|  |   |  |   |

چمدانش را بست

به نام خدا چمدانش را بست. از مدتها پیش میدانست که اینجا جای ماندن نیست. چشم دوخت به گلدان کوچک روی میز. دست کشید برغبار آینه ی شکسته ی روی طاقچه. چیزهایی به سرعت برق از ذهنش گذشت. خاطرات لحظه های را مرور کرد که یک ریز به چشمهای خودش در همین آینه زل زده بود. همان وقتها که در سکوت به درد دلهای مردی گوش میکرد که از وسط همین آینه ی ترک خورده، چشم در چشم او می دوخت. وقت رفتن بود. تمام زندگیش را باید با خود می برد. تمام زندگیش همان چمدان کوچک بود با یک دنیا غربت و یک بغض سنگین که نه خالی می شد و نه آرام می گرفت. تمامیت بودنش درد میکرد. گوشهایش را تیز کرد. صدای زنی به گوش می رسید: صبر کن عزیز دلم برایت چیزی بیاورم. بخور؛ بعد بخواب. یادش آمد از روزهایی که دیوانه وار تشنه ی شنیدن جرعه ای از این صدا بود. حالا اما هر چه دلش را زیر و رو می کرد، از آن عطش خبری نبود. دلش حال عشق ورزیدن نداشت. کمی منتظر ماند. آرزو کرد یکی از پشت سر دستش را بگیرد وبگوید: برو؛ به خدا میسپارمت. اما هیچکس نیامد. هیچ کس نبود. آن صدا، آن زن، آن کودک همه مال یک رویای قدیمی بود. در را باز کرد و بیرون رفت. چیزی برای باختن نداشت و نه حتی شوقی برای آغاز دوباره. ولی حالا که شانس به او رو کرده باید به خاطرهمان زن و کودک راهی می شد. حکایت همیشگی زندگیش، تکرار تلخ داستان سهراب و نوشدارو بود. آرزوهایش درست وقتی مستجاب می شد که زمانش گذشته بود. روز بعد ایستاد میان اتاقی دیگر در دنیایی دیگر. آهی کشید و گفت: بساط زندگی را اینجا پهن میکنم ببینم چه می شود. حس کرد کنجِ کنج دلش درد میکند؛ تیر میکشد. بی اختیار شکمش را فشار داد. کمی آرام گرفت. قرار بود بعد یک عمر انتظاراستخدام شود. امروز باید جواب آزمایش را به دکتر نشان میداد تا آن را به نشانه ی تایید سلامتی اش مهر کند. به نشانه ی اینکه او توان کار کردن دارد.
فکر کرد به اینکه شاید بعد از این بتوانم چشم در چشم آن زن و آن کودک بدوزم و حرف بزنم.عصر هنگام، او بود و برگه ی آزمایشی در دست و انتظاری طولانی برای ملاقات با دکتر. حوصله اش سر رفت. حساب کرد دید بیست و پنج بار تمام زوایای اتاق را با دقت نگاه کرده و چند باری هم برای آدمهایی که اتفاقی نگاهش با آنها برخورد میکرد لبخند زده بود. مردی کنارش نشسته بود. آهسته پرسید: برای چه کاری آمده ای؟ دردت چیست؟ تلخ خندید و دست کشید روی شکمش. گفت: اینجا. سالهاست که درد می کند. دنبال درمانش نرفتم. پول نداشتم. بیمه نبودم. حالا ولی امانم را بریده. نه می میرم و نه خوب می شوم. اما الان برای این نیامده ام. قرار است از فردا کارگری کنم. استخدام می شوم. بیمه می شوم خدا بخواهد و شنید که آهسته در گوشش نجوا کرد: غصه نخور. خدا خودش همه چیز را رو به راه می کند. خدا بزرگ است!!!.
تلخ تر خندید. توی دلش این جمله ی تکراری را تکرار کرد. خدا بزرگ است. خدا بزرگ است. یادش آمد به اینکه تمام این سالها منتظر ماند تا کسی بنشیند پای حرفهایش. کسی که او را سرزنش نکند. کسی که مصیبت این همه شکست را یک جا آوار نکند روی سرش و بعد یادش آمد از کسی که تمام زندگیش را به خاطر بودن با او باخته بود؛ اما او محکمتر دلش را شکست. پس کجا بود این خدای بزرگی که می گفتند؟؟ یادش آمد از روزی که آفتاب بالا نیامده، از خانه بیرون زده بود تا با گروه تعمیر کار سیم های مخابرات، کارش را شروع کند. وقتی رسید، از آنها خبری نبود. رفته بودند. بعد فهمید که رئیس بی مقدمه عذرش را خواسته. یادش آمد که این بیکار شدن تاوان بیماری سنگینی بود که همه جا با خودش یدک می کشید و توان کار کردن را از او گرفته بود. یادش آمد از لحظه ای که دست از پا درازتر به خانه برگشت و زن میان درگاه ایستاد و طلبکارانه به او چشم دوخت. یادش آمد که بعد از آن بیکاری، هیچ کس سراغش را نگرفت حالش را نپرسید. هیچ کس گفت از کجا می آورد. فکر کرد که راستی آدم اینهمه تنها می شود؟؟
اسمش را صدا زدند. دلش شور افتاد. خود را به اتاق رساند. برگه آزمایش را روی میز گذاشت. آرام روی صندلی نشست. دکتر برگه را برداشت. لحظه هایی در سکوت آن را مرور کرد. بعد سرش را بالا گرفت و پرسید: با بیمار نسبتی دارید؟ فکری از ذهنش گذشت: قرار است با او همکار شوم.
-دیر آمده. خیلی دیر. درمان شدنی نیست. زیاد دوام نمی آورد. پنج تا هفت ماه. تازه اگر خیلی جان سخت باشد. هر کاری از دستتان بر می آید برایش بکنید.
بغضی سنگین در گلویش نشست. ولی خیلی زود خودش را جمع و جور کرد. بالاخره دارد تمام می شود. پرسید: برگه اش را امضا نمی کنید؟ قرار است استخدام شود. متاهل است. زن و بچه دارد. سالهاست که آواره اند. هفت ماه هم هفت ماه است.مقاومت می کند. تدریجی جان می کند. او به جان کندن تدریجی عادت دارد. می شناسمش. لحظه ای بعد با نامه ای که مهر و امضای دکتر پای آن نشسته بود از در بیرون رفت. پنج ماه گذشت. خانه ی کوچکی گرفت. زن و کودک آمدند. بساط مختصر زندگی پهن شد. مرد اما می دانست که مسافر همیشه باید مهیای رفتن باشد. ماه هفتم رسید. زن تازه فهمید او چه می کشد. این درد کشنده آخر کار خودش را کرده بود. مرد فهمید که دارد می میرد. تسلیم شد. حالا همه دایه وار مهربان شده بودند. ملاقات پشت ملاقات. دور و برش شلوغ شد. نه سرش را بالا گرفت و نه حرفی زد. انگار نه می بیند و نه می شنود. توی ذهنش با نشانه های مرگ خلوت کرده بود. صبح روز بعد او بود و اتاق عمل و شکمی پاره پاره و دردی که از لا به لای روده هایش بیرون زد و به زندگی خندید. غروب، هجوم درد بی امان شد. می خواست گریه کند اما نکرد. تا کی صبوری. کاش زودتر تمام می شد. سپیده که دمید؛ چشمهای مرد بسته شد.
زنی تنها و گریان همراه دختری زیبا، اثاث مختصر خانه را جمع می کند. زنی تنها تمام اثاثیه اش را مثل یازده بار قبل دوباره توی جعبه های مقوایی جا می دهد. آن گوشه ی اتاق چمدانی مردی است که از دار دنیا چند دست لباس داشت و یک دنیا غصه و یک مشت آرزوی بر باد رفته. مرد که به آخر رسید، زن او را قاب گرفت و گذاشت روی دیوار. رو به روی همان آینه ی شکسته. حالا مرد هر روز در آینه به چشمهای کسی زل می زند که نیست. حالا پایان هر ماه، پستچی رسید مستمری او را برای زن می آورد و زن دفترش را امضا می کند. آری اینک مرد استخدام شده است....


نویسنده : زهرا وهاب

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل