|  |   |  |   |

نشانی یک دل

نشانی یک دل
هر روز در خیالم از کوچه پس کوچه های خاطرت عبور میکردم. مانند همیشه رهگذری پیش نبودم.
هر روز که گذر میکردم از جاده ی دلت ،بوی گلهای باغستان وجودت خیالم را از خودش بی خود میکرد.
می پیچیدم از خاطرت به بن بست دلتنگیت میرسیدم. ته بن بست به یک در چوبی ختم میشد.
روزی از روزها کنجکاو شدم وبه ته بن بست رفتم ودستان سردم را به در،سخت و سرد چوبی کوبیدم.
صدایی ارامی شنیدم که می گفت:ورود ممنوع.
پرسیدم:برای چه؟
گفت: برای تو ورود ممنوع است. برو. خدانگهدارت.
گفتم:مگر مرا دیده ای ؟مگر مرا میشناسی؟
گفت:نه.
گفتم: پس چرا برای من ورود ممنوع است؟
گفت: اگر بنا باشدکسی از این،در عبور کند ،در خودش گشوده خواهد شد،نیازی به دستان من نیست.
صدایش برایم اشنا بود،نمیدانم که بود که در بن بست دلتنگی تو اقامت داشت.
خیالم را از خیالت بیرون کشیدم و پشت سرم در،دنیایت را برای همیشه رو به خودم بستم.
امدم تا دور شوم از دنیایت ،خواستم قدم بردارم،انگار یکی در گوشم گفت:بایست.
ایستادم و بی اختیار دستم را روی قلبم گذاشتم. تپشی را احساس نمیکردم. برگشتم ، دیدم،قلبم پشت در،دروازه ی دنیایت افتاده است.
بی اختیار اشک ریختم. فریاد کشیدم. صدایت کردم .از تو خواستم که تا دلم را به من برگردانی.
مدتها گذشت.....
از پشت میله های دروازه نظاره گر پریشانی های دلم بودم .میدیدم که هرز گاهی با دلم بازی میکنی!
کاری از دستم بر نمی امد،اختیار قلبم رابه تو داده بودم،دلم نیز خواستار همین بود.
یک روز از همان روزهایی که با دلم خوش بودی،نگاهی به من انداختی وگفتی:دلت را میخواهی؟
بی صدا اشک ریختم وبا سرم گفتم:اری.
در،دروازه رابازکردی وگفتی:بیا،برش دار.ارزانی خودت،کارم با دلت تمام شد.
از در،دروازه عبور کردم. دلم را از روی برگهای پاییزی بر داشتم. تا دلم را دستانم گذاشتم،دلم خورد شد. خورده های دلم بر روی جاده ی سرد و سخت پاییزی خیالت افتادند.
خواستم خرده های دلم را جمع کنم،شنیده ام که هر تکه اش التماس می کردندومی گفتند:بگذار اینجا بمانیم؟
گفتم:مگرندید که گفت کارم باشماتمام شد.پس چرا می خواهید که بمانید؟
تکه ها گفتند:مااگر در سینه تو بتپیم او حتی به ما نگاه هم نمیکندولی اگر در این جاده باشیم،او هر وقت که ازاینجاعبور کندنگاهی به ما می اندازدومی گوید:(چه خوش روزهایی با هم داشتیم ولی حیف که حال به دردم نمی خورید.)
به حرف دل خورد شده ام گوش دادم و انها را انجا رها کردم.وقتی از در،دروازه گذشتم،درهای دروازه بسته شدندومن پشت درهای بسته ی امیدم نشستم ونظاره گر دل خورد شده ام ،شدم که چه مشتاقانه به حرفهای سردونیش دار ،او گوش میدهند و خوشحال هستند و من در هر بار خوشحالی انها می گویم:
((ای دلم.... چه گناه بزرگی انجام داده ای که عاشق شدی،عاشق....))

نویسنده : مینا فیروز

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل