|  |   |  |   |

وقتی کمر یک مرد میشکند

از خود بیخود شده بود چنگ در خاک میرزد و روی سرش خالی میکرد انگار دیگه زندگی براش پوچ و بی معنی باشه و هیچ ارزشی براش نداشته باشه رو به اسمون میکرد و خدا رو صدا میکرد فریا د میزد خدا کمرم شکست خدا کمرم شکست به دوستم گفتم بریم دستاشو بگیریم زشته جلوی این همه مهمون این وحشی بازیاور در بیاره بریم دیگه رفتیم دشتاشو گرفتیم بغلش کردم و گفتم تو مردی ناسلامتی محکم باش محکم باش تجلوی مردم ابرو داری کن مرد که گریه نمیکنه هر چی میگفتم اون داد میزد و حرفای قبلی رو تکرار میکرد یع مدت شده بود داستان خنده ی ما تا میخواستیم بریم تو فاز خنده من دست میذاشتم روی کمرم و داد میزدم اخ خدا کمرم شکست و کر کره خنده راه می انداختیم و تا خود صبح یه ریز میخندیدیم ز مان گذشت دیگه کلا جریان شکستگی کمر رفیقمون به فراموشی سپرده شد یه صبح سرد زمستونی توی دی ماه از خواب بیدار شدم رفتم طرف دانشگاه برگشتم خونه دیدم رفیقم هی میزنه توی سرش گفتم چه مرگته گفت بم زلزله شد درد در همه ی اندامم قد کشید دردی که هیچ وقت درکش نکرده بودم واین تنها یادگاری است که از برادرانم برایم مانده است و دیگران به این درد میخندند

نویسنده : وحید مداحی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل