|  |   |  |   |

جایی برای تنهایی

باد سرد پاییزی در حال وزیدن بود و برگ های خشک درختان چنار را یکی یکی از شاخه ها جدا می کرد. جوانی با موهای پریشان و صورتی گرفته، در حالی یک کاپشن مشکی بر تن داشت، بی هدف در پیاده رو راه می رفت. صدای خش خش برگ ها در زیر پاهایش به او آرامش می داد. لحظاتی بعد خود را در جلوی در پارکی دید. بی اختیار وارد آنجا شد. هنوز می توانست طراوت و شادی در سبزی چمن ها و بازی کودکان ببیند. برای لحظاتی لبخند بر لبانش جاری شد ولی دوباره به حالت قبل برگشت. از سرما، یقه های لباسش را بالا داد و مشغول قدم زدن شد. در گوشه ای از پارک، نیمکتی چوبی توجهش را جلب کرد. به سمت آن رفت و بر رویش نشست. لحظاتی در افکار خود غرق شده بود. در دلش آرزوی می¬کرد کسی برای هم صحبتی اش پیدا شود. یکباره صدایی شنید که به او گفت: جوان، چه شده. چرا این قدر گرفته ای؟
به اطرافش نگاه کرد، کسی آنجا نبود. فکر کرد خیالاتی شده، پس به آن توجهی نکرد. دوباره آن صدا را شنید. صدا از نیمکت بود؛ کمی ترسید، ولی بیشتر باورش نمی شد که نیمکتی با او سخن بگوید. نیمکت به او گفت: نترس جوان، چرا این قدر غمگینی؟! با من صحبت کن، تا دلت آروم بگیره.
- آخه من چطور می تونم با تو درد و دل کنم؟! تو چی از حال ما آدم ها می فهمی؟
- تو خیال می¬کنی من حال شما رو نمی فهمم؟ سال هاست که همدم اونهایی ام که از تنهایی به اینجا پناه میارن.
- یعنی تو با کس دیگری هم صحبت کردی؟ چطور تا حالا من چیزی درباره تو نشنیدم؟
- همیشه این مثل یک راز بین من و اونها باقی مونده. آخه اونها نمی خوان جایی که برای تنهایی خودشون دارند رو از دست بدهند.
- حالا چرا این قدر کهنه و ترک خورده¬ای؟
- هر روز همین جا، خیلی ها می نشینند و با من درد و دل می کنند. خیال می کنی تحمل این همه درد و رنج آسونه؟ هر ترکی که روی من می بینی تأثیر تحمل یک درده. حالا تو هم بگو، این تنها دلیلی که من تا حالا اینجا موندم و مثل بقیه نیمکت های چوبی بازنشسته نشدم.
پس جوان شروع به درد و دل کرد.
یک ماه گذشت، مشکلات جوان حل شد و او خوشحال به پارک برگشت تا از نیمکت تشکر کند؛ اما آن نیمکت شکسته بود و دیگر با او سخن نمی¬گفت. جوان به سرعت از پارک بیرون رفت. ساعتی بعد وقتی او با چند تخته و یک جعبه ابزار به برای تعمیرش به پارک بازگشت، دیگر خبری از آن نیمکت نبود. کارگران پارک آن را برده بودند و به جایش یک نیمکت آهنی گذاشتند.
جوان با حالتی غمگین از آن پارک خارج شد و دیگر به آنجا نرفت. 25/08/1392 رسول قنبرزاده

نویسنده : رسول قنبرزاده (سپهر)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل