|  |   |  |   |

سرنوشت

دوست خود را با نگاهش دنبال می کرد دوستش رنگ پریده بود و می لرزید ، درست به رنگ پاییز
و تاب خوران موج باد را حس می کرد و در مسیر بی نقشه باد گام می نهاد
روزهای زیادی را کنار هم بودند ، روزهای جوانی و قدرت
دیگر دوستش نزدیک مقصد بود
و آرام نشست و در خوشنودی فرودش غرق بود
و ناگهان پای انسانی برگ ر ا خورد کرد
خش خش دوستش به گوشش رسید
می دانست که مسافر بعدی باد کسیت !!!

نویسنده : حسین جعفری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل