|  |   |  |   |

مترسک پیر

داستان کوتاه مترسک
روزی از روزگار در بیابان ها قدم نهاد.به دنبال هم صحبتی میگشتم راز دار که داستان عاشقیم را برایش بگویم
پیدا نمیکرم کسی را انگار شهر ارواح بود هیچکس راز نگهدار خوبی نبود همه پای حرف مینشتن تا سوژه خبر چینشان را جور کنند.
به مزرعه ای خشک رسیدم معلوم بود سالهاست رها شده است و تنها نگبانش یک مترسک پیر بود.او نیز چشمانش دیگر سو نداشت صدای پایم را که به گوشش رسید پرسید :کیستی؟جواب دادم :جوانی تنها و غمگینم ای پیر مترسک مزرعه
خنده تلخ روی صورتش معلوم بود که او هم مانند من غمی بزرگ دارد.گفت اگر غم عشق داری با معشوقت سخن بگو ،
اشک های سردم گونه ام را خیس کرد گفتم اما گوش نداد و مرا ترک کرد خنده ای بلند کرد گفت تازه شده ای مثل من تنهای تنها بیا بنشین تا با هم حرف بزنیم.
نشستم پیشش شروع کرد تعریف از زندگیش و تا امروز ،گفت داستان زندگیش تلخ بود غمم را دو چندان کرد میکفت:
من روز اول مترسک نبودم هر تکه ام از جای آمد تا شدم مترسک مزرعه.
دست های شاخه درختی جوان و بلند بالا بود پایم عصای پیر مردی خوش زبان چشمانم قلب خاک بودند و دهانم رنگ خاطرات زغالی به رنگ زاغ بود لباس هایم لباس های صاحب مزرعه بود که اوهم مرد و لباسش را برای من جا گذاشت.
یه آهی کشید و بازهم ادامه داد:
از بی وفایی های که دیده بود حرف میزد یک لحظه شباهت داستان زندگیش را به خودم دیدم و او بازهم با صدای خشن و مردانه اش تعریف میکرد:
آری پسرم من از روز اول فقط نگهبانی گندم ها را داده ام و با مهاجمان مزرعه مبارزه کردم بالای چشمم را ببین جای تیر های زهر گین کلاغ بود پایم را بنگر جای حمله سگ های وحشی است میبینی من از تو بیشتر خسته ام نا شکر نباش جوان.
از چه میگویی مترسک مگر درد دل مرا میدانی؟گوش کن داستان غمم را.آهی سرد کشیدم و بغضم را فرو بردم و با صدایی لرزان تعریف کردم:
تازه وارد جوانی شده بودم 15سال بیشتر نداشتم دل باخته دختر عمویم شدم سال ها این غم را با خودم داشتم تا یک روز بهاری با هوایی پاییزی رسید:
دیگر توان فکر کردن نداشتم درونم آشوب بود نمیتوانستم حرفی بزنم فقط سکوتم را فریاد میزدم ؛نامه ها نوشتم و فرستادم به سمت یار اما همه آن ها بی جواب بود تا نامه های آخر،در آن نامه نوشتم که ای بانو سال هاست که دل باخته ام به تو اما تو دریغ از یک نگاه مدتی بی جوابم گذاشت اما بعد از مدتی جوابی از سمت یار آمد به این مضمون:
ای پسرک بازیگوش از چه حرف میزنی؟از عشقی خام!؟اگر راست میگویی ثابت کن عشقت را به من .
من هم جوان بودم داغ از عشق لیلی گفتم که ای دختر شاه پریون چگونه اثبات کنم احساسات وجودم را بگو:
یادم میاید دقیقا جواب چه داد خیلی سخت بود هضم قضیه برایم! شرط اثباط از مرگ هم سخت تر بود شرطش فراموش کردن عشق بود عشقی که 3سال با هر نفس یادم میامد و با فکر کردن به او اشک هایم مانند رود جاری میشد.
روزها التماسش کردم که شرطت را عوض کن اما او تصمیمش را گرفته بود و من مجبور به اطاعت.
قبول کردم روز های اول سخت بود اما روزهای بعد با اشک ریختن خودم را سبک کردم و هنوز هم منتظرم تا عشقم به او اثبات شود.
نگاهی به مترسک کردم چشمانش را بسته بود فریاد زدم تو هم گوش ندادی به حرف هایم لعنتی اما او چشم هایش را باز نکرد و چشمانش را بست از این دنیا برای همیشه و به سمت معشوقش رفت من ماندم در آن لحظه با غمی چند برابر شده من هم خسته بودم خواستم چشمانم راببندم که یادم افتاد مزرعه نگهبان میخواهد مترسک را در مزرعه دفن کردم و لباس هایش را پوشدم و خود جای او ایستادم...

نویسنده : محمد رشیدی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل