|  |   |  |   |

سنگ سرد

بازهم جواب نداد این سوال چهارمی یود کم کم معلم داشت اخم هایش را در هم می کشید هر لحظه منتظر عکس العملی جدی بود معلم دیگر منتظر نشد دستش را محکم به میز کوفت صدایش را آن قدر بالا برد که پنجره های کلاس لرزید:"برو بیرون پسره ی نادون تنبل این دفعه چندمه که درس نخونده میای مدرسه؟؟؟برو با بابات برگرد تا بابات نیومده پاتو نذار تو مدرسه فهمیدی چی گفتم؟"
لحظه ای مکث کرد پسر قلبش تند می زد می خواست چیزی بگوید اما لب هایش یاری اش نمی داد انگار دهانش را با نخ و سوزن دوخته بودند همه ی کلاس به طور عجیبی از وحشت و ترس ساکت بود و این سکوت پسر را مرگ بار تر می کرد.

معلم بار دیگر غرید"مگه با تو نیستم لندهور برو بیرون نمی خام ریختتو ببینم"
کیف پاره اش را برداشت دست هایش می لرزید و عرق بر پیشانی اش نشسته بود قدم هایش را تند کرد تا زیر سنگینی نگاه همکلاسی هایش زودتر فرار کند پایش را که از کلاس گذاشت بیرون نفهمید چه وقت چشمانش پر اشک شد نمی دانست کجا بغض اش شکسته بود.
راهش را کشید تا برود پیش پدرش و بگوید که مدرسه او را می خواهد نه اصلا بگوید خودش بدجوری هوایش را کرده دلش می خواست بگوید"خیلی بی معرفتی بابا..."
غرق در افکارش بود حالا به دست های پینه بسته و خشک مادرش فکر می کرد که از شستن رخت چرکها پوستش به کلفتی تنه درخت کاج شده بود
به مداد سیاه خواهرش فکر کرد که از بس آن را تراشیده بود دیگردر دستانش جا نمی شد و ته مانده زغالش دستانش را سیاه می کرد.
حالا دیگررسیده بود انگار پاهایش ناخود آگاه او را همیشه به این جا می آوردند
از بین تک تک سنگ قبرها رد شد به قبر پدرش رسید بازهم گرد و غبار گرفته بود درست مثل دل خودش...
خم شد و نشست سرش را پایین آورد قطره های اشک درچشمانش حلقه زدند
دستش را روی سنگ سرد کشید و گفت:"سلام بابا"...

نویسنده : مینا لگزیان

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل