|  |   |  |   |

قلابها

جواني لنسر به دست نشسته بود كنار شط و ادامسش را توي دها نش ميچرخاند.عينك افتابي زده بود همراه با يك تي شرت قرمز و شلوار لي با دمپايي ابري ! حواسش به اب بود كه لنسر تكاني بخورد . اب موج بر ميداشت و ميامد تا روي پايش.هوا گرم و شرجي بود و چند تا بچه توي اب شنا ميكردند. تن سیاه انها زير افتاب برق ميزد.به غير از جوان يكي دوتاي ديگر هم سرگرم ماهيگيري بودند.در چند قدمي جوان پسركي ايستاده بود با پاهاي سوخته از افتاب پاپتي و با يك شلوارك . او هم قلابش را انداخته بودبه دامان اب.اما پسرك فقط با يك قلاب ساده كه چند متر نخ نايلوني و يك تكه چوب ني اين كار را ميكرد.

جوان همينطور كه قلابش داخل اب بود نگاهي از سر ترحم به پسرك انداخت.پاهاي پسرك تا قوزك در لجن و گل ولاي رفته بود.همينطور كه جوان به پسرك خيره بود پسرك هم با دقت به اب نگاه ميكرد و نگاهش فقط تكه اسفنج لغزان روي اب را مي پاييد.

جوان ادامسش را ميجويدو لبهاي پسرك از هم جدا بود. مگس بزرگي نشست روي پاهاي پسرك و جوان با تعجب نگاه كرد.هنوز جاي يكي از نيشهاي دو سه روز پيششش ميسوخت اما پسرك خيالش هم نبود.

جوان به رد پاي پسرك روي گلها خيره شد.

پسرك متوجه مشكل جوان شد و از زوري كه كه جوان ميزد خنده اش گرفت.

جوان هم خنديد.پسرك به كمك جوان امد.پسرك رفت داخل نيزار وسط ان همه گل وشل.تا زانويش در گل رفت.جوان با تعجب به پسرك نگاه ميكرد.پسرك قلاب لنسر را از لاي نيزار دراورد وگفت: اين كه خاليه!

جوان خنديد و موهاي سرش را خاراند.خيطي بالا اورده بود در برابر پسرك.تا امد از پسرك تشكر كند اورا ديد كه باز ايستاده است همچنان چوب به دست كنار اب .

جوان باز نشست سر جايش روي همان تخته سنگ. از داخل قوطي پپسي كنارش كمي خمير سر قلاب گذاشت و ان را رها كرد توي اب.

پسرك با خوشحالي قلابش را از اب كشيد.لبخندي روي لبش نشست. ماهي نسبتا بزرگ سر قلابش تكان ميخورد.جوان با حسرت به پسرك نگاه كرد. ماهي داشت با لا پايين ميپريد.

جوان گفت: شانست خوبه ها!

پسرك هيچ دگفت .ماهي را برداشت و انداخت داخل سطل دسته شكسته اي كه كنارش بود.

بچه هايي كه شنا ميكردند سرو صدايشان بلند شده بود و جوان گاه به گاه كه ادامسش را تو ي دهانش ميچرخاند به بچه ها هم يك نيم نگاهي مي انداخت. بيشتر هوس كرده بود كه كاش به جاي ماهيگيري ميرفت توي اب و شنا ميكرد. شايد بيشتر ميچسبيد توي اين هواي گرم.تا غروب افتاب چيزي نمانده بود و بيحوصله داشت به قلاب نگاه ميكرد.

پسرك همچنان داشت به قلابش نگاه ميكرد و تكان نمي خورد. حتي به دور بر خودش هم نگاه نمي كرد.فقط ارزو داشت دوباره چوب پنبه اي كه روي اب شناور بود تكان بخورد و يك ماهي ديگر بگيرد. او بايد ياد ميگرفت كه از ماهيگيريهاي كوچك شروع كند تا بعد ها بتواند يك ماهيگير شود.

جوان از سكوت پسرك حوصله اش سر رفت .

جوان گفت: هر روز مياي اينجا؟

پسرك گفت: اره بيشتر وقتا ميام .تو براي چي اومدي؟

جوان گفت: من براي رفع بيكاري اومدم كه زودتر غروب بشه برم خونه !

پسرك گفت: من دارم تمرين ميكنم براي وقتي بزرگ شدم ماهيگير شم !

جوان اخمي كرد و به حرف پسرك پوزخندي زد. توي دلش گفت: بزرگ كه شد ميخواد بره ماهيگيري !

جوان رو به پسرك گفت: مگه با بات كار نميكنه؟

پسرك با نارا حتي گفت: نه اون مرده!

جوان جا خورد. كمي به خودش تكان داد و يا دش امد امشب كه ميرود خانه يادش باشد براي پدرش تو تون كاپيتان بلك بگيرد.

جوان گفت: چي شد كه مرد؟

پسرك گفت: هيچي يك روز عصر با بلم رفته بودند توي شط اون پايين كه كوسه حمله ميكنه به بلم و اونو ميخوره

جوان با تعجب به پسرك نگاه انداخت و گفت :مگه اين شط كوسه هم داره؟

پسرك گفت: مگه تو مال اينجا نيستي؟ ها كه داره شط بهمنشير كوسه هم داره!

جوان گفت: نه من پدرم شركتيه تازه منتقل شديم اينحا

جوان ادامسش را كه توي دهانش تلخ شده بود را تف كرد توي اب .با غيظ به اب شط نگاه كرد چه قدر نامرد ميشد اين اب وقتي كه به خشم مي امد .

جوا ن نگاهش زا دوخته بود به دورترين نقطه شط. بلمي را ديد با چند تا مرد.همينطور كه نزديك ميشد يقين كرد كه پدر پسزك هم همينطور روي بلم ايستاده بوده.پسرك به سطل كنارش نگاه كرد. فقط دو تا ماهي گرفته بود. امروز خيلي كم گرفته بود .او هميشه بيش از ده تا ماهي ميگرفت اما امروز بخت يارش نبود .او هم به بلم خيره شد. بچه هايي هم كه شنا ميكردند امدند كنار شط و به بلم نگاه كردند .

حالا همه داشتند به بلم و ماهيگيرها نگاه ميكردند.سه تا مرد تور را انداختند داخل اب. جوان مشتاق بود يك تور پر از ماهي ببيند. پسرك همچنان قلاب به دست ايستاده بودكه يكدفعه قلابش تكاني خورد.قلابش را از اب كشيد بالا. ماهي نوك قلابش بود. با ذوق به ماهي نگاه كرد و ماهي را توي دستش گرفت.

صداي مردهاي ماهيگير بلند شد. يكصدا تور را از اب كشيدند بيرون.جوان با ذوق نگاه به تور ماهيگير ها كرد و رو به پسرك گفت: ببين چه كردند اينا چه قدر ماهي !

پسرك اني لبخند روي لبش محو شد.به ماهي توي دستش نگاه كرد.به ماهي توي سطلش نگاه كرد و دوباره نگاهش را دوخت به تور پر از ماهي مردهاي ماهيگير .اخم به صورتش امد و ماهي از دستش سريد و توي اب غيب شد.

جوان با تعجب گفت: چرا گذاشتي از دستت بره؟

اما هنوز جواب پسرك را نشنيده بود كه احساس كرد قلابش اينبار واقعا سنگين شده است.با سرعت و بازهم ناشيانه دسته را چرخاند.اينبار واقعا يك ماهي درشت گرفته بود.پريد و دستش را گذاشت روي ماهي و داد زد: منم ماهي گرفتم منم ماهي گرفت...م

اما پسرك رفته بود .داد زد: كجا ميري؟ببين منم ماهي گرفتم !

پسرك گفت: من ديگه ماهي نميگيرم اگه بابام ماهيگير نبو.د حالا زنده بود

مردهاي ماهيگير روي بلم داشتند كم كم فاصله ميگرفتند ازانها.

قلاب و چوب ماهيگيري پسرك داخل اب افتاده بود و بچه ها شنا كنان به سمت قلاب شنا ميكردند.

هنوز حواسش به پسرك بود كه احساس كرد لنسر توي دستش سنگيني ميكند.به سرعت ماسوره را چرخاند اما ناشيانه بند و قلاب كمانه كرد و داخل نيزارهاي پشت سرش گير كرد.به شسرعت قصد داشت كه قلاب را از داخل نيزار نجات ذهد اما هر كاري كرد نميشد.

نویسنده : مهران کاظمی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل