|  |   |  |   |

سلام من محکومم به جرمی که انجام نداده ام ..........

با عصبانیت وارد خونه شد . چی شده ؟ طبق معمول همیشه یه چیزی برای اخم و تخم کردن با خود داره . بعد نهیب زد : برادرت معتاده بد بخت برو با اون پدر این چنینی و آن مادر آن چنانیت اون یکی داداشت هم که معلوم نیست کجا کارتن خوابه خونواده داغون خراب . من عار دارم که از شما هستم . آبروی من را بردید . بگم دائی هایم چی کار می کنند ؟ همه معتاد و نکبت . هی گفت و گفت . چی می تونستم جوابشو بدم . باباتم که همیشه پای منقل بود . واقعا" شرم از شما باد . هی تکرار می کرد خواهرات با اون همه افاده . شوهرهای داغون و بی خود و دهاتی . بیسواد این کوچیکه هم شوهرش بیکار و علافه .خاک توی سرت کنند . برو بمیر . نمی دونستم چی بگم آیا حق با اون بود ؟ خونواده من پر مدعا بودند چون وضع مالی پدرم خوب بود . اما هر چی می گفت راست بود . قلبم داشت از دهنم بیرون می زد شنیده بودم که بعضی می گن قلبم اومد تو دهنم وای پس راسته منم داشتم قلبمو قورت می دادم که نیاد تو دهنم .یه دفعه انگار کسی دور قلبمو گرفت و شروع کرد به فشار دادن اون انگار دوتا دستاشو گره کرده بود دور قلبم و می خواست خفه اش کنه .ارام بلند شدم می دونستم اگه جوابشو بدم بدتر می کنه حتی ممکنه دوباره وسایل خونه رو بشکنه اون دفعه صندلی رو بلند کرد کوبید زمین هزار تکه شد .هنوز لاشه اش توی انباری پایینه . بهتر دیدم هیچی نگم لال و کور و کر بلند شدم آهسته وسایل سر سفره رو جمع کردم دیگه نتونستم هیچ چی بخورم وقتی دید جوابشو مثل همیشه نمی دم بهم حمله کرد کاسه اسفناج و ماست روگرفت با تمام قدرت دست مردونشو مشت کرد و محتویاتشو فشار داد تمامش از لای انگشتاش ریخت بیرون . باز هیچ چی نگفتم وای قلبم داشت کم کم می مرد ظرف رو آرام بدون صدا گذاشتم توی سینک آشپزخونه رفتم وضو گرفتم توی اتاق سریدم چراغو روشن نکردم نشستم ژست نماز خوندن گرفتم تا کاری باهام نداشته باشه . حرص دلش فرو کش کرده بود . آرام شده بود بعد از نیم ساعت اومدم بیرون دیدم شامشو که گذاشته بودم روی اپن خورده رفته توی اتاق و درو بسته ظرفا رو جمع کردم شام نخورده رفتم خوابیدم .فقط به خاطر این که من گناهی نکرده بودم که هر از گاهی باید این حرف ها رو بشنوم . من که خونواده ی خودمو انتخاب نکرده بودم من چه تقصیری دارم که اون ها این طوریند .... سلام من محکومم به جرمی که انجام نداده ام و بهم زندان ابد خورده ..........

نویسنده : کتایون طاعتی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل