|  |   |  |   |

شیرینی تلخ


چقدر زیبا وقشنگ کنار هم نشسته بودند هر کدام از دیگری شیرین تر وخوشمزه ترپسرک نگاهش را به سینی داخل مغازه چسپانده بود ودرخیال خودش شیرین ترین را انتخاب می کرد روزگار بر تن نحیفش سخت گرفته بود ودر زیر گرد وخاک سرنوشت کثیف وسیاهش کرده بود.در کوره های تاریک ذهنش دنبال آخرین روزی می گشت که شیرینی خورده بود وبه یاد نمی آورد.زبانش را داخل دهانش چرخاند که نکند کسی او را ببیند واز آنجا دورش کند.داخل مغازه مرد سفید وچاقی شیرینی ها تازه را داخل سینی می چید وهراز گاهی نگاهی زیر چشمی به پسرک بازیگوش پشت ویترین می انداخت پسرک به خودش جرأت داد وداخل مغازه رفت :

....سلام آقا....

مرد جوابی نداد

آقا....

...پول خورد ندارم برو......

آقا... من... پول نمی خوام یه شیرینی بدین قول می دم پولشو بیارم

..بهت می گم پول خورد ندارم ....برو ..برو بیرون....

مرد چاق سرش را که برگرداند شاگردش را صدا بزند پسرک به سرعت یک شیرینی از داخل سینی قاپید و فرار کرد .مرد چاق دنبالش دوید اما به نفس نفس افتاد ورهایش کرد...

پسرک شیرینی به دست به خیابان رسید مثل همیشه خیابان پر از ماشین بود که از سرو کول همدیگر بالا می رفتند وهیچکدام تابع قانون نبودند

همین که می خواست از لابلای ماشین ها خودش را خلاص کند دوچرخه ای به سرعت از کنار پایش رد شد وپسرک که خودش را عقب کشیده بود شیرینی اش داخل جوی پر آب افتاد وآرام آرام ته نشین می شد دوست داشت آن را از داخل آب بیرون بکشد وبه دهانش برساند اما دیر شده بود .همین طورلبه جوی نشست وبه محو شدن شیرینی در آب خیره شده بود وقطره اشکی که محو شدنش را همراهی می کرد .چند روز بعد باترس از کنارهمان مغازه رد می شد که دید مغازه مثل همیشه نیست پرده سیاه با نوشته هایی که برای پسرک معلوم نبود چیست ،به شیشه چسپیده بود نزدیک که شد همان مرد سفید وچاق داخل پرده رفته بود وجمعیت زیادی اطراف مغازه جمع شده بودند. یکنفرسینی پر از خرما را نزدیکش آورد:

...بفرمایید....

پسرک نگاهی به خرماها انداخت ورفت.انگار دلش هنوز آن شیرینی محو شده در آب را می خواست ....


نویسنده : آمنه سیلانه

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل