|  |   |  |   |

فصل رنگارنگ خدا

پاییز است،پاییز! زمین لباس نارنجی به تن کرده، برگ ها با شنیدن صدای پای باد سر از پا نمی شناسند و هنگامی که باد از سفر طولانی خود باز می گردد، برگ ها نیز برای همراه شدن با دوست خود دستان خود را از شاخه ها جدا می کنند تا بر روی زمین همگام با باد بروند و بروند ....اما، ما چه؟
برگ ها می روند اما،اما ما می نشینیم حتی اگر بادی هم بیاید دستان خود را هرگز از شاخه ها جدا نمی کنیم !
راستی چرا ما همانند برگ ها نیستیم و با باد همراه نمی شویم!
آیا این جزو خلقت انسان است؟



آذر91
با نظرات خود مرا خشنود سازید

نویسنده : پریسا طاقی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل