|  |   |  |   |

داستان ناتمام را کامل کنید

در انتهای آن بن بست که قفل می شد به یک برج پنجره ای بود که از طبقه دهم باز می شد به جنگل سبز آوازو دختری که مو هایش را گره می زد به پرده ساتن تا صدای تار آن پسر سربازی که کلاهش را وارونه می گذاشت را از موبایلش بشنود.و سرباز جنگل که تار می زد به شوق آن پنجره دستهایش قدرتی داشت تا سیم ها را کوک بنوازد واین رابطه ادامه داشت از پنجره به جنگل و از کوک تار صدا تا رسیدن به پرده ساتن و همیشه موج برمی داشت این نگاه در آن نگاه تا فصل پاییز که هیجان روز کوتاه شد دختر برای پسر جنگل پیامک زد که از فردا دانشگاهش شروع می شود و دیگر نمی تواند پنجره را باز بگذارد و سرباز
پیام داد مرخصیش تمام شده است و او هم از فصل پاییز جداییش با جنگل شروع می شود و می رود به محل خدمتش !
آن شب پنجره بسته شد و دختر پرده ساتن رابست تا دیگر نبیند جای خالی پسر را.
آن شب گذشت و صبح زود دختر پنجره را باز کرد تا دو باره پسر را ببیند اما او نبود و دوباره موبایلش را روشن کرد تا صدای جنگل را بشنود اما مو بایل خاموش بود و بعد چند بوق اشغال !
حرصش گرفت و موبایل را شوت کرد سمت سطل آشغال!



دوستان عزیزم

کسانی که علاقمند به کار داستان نویسی هستند و یا کسانی که دوست دارند در ادا مه این داستان
نقش داشته باشند هرکدام از خانمها و آقایان ادامه داستان را بنویسند تا آنجایی که می توانند خانمها در نقش دختر و آقایان در نقش پسر سرباز
دوستان ادامه داستان را از ادا مه داستان کامنتها هم می توانند ادا مه دهند.فقط اعلام بفرمایید از ادا مه کامنت فلان آقا یا خانم
توجه داشته باشید که به زبان داستانی نوشته شود و کسانی که
می نویسند حتما متن ویرایش شده و مرتب و بازنویسی شده را
کامنت کنند.
خوب موفق باشید شروع کنید تا
برسیم به برنامه بعدی






نویسنده : مهران کاظمی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل