|  |   |  |   |

کاغذ نیمه سرخ

شب بود. آرام آرام بی انکه توجهی را به سمت خودم معطوف سازم گام هایم را بر زمین می گذاشتم . سکوت تمام وجودم را فرا گرفته بود اما بغضی داشتم که فریاد هم آرامش نمی کرد. باز هم گام پشت گام اما ،تا رسیدن فاصله غوغا می کند. کم کم داشت دلم منصرف می شد که باران گرفت ، این ترنم بی حکمت نبود . گام هایم را باز یکی پس از دیگری بر آغوش مهر خاک می گذاشتم و پیش می رفتم . در حال و هوای پرگشودن ، ناگاه پاهایم باز ایستادند ، کوچه باریکی بود که بوی نم باران طراوتش را دو چندان کرده بود ، گویی آغوش باز نمودم و بی هیچ حرکتی تمام کوچه را بوسیدم . گام هایم به تپش افتاد ، آرام تر از هر لحظه ای بی هیچ شوقی و با صد شکستگی شروع به پایان راهی کردم که آغازی نداشت...
در کنار دری ایستادم ، قلبم دیگر نمی زد ، دستانم هم آخرین ترنم را داشت ، گام هایم هم به زانو درامده بودند
کاغذی نیمه سرخ را از جیب پیراهنم درآوردم گلی پرپر روی ان دلبری می نمود. نمی دانم در نامه چه سیاهه شده بود اما این لحظه ها فقط به آن چهره سرخ گون می اندیشیدم که شوق دلبری داشت ، به صدای در که گوش مادرانه را نوازش می کند و شوق دیدار محمد را تازه می سازد ، به اینکه چگونه خبر شهادت محمد را به مادرش بگویم؟؟؟

نویسنده : محمد رسول شریعتمداری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل