|  |   |  |   |

کوچ ساکن

صدای زوزه های باد درگوشم میپیچید.چند ساعت پیش باران زمین را به یک حمام اساسی برده بود.خودم را توی پالتوی بلند سیاه رنگم مچاله کردم.هوا سوز عجیبی داشت هرقدم که جلو میرفتم حس میکردم چکیده های آبدارست که حوالتم میکنند.آن وقت شب رو به کدامین سپیده گام برمیداشتم نمیدانم!
دلم عجیب گرفته بود و هوای کوچ داشتم.از بچگی توی دفترهای خاطراتم می نوشتم مسافر.ما را که برداشتند تنها سفر نسیبم شد.چشمهایم بغضی دوباره داشتند خوب که نگاه کردم مردی کنار یک پل با شعله های آتش زندگی میکرد.لباس مندرسی به تن داشت. ژولیده و ازخود رمیده.راهم را به سمت او کج کردم.
_:مهمان نمیخواهی؟
سرش را به سمتم چرخاند.چهر ه اش عجیب برایم آشنا بود.حس می کردم او را بارها و بارها دیده ام اما، نمی دانستم کی و کجا !چشم های نافذی داشت. می خواستم نگاهم را بگیرم اما نمی دانم چه شد که به آنها خیره ماندم .سالها بود که چنین چشم هایی ندیده بودم. از همان چشم ها خواندم خودش هم مهمان است من که جای خود دارم.
آرام و دلنشین پاسخ داد:قدمت روی چشم جوون.
چه صدای دلنشینی داشت از همان صداهایی که میخواستند همیشه ماندگار باشند اما زمانه روی خوش نشانشان نداد.کنار آتشی که توی قوطی حلبی شعله میکشید ایستادم.در کنج پایه های پل که حالا درست رو به رویم بود ستونی از کتاب ها روی هم تلمبار شده بودند.برای هر بیننده ای عجیب بود که این همه کتاب برای درویشی چون او به چه کار می آید! با خود فکر کردم شاید آنها را پیدا می کند و بعد می فروشد و یا شاید به نصف قیمت از دانشجویانی که پول اجاره بهای خانه شان را کم آورده اند یا شهریه ترمشان عقب افتاده است و هزار مشکلات مالی دیگر دارند می خرد و بعد مانند برخی از کتاب فروش ها که در بازار آنها را مثل ماهی روی پارچه ای می ریزند به دانشجویان ترم پایین تر که همچون مرغ پر کنده دنبال کتاب های نایاب و کمی ارزانتر از قیمت بازار کتاب میگردند می فروشد.اما این فکر هم دور از باور بود زیرا ستون مرتب کتاب ها و اشعاری که با خطوطی خوش روی دیواره های پل نوشته شده بود از چیز دیگری سخن می گفت.
کتری کوچکی روی آتش مثل سیب زمینی جزقاله میشد.مرد با گوشه آستین پاره شده اش کتری را برداشت و توی دو تا لیوان پلاستیکی رنگ و رو رفته چای ریخت.لیوان چای را که به سمتم گرفت چشمم به دست های ظریف و انگشت های کشیده اش افتاد.
_:هنرمند طرد شده.
ناخودگاه این جمله ازدهانم پرید.درذهنم به خود لعنت میفرستادم حتی اگر انگشت ها و آن اشعار نشانه ی هنرمندی باشند طرد شده خنجری زهرآلود برای مردی این چنین تنهاست.چای را به دستم داد و توی خنزل پنزل های رها شده اش دنبال قند یا شاید آبنات میگشت.
نگاهم را به آخرین نقطه ی خیابان دوختم و گفتم:معذرت میخواهم گاهی وقتها نسنجیده کلمات ذهنم را آزاد می کنم.
یک تکه نبات توی چایم انداخت و همانطور که با چشمهای نافذش اعماق وجودم را میشکافت گفت:خطاط بودم اما ،خط زندگی خودم رو شکسته نوشتم .
مات و مبهوت نگاهش کردم و برای رها شدن از چشم های عجیبش اندکی از آن چای داغ را نوشیدم.زبانم سوخت وعجب تنبیه به موقعی بود.آن شب درست یادم نیست برای چه پیاده دل به جاده ها زده بودم اما می دانم برعکس آن مرد خط زیبایی نداشتم تنها دفترهایم بی خط شده بودند و من دیوانه ی نوشتن بودم.
رویا سراب شیرینی است و من چه شب ها و روزهایی را با او زندگی کردم.نگاهم توی شعله های آتش گم شد و پرت شدم به لحظه های حقیقت زندگیم.
داغ بود و مثل همان چای سوزان.صبح ها با آواز پرنده ها و رقص برگ و شاخه ی درخت راه مدرسه را طی میکردم.بعد ازظهرها با آفتاب و باد و سیرمورچه ای آدمها و ماشین به خانه بازمی گشتم.خانواده ای گرم در پستی بلندی های روزگار.
قدیمترها دیوان حافظ بود ودم به دم خواندن او.گاهی وقتها به مادرم میگفتم روح خواجه از دست من در سرای دیگر ،خواب و خوراک ندارد.طفلکی را چقدر به جان آدم ها و عقایدی که دوست داشت قسم میدادم.انگار می خواستم دل غزل هایش را بشکافم و از جام جهان نما نقشه دست یافتن به اکسیر جاودانگی را کش بروم.
نمی دانم چه شد اما همه چیز از آن قاب خالی شروع شد.قابی که از شاخه ی درخت خیالم آویزان شده بود و مرا در خود فرو برد.آنجا همه چیز بر وفق مراد من بود.خودم را توی خوشبخترین نقطه ی جهان می دیدم.دشت رویاهایم سرسبز بود تا اینکه طوفان زندگی صحرای عظیم دنیا را نشانم داد. یادم هست دبیر فلسفه مان میگفت اینجا همان اسفرالسافلین است که پست ترین نقطه جهان نام گرفت. و من مثل روحی سرگردان محیط خانه راچرخ میزدم.
_:چه کسی سروده هایم را به باد سپرده است؟
صدایم به هیچ کجا نمی رسید.بیهوده صفحات را ورق میزدم.دنبال چه کسی میگشتم کدام بخش از خودم را جا گذاشته بودم؟
نمیدانم هرچه که بود من بازگشتم.مرد کنار شعله ها به خواب رفته بود.طوفان درونم را رام کردم. با خود گفتم ،بگذار بخوابد بگذار برای همه ی سالهایی که رنج کشیده است بخوابد.
لیوان چای را گوشه ای از وسایلش گذاشتم.باد از زوزه کشیدنشهایش دست برنمیداشت.مرد را دیدم که جنین کوچکی شده بود.پالتوی پشمیم را رویش انداختم . اوچقدر آسوده از این زندگی دست شسته بود و من چقدر دل بسته ی این دنیا بودم.
دست های خالیم را نگاه کردم جفت پوچ واژه ی تکرارشده ی ذهنم بود.باید بازی تازه ای را شروع می کردم.آرزوهای کودکیم قد نمره های بیست بود و من آن روزها با همین آرزوی کوچک چه دنیای شیرینی داشتم.

نویسنده : یاسمن شکری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل