|  |   |  |   |

آسمان

آسمان می بارید همچنان که چشمان من در انتظار بود .نشستم و گریه باران را نظاره کردم سکوت شب زوزه شغالها و پارس سگها میو میو کردن گربها مرا در وحشت ژرفی فرو برد تنها غم مونس من بودو بس.دل دیوانه ام را گم کرده بودم نمیدانستم که باید به کجا بروم و او را با خود بیاورم . پائیز که می شود با خود غم و غصه هم می آورد . آخر او عاشق شده بود من هم آن شب تا سپیده نشستم و همراه باران اشک ریختم و با آسمان که گواه من بود درد دل میکردم خدای من آخر این چه سرنوشتی است که من دارم همیشه باید تنها باشم و با تنهائیم خو کنم چرا ؟ دنیای به این بزرگی برای من چرا جایی را ندارد . خوب تقدیر چنین گفت که بسوزم و بسازم تا کی نمیدانم . به هر کس وفا کردم جفا دیدم نا مهربانی بیداد میکند باید باز هم سازش کنم تا ببینم خداوند برای من چه میخواهد خدایا شکرت کمکم کن توکّل من به تو هست همین و بس

نویسنده : معصومه عرفانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل