|  |   |  |   |

عمو نوروز عاشق


آورده اند که؛ روزی روزگاری در همین سرزمین شاهرود خودمان ننه سرمای معروف، داشت روزهاي آخر ماندنش را مي‌گذراند. انگار، مریض و بی حال شده بود چون که در نفس‌هايش سوزی احساس نمی شد. دیگر آن ابهت سابق را پیش مردم نداشت و حتی یک جورهایی بی احترام شده بود.
همین مردمی که تا چند روز پیش دائم از او یاد می کردند و خبرش را می گرفتند و به درد دلهایش گوش می دادند، دیگر برای حرفهایش تره هم خرد نمی کردند.
علیرغم اینکه بی صبرانه انتظار دیدار عمو نوروز را می کشید و خانه و محله را برای حضور او آب و جارو و گردگیری کرده بود اما دیگر نتوانست بی مهری اهالی شهر را نسبت به خودش تاب بیاورد و غزل خداحافظی را سر داد. یک روز آمد سراغ مِجری کهنه؛ بقچه اش را پهن کرد و خِفتی یادگاری را با مقداری نان زردو، نان کاک، جوز و قیسی و از این جور خوراکی ها در آن گذاشت و بدون اینکه با کسی خداحافظی کند چارقدش را بست و از آنجا رفت که رفت...
اما بشنوید از آن سوی قصه که عمو نوروز، قبراق وچالاک و بشکن زنان در راه بود و داشت مي‌رسيد. همینطور که می آمد چنان آوازی سر داده بود که این خواننده های تازه سراز تخم درآورده که ازقضا در شاهرود هم پایشان باز شده و کنسرت اجرا میکنند، باید پیش او لُنگ می انداختند. او کم کم رسيد به پشت كوه شاهوار كه آن طرف سينه دشت، قد علم كرده بود و گویی منتظر آمدن او بود. همه جا پچ پچ بود و مردم سراغ ننه سرما را از یکدیگر می گرفتند و خبر رفتن او را به هم می دادند. ناگهان حرف یکی از آنها همه را ساکت کرد:
هِمون بِیتِر که بِروِه و برنِگِرده!
همه از زن و مرد با تعجب به پیرمردی که کلاه گوشی از جنس کرک بر سر داشت نگاه کردند.
پیرمرد باز هم ادامه داد: نه برفی بیارده نه بارونی، فقط خشکه خُنِکیشه واسه ما بیارد و برفت. هر سال هم دم عید که هِنباشه یادش همییایه ته کیسه ش سرما جا بمونده... کیسه شه هِتِکانه و همین چهارتا شکوفه و زنگلاچو روی درختها هم سِرما هِزِنه! دایی جون، دل ما به کشاورزی و محصول ها خوش بِه، که با این اوضاع ول معطلیم! ماشاءا... مسؤولین شاهرود هم بجا رسیدگی به شهر دنبال اختلاف و چیزا دِگَه هستن و هیچ کدوم با همدگه هِنِسازن... اِز کِسب و کار جِوونا هم خبری نییه که نییه... خدا کنه عمو نوروز بیایه بَلکی اون فکری به حال مردم بیچاره کنه!
عمو نوروز هم در حالی که کوله باری بر دوش داشت کم کم به شهر رسید. با خودش سبزه و ماهی هم آورده بود و بجز دسته گلی که انگار سفارشی بود، بقیه سوغاتی ها را به اهالی شهر داد و مردم هم که انگار مرحله دوم سبد کالا اعلام شده باشد صفهای طولانی کشیدند و سوژه ای جدید برای بی بی سی فارسی و بقیه شبکه های خارجی شدند که: بیایید و ببینید که تحریم ها چه بر سر ملت ایران آورده است!
القصه... عمو نوروز همانطور که عیدی ها را می داد با اشتیاق خاصی سراغ ننه سرما را از مردم گرفت ولی هیچ کس نبود که از جای او سراغی داشته باشد و گوشهای همه شل بود. همان پیرمردی که کلاه گوشی داشت جلو آمد و گفت: اول بگو چُکارش داری، خودوم هِنگومته کجایه.
عمو نوروز چشمانش برقی زد و با یک خجالت خاصی گفت: اگر خدا بخواهد و قسمت باشد می خواهم آخر عمری سر و سامانی به زندگیم بدهم.
همسر همان پیرمرد هم آنجا حضور داشت و گفت: ایبوو... با این سن و سالِت خجالت هِنِنکشی؟ حیا بُخوردی، آبرویه پامال کِردی!
پیرمرد فوراً در جواب زنش گفت: چه حرفیه هِزِنی زن؟ مگه پیرمردا دل نُدارن؟ پیری آن نیست که بر سر بزند موی سپید... پیرمرد ناگهان با ضربه ی زنگیچه ی حاج خانوم حرفش را عوض کرد و گفت: عموجان! این عیال ما بد هِنِنگه... اَلون با این هفت خانی که سر راه ازدواج قِرار هادایَن دِگه مثل قِدیما نیه که بتانی با دست خالی داماد هاواشی. طلا هُخوا، ماشین هُخوا، خانه هُخوا، تازه مِردُم یَه خیلی رسم و رسومِ با چشم و همچشمی اِز جیبشان در بیاردن و بجا رسومات قِدیم هادایَن به خورد عروس و دامادا! اینا هیچی، اصلا بگو کار و بار درست درمونی داری؟! اِز مِن هِشنُفی این چهار صِباح هم یَه نِفس راحتی بکش.
عمو نوروز که نمی توانست به این راحتی از عشق قدیمی اش دست بکشد آهی کشید و گفت: دلت خوش است ها... کار و کاسبی کجا بود...یک زمانی ما به همین رسوم قدیم اموراتمان را می گذراندیم که خودت داری می بینی بازارمان چطور کساد شده... نوروز چی، کشک چی؟! دیگر هیچ کس به آداب و رسوم ما اهمیت نمی دهد. حکایت همان چشم و همچشمی است که خودت گفتی. خودشان داد خودشان را در آورده اند و اسم ما را ((عیب)) هم گذاشته اند. انگاری ما گفتیم این سوسول بازی ها را در بیاورند!
البته من فکر اینجایش را کرده بودم و این مدتی که بیکار بودم نشستم و یک طرح بزرگ فرهنگی و گردشگری تهیه کردم تا انشاءا... از فرمانداری شهرتان مجوزش را بگیرم و کلی هم اشتغال برای جوانانتان ایجاد کنم.
پیرمرد گفت: ای عموجاااان! دلت خوشه، فکر کُنُم با دست خالی زن بگیری راحت تره تا مجوز اِز فرمانداری بگیری! اَلون بِرِوی هِنگَنته ما به طرحت شک داریم و باید کارا اداریش اِنجام هاواشه و اِز این حرفایی که یَه چند سال کارت رو هوا بُمانه.
عمو نوروز که دید هیچ امیدی برای تشکیل زندگی جدید وجود ندارد و مردم جواب درست حسابی به او نمی دهند با خودش گفت: اینجور که بویش می آید باید یواش یواش برویم پی زندگی خودمان و بیخودی خودمان را سبک نکنیم. شکی نیست من هم مثل ننه سرما پیش مردم بی احترام شده ام. امروزها کسی به حرف ما گوش نمی دهد و همه کار خودشان را می کنند.
او چند روزی را در به در دنبال ننه سرما گشت ولی هرچه بیشتر گشت، کمتر اثری از او پیدا کرد و فهمید که به کلی از این شهر رفته است. خیلی ناراحت شد چون باید یکسال دیگر صبر کند تا بالاخره بتواند حرف دلش را به او بزند. این بود که آواز دل ای دل ... را سر داد. بار و بندیلش را جمع کرد و باد بهاري را صدا زد. باد بهاري فورا خودش را به عمو نوروز رساند. سوار بر او شد و پرواز كرد و رفت به آن دورها... رفت و رفت و رفت و گشت و گشت و گشت تا اینکه طبق اخبار واصله از شبکه های ماهواره ای بالاخره در یکی از آن کشورهایی که در سال های اخیر اقدام به ثبت جهانی چوگان و نان لواش ایرانی به نام خودشان کرده اند توانست با ننه سرمای محبوبش دیدار کند و بازهم طبق شنیده ها قصد اقامت دائمی در آن کشور را دارد. چرا که ظاهراً ارج و قربت او در نزد مردم آن دیار بسی بیشتر بوده و عمو نوروز ما توانسته آنجا کار و کاسبی خوبی هم برای خودش راه بیندازد و طرح خود را با موفقیت اجرا کند.
بله ای عزیزان نورِ دیده... اگر روزگاری دیدید اجنبی ها توانستند عمو نوروز ما را هم به نام خودشان ثبت جهانی کنند اصلاً تعجب نکنید چون خود کرده را تدبیر نیست...

نویسنده : عمار نادمی(عماد)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل