|  |   |  |   |

یک روز دانشجویی

ساعت 7 صبح در خواب بود. ناگهان صدایی او را از خواب بیدار کرد. صدا، صدای ساعت بود. در همان حال خواب و بیداری، دستش را از زیر پتو بیرون آورده و ضربه ای سهمگین بر سر فرود آورد.عقربه های ساعت هر کدام به سمتی پرتاب شدند. یکی نبود که به او بگوید : این ساعت چه دشمنی با تو داشت که اینگونه بلایی بر سرش آوردی؟ دوباره پلک هایش سنگین شد و به آرامی آنها را بست. چند لحظه ای در همان حالت ماند. ناگهان یادش آمد که برای چه ساعت را کوک کرده است، ساعت 8 کلاس دارد و باید به دانشگاه برود.مثل فنر از جایش پرید. تند تند لباس هایش را پوشید ، کیفش را برداشت و همان که خواست از درب خانه بیرون برود متوجه شد که دگمه های پیراهن را یکی در میان بسته است.خوب که آنها را مرتب بست تازه فهمید که ای وای من، پیراهنی که پوشیده، پیراهن برادرش است. پس به داخل خانه برگشت و پیراهنش را عوض کرد.
از خانه بیرون آمد. به کنار خیابان رفت.نگاهی به ساعتش نمود.ساعت 7:45 بود.به سمت چپ خیابان نگاه کرد.تا آنجا که چشم کار می کرد هیچ تاکس ای دیده نمی شد.چنددقیقه بعد یک تاکسی را دید که به سمت او می آید. دستش را بالا برد و علامت داد.آن تاکسی هم برای اینکه دل بچه نشکند، یک چراغ داد و بدون مسافر از کنارش رد شد و رفت. دیگر حسابی دیرش شده بود.دوباره نگاهی به خیابان کرد. اتوبوس خط واحدی را دید که به سمتش می آید.سریع به ایستگاه رفت. اتوبوس رسید،اما چه رسیدنی؟! تا پلکان اتوبوس پر از مسافر بود.هر کار کرد جایی باز نشد که وارد اتوبوس شود.آخر هم درب اتوبوس بسته شد و یک دست و پایش لای درب گیر کرد و فریادش به آسمان هفتم رسید.راننده درب را باز کرد و او پیاده شد . اتوبوس هم رفت. وقتی کارش با این وسایل حل نشد، فکرش به سمت آژانس رفت.دستش را در جیبش کرد.پول زیادی نداشت.ساعت تقریبا" 8 شده بود. آژانسی گرفت و به سمت دانشگاه راهی شد. تاکسی متر با سرعت هر چه تمام ،کرایه را بالا می برد و او هم دائم حرص می خورد که نکند پول کم بیاورد.وقتی به دانشگاه رسید، کرایه به اندازه پول جیبش شده بود. نفس راحتی کشید ، کرایه را داد و وارد دانشگاه شد.
به جلوی کلاس که رسید، استاد در حال تدریس بود. درب را زد و به آرامی وارد کلاس شد و روی یک صندلی در انتهای کلاس نشست. بعد از مدتی ، وقتی دید که هیچ چیز از تدریس استاد متوجه نمی شود، از نفر کناری خود پرسید: استاد چی درس می دهد؟ او هم پاسخ داد : فلان مبحث از فلان درس! تازه متوجه شد که ای وای من، با این استاد ساعت بعدی کلاس دارد و الآن او درس دیگری را تدریس می کند. پس کیفش را برداشت و همان که خواست که از کلاس خارج شود، استاد گفت: کجا؟ او هم پاسخ داد: ببخشید استاد، کلاس را اشتباهی آمده ام. با گفتن این حرف،کلاس از صدای خنده دانشجویان منفجر شد و او هم سرش را پایین انداخت و بیرون رفت. جلوی کلاسش که رسید دید همه در حال خارج شدن از کلاس هستند. کلاس تمام شده بود . او هم به سلامتی افتخاری بر افتخاراتش افزود .چهارمین غ در لیست حضور و غیاب.

نویسنده : رسول قنبرزاده (سپهر)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل