرم
بوی پیراهن تو ، بوی خداست
جنس احساس تو از جنس نفس های خداست
نرم تر از گل سرخ
بهتر از شبنم صبح
طعم ناب سخنت قند و نبات
چشم تو،چشمه ی جوشان حیات
خنده هایت ،همه سرمایه ی آرامش من
چه صفایی دارد که صدایت بزنم ،مادر من!
حق که خاک تو سرشت ، بهر پاداش تو اینگونه نوشت
هست زیر قدمت باغ بهشت
و من اینجا هستم ، پای احساس تو از جنس نفس های خدا
و خدا میداند
که چه لذت دارد!
جان دهم بهر نفس های خدا"

....تموم شد
سرمو از روي كاغذ بالا آوردم ...
گونه هاي مادرم از اشك خيس شده بود
من كه حال و هواي خودم هم كاملا ابري شده بود ،مادرم رو به آغوش كشيدم و كلي خودم رو سبك كردم
الان چند سال از اون ماجرا ميگذره ومن هر سال، روز مادر همين شعر رو براي مادرم ميخونم از صميم قلب آرزو مي كنم كه انشالله 120 سال ديگه خدا اين توفيق رو به من بده تا در حضورش بتونم دوباره همين شعر رو بخونم
خدا رو شكر مي كنم كه امسال هم اين توفيق رودارم تا به مادرم تبريك بگم ودستهاي مهربونش رو ببوسم و دوباره احساس خوشبختي كنم
آرزو مي كنم كه همه ي مادرهاي دنيا سالم و سلامت باشند و سايه شون ساليان سال روي سر بچه هاشون باشه
و تمام مادراني كه ازكنارعزيزانشون تا بهشت پركشيدند ، ميهمان سفره سرور زنان دوعالم، حضرت فاطمه ي زهرا(س) عليها باشند
روز مادر رو به همه مادران خوب ومهربون ايراني بخصوص مهربون ترين مادردنيا يعني مادر خودم تبريك ميگم.


مادرم روزت مبارك

'*'*'*'*'*'*'*'*'*'*'**
حميد اناري
93/1/30

نویسنده : حمید اناری تفتی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل