|  |   |  |   |

آرزوهاي بندانگشتي

وقتي بوي خيار مي‌آمد، دستهايم مي‌لرزيد و آب‌دهانم راه مي‌افتاد. بازحمت بوي مست‌كننده‌اش را دنبال مي‌كردم، شايد تكه‌اي ازآن خوراكي عجيب را دهانم بگذارند. آن‌ روزها ده‌ماهه بودم و خيار، آرزوي من. فقط چندهفته گذشت كه آرزوي مهم‌تري داشتم:
راه رفتن مثل ديگران.
چون هنوز ايستادن و گام برداشتنم راحت و امن نبود. دستة مبل، ديوار يا پاية ميز بدستم نمي‌رسيد، راه‌رفتن جسارتي فوق‌العاده مي‌خواست. همين‌كه دستم را از پاية ميز رها مي‌كردم، سرم گيج برمي‌داشت.
آرزويم باز هم بزودي برآورده شد. راه رفتم. بدون گيجي! بهتراست بگويم: بااندكي سرگيجه! گرچه زمين خوردنم را بسيار خنديدند و خنديدم. ولي بهتر و بهتر شدم.
خيار هم خوردم و اين آرزوي خوشايندِ تابستاني را يك‌سالگي برآوردند. دور وبرم آنقدر چيزهاي ناشناخته چيده بودند كه فرصت كشف آنها در يك‌ماه مُيسرم نمي‌شد. حالا به آن خودم، مسخره‌اش مي‌كنم. وقتي روبروي هر اتفاق تازه دهانم باز مي‌ماند و حيرت‌زده از بزرگترها پاسخ گدايي مي‌كردم.
هرچه را پيدا شد، دست مي‌گرفت و دهان مزه مي‌كرد. بارها صورتم از تلخي گره خورد. ترشي تنم را لرزاند و اغلب بي‌مزه بودند، هرچه دردهان گذاشتم.
اين عادت ابلهي ازكجا آمده بود؟، نمي‌دانم. تااينكه تصميم بزرگي گرفتم. به اندازة آرزوهايم. صبح‌ها كه يك‌ساله شدم، مادرم مي‌رفت. معلم بود. كجا؟ نمي‌دانم. و خانمي مي‌رسيد، كه پير بود. صبح با او بهتر مي‌گذشت. چون: كاري‌به‌كارم نداشت. خانه را به ولگردي‌هاي روزانه‌ام مي‌بخشيد. ماجراجويي‌هاي ممنوع، آزاد مي‌شد. قانوني بود. مي‌توانستم هرچه را بمكم. قورت دهم يا ليس‌بزنم. از نـخ‌هاي سـفيد فـرش‌، تا مزة چـرب لوله‌هايي كه مامان به لب‌هايش مي‌ماليـد. بااين وجود دايه‌ام چيزي را هراسان ازدستم نمي‌گرفت.
بارها از پله‌هاي بزرگ و پهن خانه مرا پايين بُرده بودند. همان موقع دلم مي‌ريخت كه خنده‌دار بود. هيجاني مي‌شد. اما بغل مامان كه پله‌نوردي مي‌كردم، بازهم سرم گيج برمي‌داشت. مثل چندماه پيش. يعني يك‌ماه پيش. ولي روي پله‌ها، خوشم مي‌گرفت و قلقلكم مي‌آمد.
يك‌روز كه دايه درخواب مي‌غلتيد، درخانه را فشردم. باز بود. باسرعت و هيجان‌زده بالاي پله‌هايِ سرگرمي نشستم. نگاهم كه به پايين پلكان افتاد، چشم به ايوان زيرپله‌ها كه پريد، دنيا دورسرم چرخ‌خورد و چشم بستم. مثل خوشايندي ترسناكِ قطارِهوايي‌سواري!
چاره‌اي نبود. تااينجا رسيده بودم و جازدن، كم‌آوردن و پشيماني نداريم! دلشوره و ترس را قورت دادم. پس‌از دقايقي ترديد، انديشه و تصميم، راه پايين رسيدن پيدا شد. و اين يعني:
رسيدن به حياط ناشناخته با خودم.
دست‌ها را به زمين گذاشتم و دوباره چهاردست‌وپا، ازپُشت، نخستين پله را پيمودم. دست‌هايم لبة پله را محكم چسبيده بود و پاهاي ناتوان تندتند مي‌لرزيد. دلشوره و ترس هنوز در كُهنه‌پيچ لاي پاهايم وول مي‌خوردند. آنقدر وول خوردند كه بي‌اختيار خيس‌شان كردم! قدري آرام شدم.
پله‌پله مي‌رفتم بسوي پايين. بيست يا بيست‌وپنج پلة سنگي و نمناك. و هرگز به ارتفاع پُشت‌سرم نگاه نيانداختم. فكر نكردم. قرار بود، فقط بالا را ببينم. آنقدر كه: اول پاهايم مژدة رسيدن دادند. هرچه پا چرخاندم، كشيدم، پس‌ بُردم، از پله ديگر خبري نبود. به‌آهستگي برگشتم، و ايوان خانه برويم آغوش گشوده بود.
ناشيانه و ذوق‌زده به حياط سرسبزي خانه رسيدم. همه‌چيز خيس. همه‌جا سبز. حتي روي كف آجري حياط، پارچه‌اي از خزه‌هاي سبز و نمناك پهن بود.
ناگهان سگ آمد. بزرگ! خيلي بزرگ! وقتي مرا ديد، سروصدا مي‌كرد. ترسيدم. گريه‌ام گرفت، وقتي آمد و دورم مي‌چرخيد. مرا بو مي‌كرد. ليس مي‌زد. با پوزه‌اش به زمين‌ام هول داد. و باز گريه كردم. ولي بي‌هوا رفت. گريه هم بند آمد.
حالا نوبت اكتشاف دنياي تازة حياط رسيد. برگ‌هاي فراوان دوسوي راه مياني مرا به مهماني خود دعوت كرده بودند. ازهركدام، تكه‌اي دردهان چپاندم و خوردم. هركدام تلخ و بدمزه. تُف شدند. اُق زدم. ولي بازهم مي‌آزمودم.
شايد يكي هم خوشمزه بود؟!
بازهم برگي ديگر. بازهم بدمزه‌گي. عاقبت برگ‌خوري دلم را زد.
مورچه‌ نخستين كشف حيرت‌انگيز آنجا بود. نقطه‌هاي گريزان در هرگوشه و زاويه مي‌لوليدند. گرفتن مورچه آسانم نبود. بويژه آنكه انگشت‌هاي كوچكم براي كارهاي ظريف و دقيق، آموزش كافي نداشتند! تااينكه يكي به چنگ‌ام افتاد. تا با هرچه در زورم بود، محكم بگيرمش. تكان مي‌خورد كه يكراست رفت در دهان! لاي لثه‌هاي بي‌دندان، كم‌دندان، با دودندان نورسته‌ام، فشارش كه دادم: مكث!
و تمام صورتم درهم فرورفت. تُف كردم. لحظه‌اي بعد، هرچه صبحانه به‌زور دردهانم كرده بودند، روي لباس و برگ‌هاي مجاور بالا آمد! چيزي به بدمزگي مورچه نخورده‌ام و مطمئن‌ام نخواهم خورد. باهمان ماجرا، از مورچه‌ها بيزارم.
دل‌پيچه همچنان درجريان بود. دوروبرم را نگاه كردم. درحاليكه بالا مي‌آوردم، شايد راه نجاتي پيدا شد.
آب. كاش بود.
يكباره كشف تازه‌ام، اُق زدن را ازيادم برد:
خيار! خيار خوشمزه. روي و كنار برگ. باخود گفتم: پس خيارها را درحياط مي‌سازند! كار برگ‌هاست!
بي‌معطلي، چهاردست‌وپا به خيارها رسيدم. شتابناك، يكي را گرفتم، كه هنوز محكم خودرا به بوته چسبانده بود. مي‌كشيدم و مي‌كشيدم و نمي‌آمد. راهي نداشتم. وارد باغچة خيس و گل‌آلود شدم و همان‌جا، چسبيده به برگ، خيار خوشمزه و نجات‌بخش، رفت به دهان.
فقط گاز كوچكي كافي بود، بااندكي مزه‌مزه كه آتش گرفتم. آتـــش!
ديگر درحال نشسته هم سرم گيج مي‌رفت. كه راه نجات را در گريه ديدم. گريــــه بلند و ترسناك. خطرناك. فرياد مي‌زدم و دهانم مي‌سوخت.
اول سگ آمد. و باز بويم كشيد. دوم همان خانم دايه، هراسان سررسيد و بجاي سركشي به من، سرش مي‌كوبيد به دستش! تا بغلم كرد و چندنفر ديگر هم آمدند. آب، آب، مامان رسيد.
ديگر آن خانم پير را نديدم. ازصبح فردا، خانم ديگري مي‌آمد. ولي تا به چيزي دست مي‌زدم، سراسيمه مي‌دويد و مي‌گرفت. درخانه قفل شد. ديگر نگذاشتند با پله‌ها نزديكي كنم. سالها بعد فهميدم:
ـ خيار با فلفل فرق دارد!

نویسنده : حمیدرضا میرمعزی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل