|  |   |  |   |

ده سال...!

قرمز...سفید...آبی....هر روز از قرص هایم رنگین کمان می سازم...سالهاست که تنهای تنهایم...سالهاست لابه لای خاطراتم پرسه میزنم....ده سال!... باران می بارد...از همه چیز میترسم ...از صدای رعد...از شر شر آب...از باد...از تمام چیز هایی که تو را برایم زنده میکند...به یاد آن روز...روزی که باران می بارید ...روزی که باد لابه لای درختان شیهه می کشید...روزی که تو رفتی...روزی که تن غبار آلود خیابان با تف ابرها خیس می شد... درست مثل چشمهای من....چشم هایی که هنوز هم خیس می شوند به یادت....از سایه روشن های بعد از ظهر می ترسم....ده سال...درست ده سال است که لب هایم را بسته ام....پیر شده ام ...تنها..بی کس...هر روز پشت پنجره مچاله می شوم...این روزها مدام باران می بارد...دستانم می لرزند...رعشه در وجودم موج میزند...علاج درد هایم این قرص ها نیست ....من تو را می خواهم اما کسی نمی فهمد...ده سال...ده سال است که این را می گویم ....به ساعت نگاه میکنم ...کم کم پیدایشان می شود...می آیند مثل تمام عصرهای پنجشنبه مرا عذاب دهند...لعنتی ها...ده سال...ده سال است که مرا شکنجه میدهند...قرص هایم را دور میریزم...سیگارم را خاموش میکنم...دستهایم کاملا بی حس است..درست مثل روح ام... مغز ام...قلب ام...از پنجره محوطه را نگاه میکنم.....ماشین آمد...منتظرم خواهند ماند... پرستاری پله ها را دو تا یکی بالا می آید...حتما به دنبال من می آید...من برای رفتن آماده ام...برای رفتن به مزار همسرم...عصر پنجشنبه است...باران می بارد...صدای رعد...صدای شر شر آب....ده سال....ده سال است که تنهای تنهایم!

نویسنده : سعید افخمی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل