|  |   |  |   |

سارق

سارق


اینکه قدیمیا گفته اند از هرچه بدت بیاد سرت میاد . شده این حکایت ما که می خواهم عرض کنم . آنمو قع هاا بنده معلم پاره وقت دبستان بودم . نیمی از روز را مشغول تعلیم و تمشیت دانش آموزان بخت برگشته ای بودم که از بد حادثه متربیان اینجانب سرا پا تقصیر شده بودند. یعنی شاگرد مدرسه ای معلم جوانی که هرروز کباده نژاده ی آریایی اش را به رخ این و آن میکشید واز این برخ کشیدن ها غنج میزد . چرایی اش را درست نمی دانم . شاید به این خاطر بود که پدرم برایمان زیاد ی شاهنامه می خواندو خود هم آنرا تفسیر به رای میکرد و به خورد ما می داد . انگاری این شور میهن پرستی مدام در خون من غلیان می کرد و به گفت در می آمد و لغلغه ی زبانم می شد . الغرض، نیمه بعدی روز هم برای جبران کسری مخارج یومیه در تلاش معاش بودم .آخر شب هم جنازه ی محترم این مرد نژاده ی پارسی با متانت( لا اقل به زعم خودم ) به خانه برمی گشت ، در حالیکه از خستگی دیگر نای نفس کشیدن هم نداشت .باز هم فردا روز از نو روزی ازنو . هر صبح مرتب و اتو کشیده بسم الهی می گفتم و از در خانه میزدم بیرون ! همه چیزم باید مرتب می بود تا الگوی خوبی برای دانش آموزانم می بودم و ازاین ترهاتی که فقط از ذهن دانش آموخته ی خشک مغز تازه کاری مثل من تراوش می کرد که می بایستی برای مبارزه ی با دیو جهل دست می جنباندم. با همان تک وپزی که به مدرسه می رفتم بدون هیچ کم و کاستی یکراست میرفتم سر وقت پیکان سواری زهوار در رفته ا م برای مسافر کشی ! آنهم با ماشینی که همه ی امحاء و احشاء و حتی سپرها یش هم با چند ریسه ی طناب به هم جفت و جور شده بود . بعد هم مثل سیرابی فروشها ی سر گذر، فریاد غرای وا مصیبتای مستقیم - در بست سر می دادم . چاره ای نبود . به قول نویسنده : :
آنچه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج
تو این شغل دوم هم هر روز خدا با آدمهای نوبری دست به یخه می شدم ! از جمله اینکه یک روز آقایی با قیافه ای زردنبو و رنگ پریده دستگیره ی ما شین سمت مرا گرفت و مضطر ب به آن دخیل بست و ول کن هم نبود تا مگر مرادش را بگیرد . از روی عینک ته استکانی ام نگاهی بهش انداختم . بعد هم عینکم راکه به نو ک دماغ استخوانی ام عدول کرده بود ،سر جایش نشاندم و هاج و واج گفتم: چی شده آقا ؟ گفت : زندگیم از دستم رفت . هر چی داشتم و نداشتم از بانک گرفتم و گذاشتم تو یه کیسه ی جای شکری که یه آدم قلچماق گردن کلفت که زاغ مارو با چوب می زد، نمیدونم از پشت سر با چی زد تو سرم که گیج شدم و داشته و نداشته ام رو ورداشت و برد . آقا دستم به دامنت ! دامن کتم را بی اختیا ر از دستش رها کردم فکر کردم نکند کاسه ای زیر نیم کاسه اش با شد و کار دستم بدهد . اما او که چهار ستون بدنش می لرزید مدام با دست به یک جای مبهمی اشاره می کرد که : یه آقایی سوار یه پژو مشکی دارو ندارم رو ورداشت و فرار کرد . می خواهم با ماشینت تعقیبش کنی ! صداش می لرزید. با التماس گفت : در بست ! هرچه میخواهی بهت میدهم . بنده هم بفهمی نفهمی سرشوق آمدم و به یاد رانندگی جیمز باندی افتادم که همین دیشبی تو سینما فیلمش را دیده بودم . باید خودی نشان می دادم . با خودم گفتم مگه من چیم از اون مردک اجنبی کمتره ؟ چرا ما ایرانی ها همیشه خودمونو دست کم می گیریم . کم کم ذهنم پر می شده از این اباطیل همراه با شورجوانی و جویا ا یی اسم و رسم رستم و اشکبوس و به بند کشیدن افراسیاب و . . . نوک دماغم کم کم خار خار می شد و داشت کار دستم میداد . کله ام حسابی گرم این اراجیف شده بود. بی اختیار_ قبلت _ را گفتم و تیز دور ورداشتم و مسیرم را گره زدم به سمتی که او می گفت . را ه افتادیم . از طرف ما شین خیالم راحت بود ، هشتاد تا بیشتر نمی رفت ، تازه منهم مرد سرعت نبودم . اگر آسمان هم به زمین می آمد شصت تا بیشتر نمی رفتم . نمی توانستم .بدنم از ترس به رعشه می افتاد و قس علیهذا !
آخرای زمستان بود . هنوز لاستیکهای یخ شکن ماشین را تعویض نکرده بودم . چرخها با سرعت ده کیلومتر در ساعت هم قیژ وقیژشان بلند میشد . تو این حیص وبیص هم آقای مالباخته شیشه را پایین کشید و صدای قیژ وقیژ چرخها را شنید . انگار که پایش را روی تابه ی داغی گذاشته باشند گفت : آقای محترم مال دنیا مث چرک دسته ، میاد و میره ! من نگفتم اینقدر تند برو پدر آمرزیده مگه سر می بری ! میخوای بخاطر این شندر غاز زن وبچه ام رو هم بد بخت کنی !؟ یه خورده یواشتر برو ! نمی دانستم به کدام سازش برقصم ! نگاهی به کیلومتر شمار انداختم دیدم عقربه تازه سی و پنج را نشان میدهد . بیست کیلومتری از شهر دور شد ه بودیم که ماشین هم نا مردی نکرد و به پت پت افتاد. زدم کنار . هرکاری کردم روشن نشد که نشد . مالباخته تند و عصبی پیاده شد و در را محکم کوبیدوبا غیظ گفت: اسبی رو که تو چهل سال تربیتش کنی به دردسواری میدان قیامت می خوره . . . ! بنداز دور این ابو طیاره رو دیگه ... ! بعد هم جلوی ماشینی را گرفت و سوار شد و رفت پی کارش . من ماندم و دماغ سوخته و این ابو طیاره به قول او و سو ز سرما یی که استخوان می ترکاند . ناگهان پژوی مشکی ای کنارم سیخ ترمز کرد . راننده کمی شیشه را پایین داد و پرسید کجا ؟
-ماشین خرابه میخوام برم مکانیکی ، کسی رو بیارم راش بندازه .
- از موتور سر در نمیارم اما میرسونمت بیا بالا !
فرم عینک ته استکانی ام عینهو سوار کار ناشی مدام عقب وجلو می رفت . کلا فه ام کرده بود .آنرا سر خرک دماغم مستقر کردم و سوار شدم . از تو ماشین بوی تند الکل می آمد . نگاهی به وجنات راننده انداختم. فیله اش مایه کاری بالای صد وسی چهل می نمود . موهایش مجعد و وز وزی و سبیلی کلفت و سیاه که تا چانه می آمد . نگاهم به چاک باز پیراهن مشکی ا ش افتاد که از بیخ گلو تا بن ناف گویی از نوعی پشم مرینوس نامرغوبی پوشانده شده بود. دست تپل و پرمویش مدام دنده چاق می کرد . شلوار کردی سیاه و گشادی بپا داشت و دمپایی ها انگشتی ا ی که تخته گاز را به کف ماشین چسبانده بود . عقربه ی کیلومتر شمار جان می کند و صد وسی را نشان میداد وباز هم بالاتر ! شاش تندی گرفته بود م نمی دانم از ترس بود یا از سرما ! یارو کمربند ایمنی هم نبسته بود . دست و پایم را گم کرده بودم . احساس کردم بین پاهام بفهمی نفهمی گرم شد . دستپاچه گفتم : س س سرعت بالا نیست . ص ص صدوهشتاده لا لا لا مص ... ! بقیه ی کلمات روی زبانم ماسید ! گفت: کمر بند مال بچه سوسولهاست داش واسه ما افت داره ! تو چرا نبستی ؟ دستپا چه کمر بند را بستم . صدای چلیک قفل و بندش را واضح شنیدم که توی ذهنم پیچید و چرخید وچرخید و از نفس افتاد .
چشم که باز کردم یکی گفت : یا قمر بنی هاشم به هوش اومد . دور تا دور تختم را اشباهی کدر وسیاه گرفته بودند . یکی عینکم را زد روی چشمهام . مادرم دستی روی پیشانیم کشید و گفت : الحمدلله ! خدایا شکرت ! بچه ام بهوش آمد . کم کم که حالم بهتر شد کاشف به عمل آمد که از سمت راننده رفته بودیم زیر تریلی و راننده که هما ن آقا دزده بوده در دم نفس کشیدن از یادش رفته و من هم به افتخار این آشنایی سه رو ز در کما بوده ام !

رضا همایون
26/6/91

نویسنده : رضا همایون

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل